رکسانا 4

سلام

دوستان خوبم چطورید یه مدت بود ازتون بی خبر بودم

راستش دلمم هم براتون تنگ شده بود.

دوستان هیچ خبری ازشون نیست انگار مادر شوهرا همه خوب شدن و دیگه ملالی نیست و مادر شوهری آتیش نمیسوزونه

انشاء اله که این طور باشه

منو ببخشید که مطلب نامرتبط نوشتم آخه دلم از جو اینجا گرفت هیچ کی هیچ چی نمینویسه

اما درمورد مادر شوهر خودم

تقریباْ تنهاست چون دخترش که البته با من خیلی خوبه دانشگاهه و در یه شهر دور از اینجا به سر میبره

ما هم که هفته ای یک بار جمعه ها میریم اونجا و البته اگه نریم یه کمی سردی میکنه و ما حتماْ هفته ای یه بار دو وعده باید خونشون باشیم راستش اگه نریم خیلی ناراحت میشه خیلی البته چیزی نمیگه ولی سردی میکنه و به شوهری قایمکی نق میزنه اما خوب ما چون هر هفته تشریف میبریم نمی زاریم این اتفاق بیافته اما خوب قبول کنید چون هر هفته میریم اونم جمعه ها ظهر تا شب و شبم همون جا میخوابیم و صبحش میریم مستقیم سر کار . برنامه ریزی خاصی برای جمعه هام نمیتونم بکنم

خواهرشوهری مهربون هم هر وقت زنگ میزنه بهم میگه زن داداش جان به مادرم سربزنی ها تنهاست خوب منم قبول دارم منم دوسش دارم و این که تنها و بی کسه اینجا و همه اقوامش شهرستانن غصه میخورم ولی آخه منم کارمندم دلم میخواد وقت استراحت هم داشته باشم دلم میخواد یه روز که تو خونه هستم برم گردش و تفریح خوب جواب تنها بودن دیگران رو که من نمیتونم بدم حالا اونم میدونه که من از جمعه هام میزنم و میرم ولی انتظار بیشتر از اینو داره انتظار داره من خسته و کوفته از سرکارم تو شمال تهران پاشم برم کرج اونم خسته و کوفته تو روز کاری که تازه وقتی برسم ساعت ۷ یا ۸ شبه و صبحم از اونجا ۵:۳۰ باید راه بیافتم بیام تهران

از اینا که بگذریم که همه فامیلشون سفارش میکنن به دخترمون سر بزنی به خواهرمون سر بزنی یا به زن عموی ما سر بزنی بقیش خوبه

بنده خدا خودشم زن مهربونیه برام ۵ تا بسته قرمه سبزی داده بود که خودش قد ۱۰ بسته من بود کشمش و گردو و ترشی هم

و کلوچه مون هم همیشه به راهه و هر وقت که میرن برای ما میارن

 

 

و خلاصه این بود هفته گذشته ما

 

پی نوشت:

گلپر جونم ممنون هستم ازت

خوشحال باش که کرجی اونجا خیلی خوش آب و هواتر از تهرانه گلم . مواظب خودت باش

درست میگی نارمنگولاجان درست میگی عزیزم

دوستان خوبم بیشتر منظورم این بود که چطور از من بیشتر از این انتظار دارن (اطرافیانش رو میگم مامان و باباش و خواهر شوهری جان و همه فامیل هی میگن اونجا تنهاست بیشتر بهش سر بزن دیگه بیشتر از این مگه من میتونم و نمیخوام؟؟؟

اخه من بیشترش واقعاَ برام سخته نه اینکه نخوام نمیتونم چون دیگه اونوقت جنازه میشم

ولی خدائی هر هفته اونجائیم دیگه دیر دیر بریم 3 و 4 بعد از ظهر جمعه تا فردا صبح (شنبه) ساعت 5.30 صبح

البته من خیلی هم برای جمعه هام ناراحت نیستم یعنی اصلاَ ناراحت نیستم فقط وقتی میبینم وقتی من کارمند مظلوم خوب توانم اینقدره ولی ازم بیشتر انتظار میره غصم میگیره که آخه چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا ؟؟؟؟ چرا

همین

نق نق هام تهوم شد [قلب][قلب][قلب]

 

 

شادی-6

(این پست ربطی به مسائل بین مادرشوهر و عروس ندارد و در صورت لزوم مي‌تواند توسط مدير وبلاگ حذف شود. اين موضوع را به اين علت به جاي وبلاگ خودم در اين بلاگ مطرح مي‌کنم که: ۱. وبلاگ من خواننده‌ي چنداني ندارد و کمک موثري به من نخواهد شد. ۲. به تجربيات شما نيازمندم.)

دارم جوانب ثبت نام ارميا در مهد کودک رو بررسي مي‌کنم (در صورت نقل مکان به بابل). اما حتي فکر کردن به مهدکودک بسيار نگرانم مي‌کند. آيا در مهد به خوبي به ارميا رسيدگي خواهد شد؟ آيا اثرات مخرب روحي نخواهد داشت؟ آيا سن ارميا (يک سال) براي رفتن به مهد کودک مناسب است؟ (در اين مورد بيش‌تر نيازمند تجربه‌ي مادراني هستم که فرزند پسر دارند). آيا پسر من احساس تنهايي و رهاشدگي نخواهد کرد؟ آيا اصولا مهد بردن کودکان (به خصوص پسران) در اين سن آثار مثبتي هم در پي دارد؟ آيا پسر من از آموزش خاصي بهره خواهد برد يا از قرار گرفتن در بين کودکان ديگر خوشحال خواهد بود؟

هم اکنون نيازمند ياري سبزتان هستيم!

شادی-5

این‌طوري نمي‌شه. من اول بايد مشکلم رو با شماها حل کنم.

من در نهايت بدحالي با کلي دردسر مقدار زيادي از کارهاي خودم رو عقب انداختم که ارميا رو ببرم بابل تا خانواده‌ي حسين ببيننش. چون ماه‌ها بود نديده بودنش و دلشون خيلي تنگ شده بود و مسلما بردن ارميا به بابل بسيار آسون‌تر از اينه که سه تا خانواده بيان مشهد. پس مسئله اين نيست که من نمي‌خوام ارتباط ارميا با خانواده‌ي پدريش قطع بشه. اما مهم اينه که پدر و مادر ارميا من و حسين هستيم و بچه‌ي ما بايد مطابق اصول ما مخصوصا من بزرگ بشه چون عموما پدرها (يا حداقل حسين) زياد خودش رو درگير مسائل جزئي مربوط به ارميا نمي‌کنه و من به اين امور رسيدگي مي‌کنم. خب، طبيعيه که در طي بزرگ کردن بچه به هيچ عنوان نمي‌شه عوامل نامطلوب بيروني رو به طور کامل حذف کرد. مثل بچه‌هايي که در مدرسه هستند، آدم‌هاي مخربي که در اجتماع وجود دارند يا حتي دلسوزي بيش از حد اطرافيان! اگر عدم مراعات اين اصول از طرف مادرشوهر من هم در حد طبيعي بود، من با اين مسئله مشکلي نداشتم. با وجودي که بارها تکرار کردم اما بازهم شما طوري برخورد مي‌کنيد که احساس مي‌کنم اصلا متوجه منظور من نمي‌شيد. خانم‌هاي محترم! مادرشوهر من به طور بيمارگونه‌اي دوست داره تسلطي همه جانبه در بعضي از وجوه زندگي بچه‌هاش و نوه‌هاش داشته باشه. من نمي‌دونم چرا شما متوجه اين حالت غيرعادي در مادرشوهر من نمي‌شيد؟!!! آيا اين طبيعيه که مادري دلش نخواد حتي دخترش براي نوه‌اش لباس بخره و حق لباس خريدن بايد منحصرا در اختيار مادرشوهر من باشه؟ طبيعيه که تمام پول‌هاي توجيبي نوه‌ها بايد زير نظر مادرشوهر من باشه و کسي بدون اجازه پول توجيبي‌اش رو خرج نکنه؟

آیا طبيعيه که تنها مواردي که در مورد مراسم ازدواجم از من نظرخواهي شد لباسم بود؟ و بقيه‌ی مراسم طوري برنامه‌ريزي شد انگار که مادرشوهرم مي‌خواد دوباره عروس بشه؟ البته بنابه اصرار بيش از حد من و درنظر گرفتن اين مسئله که يکي از دوستان حسين عضو گروه ارکستري بود که در مراسم عروسي برنامه اجرا مي‌کردن، ارکستر هم اوردن. من اين‌قدر منصفم که در اوج ناراحتي در مورد مراسم عروسيم بگم مادرشوهرم واقعا نمي‌خواست به من بي‌احترامي کنه! فقط نمي‌تونست جلوي خودش رو در تسلط همه جانبه بر مراسم عروسي پسرش بگيره. مادرشوهر من حتي مراسم عروسي يکي از خواهرشوهرهام رو هم خودش برگزار کرد که براي من بسيار عجيب بود اما وقتي نحوه‌ي برخوردش رو ديدم، متوجه شدم براي اين‌که برگزاري يک مراسم رو به نحوه‌ي دلخواه خودش از دست نده،‌ حاضر شده خودش هزينه‌ي مراسم رو به عهده بگيره! البته از اون‌جايي که من هم آدمي نيستم که بتونم تحمل کنم کسي اين‌طوي رو مسائلي که مربوط به منه کنترل داشته باشه و مادرم هم دوست داشت براي عروسي مراسمي مطابق سليقه‌ي خودمون داشته باشيم (متوجه هستيد که!!)، همون زمان خواستگاري گفت که براي اين‌که مشکلي پيش نياد ما يک جشن براي مهمون‌هامون در مشهد برگزار مي‌کنيم، شما هم براي مهمون‌هاي خودتون تو بابل جشن بگيرين. نتيجه اين‌که با دو جشن با اختلاف زمان يک هفته‌اي برگزار شد و باز هم اسباب ناراحتي شديد تا مدت‌ها براي مادرشوهر من فراهم شد. چون ما تو مشهد مراسمي بسيار مجلل‌تر و با هزينه‌اي بسيار کم‌تر برگزار کرديم که به هيچ عنوان قابل مقايسه با هم نبود!

برگرديم به ارميا. آيا اين طبيعيه که مادرشوهر اگه بشنوه دکتر گفته فلان چيز رو به ارميا نديد، حتما بايد به ارميا بده که ثابت کنه از همه (حتي دکتر!!) محق‌تره که تشخيص بده چي بايد به ارميا بده؟!!!

وقتي ارميا تازه به دنيا اومده بود، من دچار دردهاي بعد از زايمان بودم و تا سه روز وقتي رحمم منقبض مي‌شد از فرط درد فرياد مي‌کشيدم. از طرفي شيرم کم بود و ارميا هم هنوز نمي‌تونست درست از سينه شير بخوره و هميشه گرسنه بود. گاهي وقت‌ها وسط حمله‌ي درد در حالي که من داد مي‌زدم، مادرشوهرم ارميا رو مي‌گذاشت روي سينه‌ی من و مي‌گفت، بچه گرسنه است، واقعا دلت مياد بهش شير نمي‌دي؟‍‍! شما فکر مي‌کنيد مادرشوهر من آدميه که مي‌تونه درست فکر کنه؟!

پ.ن.۱: در مورد اين‌که گفته بوديد احساستون از حرف‌هاي من اينه که هرکسي که اصول من رو نداشته باشه رو در جايگاهي پايين‌تر از خودم مي‌بينم، بايد توضيح بدم. بعضي وقت‌ها بعضي از عادت‌هاي رفتاري محصول سليقه‌ي افراده. مثلا ممکنه يک نفر عادت داشته باشه موقع صبحانه کره‌ي بادوم زميني و کورن‌فلکس و شير و غيره بخوره و کسي عادت داشته باشه که نون، پنير، گردو و چايي بخوره. طبيعتا اين مسئله‌اي نيست که جايگاه بالاتر يا پايين‌تري براي افراد به وجود بياره. فقط نشون دهنده‌ي اينه که يک نفر  يک صبحانه‌ی سنتي رو ترجيح مي‌ده و يک نفر يک صبحانه‌ي سوسولانه رو! هر دو صبحانه هم از ارزش غذايي نسبتا خوبي برخوردارند. اما کسي رو در موضع بالاتر يا پايين‌تر قرار نمي‌ده. اما بعضي عادت‌هاي رفتاري محصول ميزان آگاهي افراده. مثلا کسي عادت نداره از مسواک، شونه، حوله، روسري، رژ لب و ساير وسائل شخصي افراد استفاده کنه. اما فرد ديگه‌اي ممکنه خيلي راحت به طور اشتراکي از اين وسائل استفاده کنه. در چنين مواردي، افراد در دو جايگاه متفاوت از نظر آگاهي قرار مي‌گيرند و کسي که به اهميت عدم استفاده‌ي اشتراکي از وسائل شخصي واقفه، در صورت قرار گرفتن در موقعيت دوم، بسيار آزرده خواهد شد.

پ.ن.۲: پروانه جان، البته من بچه‌ام رو نمي‌دم تو نگه داري خواهر، اما جون من اون خانم، خانم برادرت نبود؟!!

شادي-۴

۱. مادرشوهر من از این‌که ارميا تا من و حسين رو مي‌بينه دنبال ما راه ميفته، ناراحت مي‌شه.

۲. مادرشوهر من از اين‌که ما هم مشهد و هم بابل براي ارميا تولد بگيريم ناراحت مي‌شه و توقع داره فقط بابل تولد داشته باشيم.

۳. مادرشوهر من از اين‌که من جلوي ديگران لباس زيبايي که باعث جلب توجه بشه و سليقه‌ي خودم باشه تن ارميا بکنم و ديگران تعريف کنند ناراحت مي‌شه. تجربه‌ي عيد رو که براتون تعريف کردم. ديشب مهمون داشتيم و اومدم باز هم آزمايش کنم. لباسي ساده تنش کردم و وقتي مهمون‌ها و مادرشوهرم و ارميا اومدند داخل منزل ديدم دوباره شلوار ارميا با يک شلوار نه چندان مرتب عوض شده. خوشبختانه لباس اصلي رو گذاشته بودم براي لحظه‌ي آخر.

۴. مادرشوهر من اگه توصيه‌اي راجع به عادت‌هاي ارميا و دستورات پزشک ارميا رو بشنوه ناراحت مي‌شه و معتقده خودش بهتر از هر کسي مي‌دونه بايد چه کار کنه. مثلا ما نبايد بهش بگيم دکتر گفته به ارميا فلان چيز رو نديد وگرنه می‌گه دکترها چيزي نمي‌فهمند و حتما اون چيز رو مي‌ده.

۵. مادرشوهر من توقع داره ما تا روز تولد ارميا بابل بمونيم، تولد رو همين‌جا برگزار کنيم و بعد با خيال راحت برگرديم مشهد! يعني چيزي حدود يک ماه! ديشب که فهميد سه شنبه بليط برگشت داريم، بي‌اندازه ناراحت شد.

۶. مادرشوهر من هيچ‌گونه گفتماني رو نمي‌پذيره و حتما يا برعکسش عمل مي‌کنه يا به شدت و تا مدت‌ها از شنيدن هرگونه اظهار نظري ناراحت خواهد بود. به طوري که مجبور مي‌شه قرص اعصاب مصرف کنه. حتي اگه اين چيز مسئله‌ي ساده‌اي مثل حمام کردن ارميا باشه. اين مسئله فقط راجع به من که عروسشم اتفاق نميفته. در مورد همه همين‌طوره.

۷. مادرشوهر من کلا معتقده خيلي از وجوه زندگي بچه‌هاش از همه نظر حق اون هست و بايد همه چيز با نظر اون انجام بشه.

۸. پريشب تو مهموني مچم باز شد. مادرشوهرم جلوي مهمون‌ها داشت به من يک چيزي مي‌گفت و من هم طبق معمول مي‌گفتم چشم که مادرشوهرم خنديد و به همه گفت شادي هميشه مي‌گه چشم. هيچ وقت نمي‌گه نه اما بعد کار خودش رو مي‌کنه!

۹. ديشب بيمار شدم و رفتم دکتر. آنژين شده بودم و فشارم ۸ بود. دکتر گفت بايد سرم بزني. گفتم به قدري بي‌حالم که حال سرم زدن هم ندارم. مي‌رم خونه بخوابم. برگشتيم خونه و مادرشوهرم رو در جريان گفته‌هاي دکتر قرار داديم. باز هم نتونست خودشو کنترل کنه و وقتي خوابيم ارميا رو نياره بالا و سر و صدا راه نندازه. نتيجه اين که ۵ ساعت هم نتونستم بخوابم.

شادي-۳

پیامی از بابل

بنده الان ور دل مادرشوهر خانم جانم نشسته‌ام (البته يه طبقه بالاتر زيرا خانه دو طبقه مي‌باشد) و ... 

اقدامات مثبت از طرف من: از دبي براي مادر شوهر، پدرشوهر، خواهرشوهرها و بچه‌هاشون سوغاتي اوردم و يه ظرف هم به مادرشوهر خونه نويي دادم. تازه براي اولين بار از مهمون مادرشوهرم هم پذيرايي کردم که اتفاق بسيار عجيبي بود. مي‌دونيد؟ اولين باري که بعد از عقد من و حسين اومديم بابل، قبل از اين‌که مهمون‌ها بيان، مادرشوهرم سخن‌راني غرايي کرد در باب رسم و رسومات بابل و اين‌که عروس بايد پذيرايي کنه وگرنه مهمون بدش مياد و چنين و چنان. بنده هم چنام که شايسته و بايسته است پذيرايي کردم اما از اون به بعد هميشه موقع پذيرايي فلنگ رو مي‌بستم. خانواده‌ي شوهر هم وقتي ميان خونه‌ي ما خودشون مي‌پذن و مي‌شورن (جديدا ماشين خريديم و ديگه لازم نيست بشورن!). نه اين‌که بخوام بي‌محلي يا بي‌احترامي کنماااا! نه جانم، همه وصف تنبلي مفرط من رو يا ديده‌اند يا شنيده‌اند. کلا ديدگاه من اينه که اگه کسي مي‌خواد بياد خونه‌ي من واسه پذيرايي و ميوه و شيريني و غذا بهتره نياد و مهمون‌بازي به ظاهر خودموني و در باطن رسمي با کسي ندارم. و کسايي که مي‌خوان من رو ببينن، خوب حتما اون‌قدر نزديک هستيم که با هم بشينيم، با هم بياريم، با هم بخوريم، با هم جمع کنيم، ماشين طفلکي هم تنهايي مي‌شوره.

اقدامات مثبت از طرف مادرشوهر: وقتي بهش سوغاتي‌هاي دوبي رو دادم، کلي تو رودربايستي افتاد و چون هديه‌اي براي من نداشت (که البته لزومي‌هم نداشت) يکي از ظرف‌هاي خوشگلي رو که مي‌دونستم براش کادو اوروده بودن و فکر مي‌کرد من دوست دارم (درست فکر مي‌کرد) به اسم خودش داد به من. دو سه تا از ظرف‌هاي زيبا‌ي ديگه‌اش رو هم داد. خب دستش درد نکنه. همه رو دوست داشتم. براي ارميا هم مقاديري شيرخشک و پوشک و براي مصرف من هم دستمال توالت تهيه کرد (از واجبات دستشويي رفتن منه ديگه). خب، خرج اين‌ها هم از رو شونه‌ام برداشته شد. از اون‌جايي هم که من گوشت نمي‌خورم، هر روز هم برام غذاي خوشمزه‌اي که دوست دارم جداگانه درست مي‌کنه. ديگه چي مي‌خوام؟ جون من بهشت نيست اين‌جا؟

اقدامات منفي من: من با معده‌ام مشکل دارم و حدود ۳ هفته‌است هرچي مي‌خورم گلاب به روتون بالا مي‌يارم و فقط با آب و آب‌جويي که گازش گرفته شده زنده‌ام (در حد روزي چند جرعه). تصور کنيد با اين حال تا آستارا هم رفته‌ام و از صبح تا شب راه رفته‌‌ام و خريد کرده‌ام و با اتوبوس برگشته‌ام و به دليل بدحالي بابل پياده‌ شده‌ام و فرداش دوباره با اتوبوس رفته‌ام مشهد و مجددا روز بعد ارميا رو برداشته‌ام و اومدم بابل (البته اين‌دفعه با هواپيما). خودمم نمي‌دونم چطوره که هنوز غش نکردم! خب با اين وضع تصور کنيد حالي براي هم‌صحبتي با ميزبانان عزيزتر از جانم دارم؟ نه جانم! نه عزيزم! ندارم. اومدم مهموني و تمام مدت رو تخت دراز کشيده‌ام و دارم وب‌لاگ مي‌خونم. و از اون‌جايي که کلا آدم متمارضي نيستم تا حالا کسي به جز حسين بالا اوردن من رو نديده و طبيعتا فقط خلاصه‌اي از وضعيت من رو صرفا تصور مي‌کنه و توقع هم‌صحبتي و ددر رفتن به جاي خودش باقيه. حتي حال نگه‌داري از ارميا رو هم ندارم.

اقدامات منفي مادرشوهر:

۱. وقتي با دست غذا تو دهن ارميا مي‌گذاره، چشم‌هام رو مي‌بندم.

۲. وقتي گوشت درسته تو دهن ارميا مي‌گذاره، چشم‌هام رو مي‌بندم.

۳. وقتي ارميا رو مي‌بره حموم و تمام مدت ارميا جيغ بنفش مي‌کشه، گوش‌هام رو مي‌بندم.

۴. وقتي ارميا رو ميارم بالا و مي‌بينم ک**و**ن سفيد پسرم کاملا سوخته، چشم‌هام رو می‌بندم.

۵. وقتي ارميا رو جلوي بچه‌ها عوض مي‌کنه، چشمام رو مي‌بندم. (اين‌جا بچه‌ها منتظرند که کي قراره ارميا عوض بشه و بپرن دور بچه‌ام جمع بشن و هيچ کس هم بهشون نمي‌گه که زشته، نگاه نکنيد. در حالي که تو دهات ما وقتي بچه رو عوض مي‌کنند، هيچ کس (حتي بچه‌ها) نگاه نمي‌کنه، اگه بچه‌اي نگاه کنه، حتما بزرگ‌ترش تذکر مي‌ده و حتي بعضا اتاق رو ترک مي‌کنند. من حساسيت شديدي رو اين موضوع دارم، به خصوص وقتي مي‌بينم هنوز در جمع راجع به فلان‌جاي آدم بزرگ‌ها در زمان بچگي صحبت مي‌شه، حساسيتم شديدتر مي‌شه. البته ما راجع به فلان جاي آدم‌ها صحبت مي‌کنيم، اما نه از خاطرات دوران بچگي و طوري‌که باعث خجالت کسي بشه).

۶.وقتي نمک تو غذاي ارميا مي‌ريزه، چشم‌هام رو مي‌بندم (قبلا توضيح داديم بهشون که ارميا نمک، شکر و ادويه نمي‌خوره).

۷. وقتي غذاي ادويه‌دار به ارميا مي‌ده، چشم‌هام رو مي‌بندم.

۸. وقتي ما تازه خوابيديم، ارميا رو مياره بالا پيش ما که ما نخوابيم، چشم‌هام رو مي‌بندم (خودمو به خواب مي‌زنم تا حسين بيدار شه و مسئله رو فيصله بده!).

۹. وقتي شب که ارميا مي‌خواد بخوابه مي‌گه بيارش پيش من شب که بيدار شد بهش شير بدم، خيالم راحت باشه، گوش‌هام رو مي‌بندم.

۱۰. وقتي مي‌گه روز تولد ارميا بياين بابل براي بچه‌ام تولد بگيرم، بچه‌ام حتما بايد جشن تولد داشته باشه (درحالي که براي بچه‌هاي خودش که در ۳ ماه متفاوت به دنيا اومدن سالي يک دونه جشن مي‌گرفته اونم نه هر سال و من هر سال تا همين حالا حتما جشن تولد مخصوص خودم داشته‌ام)، گوش‌هام رو مي‌بندم.

۱۱. وقتي اسم فيلمي که از ارميا گرفته‌اند رو مي‌گذارن "ارميا بابلي"، گوش‌هام رو مي‌بندم.

مي‌دونيد ارميا بچه‌ي اوله و بچه هرچقدر کوچيک‌تره، حساسيت آدم روش بسيار شديدتره. من چند ماه پيش سر هرکدوم از اين موضوع‌ها ساعت‌ها و روزها حرص مي‌خوردم و اعصابم خورد مي‌شد و ابدا نمي‌تونستم به روي خودم نيارم. مثلا وقتي مي‌ديدم به بچه‌ي سه ماهه خورشت يا شيريني مي‌دن و يا صداي جيغ بنفشش از تو حموم مياد. واقعا يک بار نزديک بود در حموم رو بشکنم برم توها!

عزيزان من، شما در مقابل رابطه‌ي بچه و خانواده‌ي شوهرتون چه موضعي داريد؟ چطوري‌ با اين مسائل کنار ميايد؟ وقتي از روش بچه‌داريتون ايراد مي‌گيرن يا مي‌خوان روش‌هاي بچه‌داري و تربيتي ۲۰-۳۰-۴۰ سال پيش خودشون رو پياده کنن؟ مثلا اگه بشنويد من اين‌قدر با بچه‌ام حرف مي‌زدم که بچه‌ام هفت ماهگي مي‌تونست حرف بزنه؟!! بياريدش پيش من باهاش حرف بزنم! يا مثلا با لحني راجع به تولد بچه صحبت بشه انگار مادرشوهر گرامي تنها کسيه که اهميت تولد گرفتن براي بچه رو مي‌دونه و حاضره براي چنين موضوعي هزينه کنه؟!! با مثلا درحالي که شما خيلي وقت‌ها از خريد لباس براي خودتون صرف نظر مي‌کنيد تا بتونيد زيباترين لباس‌ها رو براي بچه‌اتون بخريد، طوري اين بلوز رو با اون شلوار تنش کنند که مثل بچه گداها به نظر برسه درحالي که مادرشوهرتون اصولا حق لباس خريدن براي بقيه‌ي نوه‌هاش رو انحصارا در تملک خودش دراورده و لباس‌هايي که مامانشون براشون مي‌خره رو از تنشون در مياره؟‌ البته اين موضوع مربوط به عيده و فکر مي‌کنم کمي هم حالت نمايشي به خودش گرفته بود که من حساب کار دستم بياد. من هم در جايي اعلام کردم که دوست دارم خودم براي ارميا لباس بخرم و حتي لباس‌هايي که مامانم براي ارميا خريده و من خوشم نيومده گذاشتم خونه‌ي خودشون که همون‌جا تنش کنن و من نبينم! وقتي که تمام طول عيد مادرشوهر تمام عيدي نوه‌ها رو ازشون مي‌گرفت که براشون نگه‌داره (البته از قبل مي‌دونستم که مادرشوهرم با همون پول‌ها براي بچه‌ها لباس مي‌خره اما امسال براي اولين بار مي‌خواست براشون حساب بانکي باز کنه!) و مرتبا اعلام مي‌کرد که هميشه اونه که پول‌هاي بچه‌ها رو براشون نگه مي‌داره و اگه دست مامان خودشون باشه خرج مي‌شه و کلي بازي نمايشي ديگه که بازهم من حساب کار دستم بياد که مسلما اومد تا در آينده حواسم جمع باشه!

کلا گفته بودم که مادرشوهر من آدم خودمختاريه و هرکاري رو بدون رعايت نظر ديگران انجام مي‌ده، نگفته بودم؟

فکر مي‌کنم بعضي جاها زيادي حاشيه رفتم و توجه از اصل موضوع مادرشوهر خودمختار گرفته شد. تاکيد مي‌کنم. مادرشوهر من قبول نمي‌کنه که حتي آدم بزرگ‌ها هم نمي‌تونن غذاي خوب جويده نشده و به خوبي هضم کنن و بسياري از غذا بدون اين‌که سودي به حال بدن داشته باشه دفع مي‌شه. و در نتيجه قبول نمي‌کنه که نبايد به ارميا غذاي مولينکس نشده داد => هر وقت دستش برسه حتما يه تيکه غذا مي‌گذاره تو دهن ارميا. مادرشوهر من قبول نمي‌کنه که بچه‌ي زير شش ماه نمي‌تونه غذايي بجز شير رو تجزيه کنه و نه تنها غذا بدون اين‌که به بدن فايده‌اي برسونه دفع مي‌شه بلکه به کبد هم فشار مياره و آثارش رو هم نه الان بلکه در بزرگ‌سالي نشون مي‌ده. اين مسئله در مورد ارميا که پدرش و خانواده‌ي پدريش به بسياري از غذاها حساسيت دارند اهميت بيش‌تري پيدا مي‌کنه. => وقتي ارميا کوچيک بود تا وقت گير مي‌اورود (حتما هم جلوي چشم ما که ببینیم و بدونیم توضیحاتمون اثری نداره و مادرشوهرم حق داره هر غذایی که می‌خواد به بچه بده) انواع آب‌ميوه و ماست و خورشت و شيريني رو به بچه مي‌داد. مادرشوهر من قبول نمي‌کنه که ناخن‌هاي بلند بچه رو بايد با دستکش درست کرد نه با ناخن گير => يه بار تقريبا ۹۰٪ گوشت دست ارميا رو کند. مادرشوهر من قبول نمي‌کنه که کلا ارميا با آب دوسته و تو حموم گريه نکرده و نمي‌کنه => وقتي ارميا رو مي‌بره حموم و ارميا جيغ بنفش مي‌کشه تحليلش اينه که بعضي بچه‌ها اوايل تو حموم گريه نمي‌کنن بعد از يک مدت مي‌کنند. ارميا هم از اين به بعد گريه مي‌کنه.

عروسان عزيز، فکر مي‌کنيد من تا کي طاقت دارم به روش گوش و چشم بسته طي طريق کنم؟ و روش جايگزين پيشنهادي شما براي وقتي که طاقت از کف دادم چيه؟

پ.ن: در مورد بازي‌هاي رواني هم من بسيار شرمنده‌ام چون ۳ هفته‌است که خونمون نرفتم.

پ.ن۲: حتما وبلاگ http://shadi.extrapounds.com/ رو ببینید.

ساره-5

یه چیزی بگم؟

نوشتن این مطالب و یادآوری شون خیلی اذیتم میکنه. من هم با اکثریت تون که گفتین شوهرم علت اصلی مساله است موافقم. اما نمیدونم چرا با همه اتفاقات ناهنجاری که تو زندگیم هست، با وجود استقلال مالی عالی که دارم، با وجود این که بچه ندارم، با وجود اینکه...اما نمیتونم خودم رو نجات بدم. هر وقت که میخوام تصمیم بگیرم دلم میلرزه و هی میگم شاید یه امیدی باشه، شاید اگه این راه رو امتحان کنم جواب بده.

تا بعد...

شادونه - 1

سلام.  

شادونه هستم ۲۷ ساله، دانشجو فوق ليسانس!

هيچ وقت دلم نمي خواست در مورد مادرشوهرم بدگويي كنم چون به اندازه مادرم براش احترام قائلم اما اين اواخر احساس ميكنم اگه حرف هام رو به كسي نزنم و راهنمايي نخوام، معلوم نيست چه عواقبي در پيش داشته باشه!

مادر شوهر هيچ وقت بد نبوده، فقط به خاطر تفاوت فرهنگي و همون كمبودهايي كه خيلي از شماها در موردش نوشتيد گاهي منو ناراحت ميكنه.

بيشترين گلايه من از مادرشوهرم اينه كه وقتي نمي تونه و يا نمي خواد كه كاري براي من و همسرم انجام بده و در قبالش ميبينه كه خانواده من اون كار رو انجام ميدن به جاي اينكه تشكر كنه سعي ميكنه اون كار رو كوچيك و نا چيز جلوه بده و يا هر كاري رو كه براي در كمترين شكل ممكن انجام داده خيلي بزرگ جلوه ميده! با اينكه من هيچ وقت سعي نكردم اونو تحريك كنم و يا با خانواده خودم مقايسه ش كنم و ... اما اون هميشه اينطور رفتار ميكنه و اين منو خيلي ناراحت ميكنه!

مثلا براي تولدم، شوهرم يك مهماني بدون اطلاع من گرفته بود و خانواده من مبلغ قابل توجهي پول به من هديه دادن اما خانواده شوهرم يه گوشواره ساده خريده بودن كه البته من خيلي ازش خوشم اومد و مرتب ازش استفاده ميكنم. اما مادر شوهرم چون خودش توي اون مهموني احساس كمبود كرده بود هميشه خاطره اون شب رو براي من بازگو ميكنه و مرتب تاكيد داره كه خواهرم - خاله شوهرم - براي تولد دخترش بهش يه فرش ابريشم چند ميليوني هديه داده! و اينو طوري بيان ميكنه يعني خانواده تو چيز كمي بهت هديه دادن و خواهر من بيشتر داده! حالا نميگه من خودم چي دادم؟!

يا اينكه ما مثل خيلي ها رسم داريم كه اگه داماد از خودش خونه نداشت سرويس چوب رو بايد خودش تهيه كنه... من يكبار تو دوران نامزدي سر موضوعي كه يادم نيست براي چي پيش اومد توي حرف ها به مادر شوهرم گفتم. در صورتي كه همون موقع سرويس چوب م رو سفارش داده بود، (با اينكه هنوز شوهرم خونه نداشت) اما مادر شوهرم خبر نداشت.اون هم مرتب دست منو مي گرفت و خونه تمام دختر هاي فاميل، دوست و آشنا كه جهيزيه شون خوب و كامل بود، مي برد!!! و با حرف اش به من مي فهموند كه بايد اينطوري جهيزيه بياري...

اما من نمي دونم اون يكبار پيش خودش پسرش رو از لحاظ مالي با شوهر هاي اون دختر ها مقايسه مي كرد و يا عروسي هايي كه براي اونا گرفته بودن با عروسي من؟پدر شوهرم براي خريد عروسي مون به اندازه خريد يه سرويس طلا ساده به ما پول داد... و بقييه رو خودون تهيه كرديم - البته اونا به همه جوري نشون دادن يعني همه هزينه ها با خودشون بوده! - اونوقت از من توقع بهترين جهيزيه، بهترين مراسم نامزدي، بهترين حنابندون و ... داشتن!!!

خلاصه بگم مادر شوهرم توقع داشت - داره - كارهايي كه خودشون نتونستن براي پسرشون انجام بدن رو من انجام بدم تا اون بتونه پيش دوست و آشنا پُز بده! و تازه پيش خودم خيلي كم و بي اهمييت جلوه بده!

خدا رو شكر ميكنم كه حداقل پسرش متوجه اين رفتارش مي شه...

* ممنون از اينكه به من هم اجازه داديد كه كمي دردِ دل كنم.

 

ساره-4

خوب حالا که از مشکلاتم گفتم ( تموم نشده ها! بقیه اش رو بعداْ میام میگم) یه کم هم از خوبی های خواهر شوهر بگم.

خیلی دلش میخواد به من ثابت کنه که خیلی مهربون هست. مثلاْ اگه من بگم وای چقدر دلم فسنجون میخواد امکان نداره تا واسم درست اش نکنه ولم کنه. یا اون سری که اومدیم ایران تا گفتم وای مامان سبزی خشک هات محشر بود، واسه اینکه بهم ثابت کنه اون هم مثل مامانم دوستم داره هزارررررررررررررر کیلو سبزی رو تو یه هفته خشک کرد بهم داد.

یا مثلاْ واسه جشن فارغ التحصیلی من که تو یه شهری با فاصله هزار کیلومتری از تهران بود خودش و دخترش و پسرش اون همه راه رو اومدند تا تو جشن باشند و بهم تبریک بگن. دیگه... دیگه همین ها دیگه.

میخواد همیشه بگه من خیلی مهربون هستم، اما واسه شوهر تو مهم تر از تو ام. مثلاْ تو همون جشن فارغ التحصیلی ام میگفت من بچه هام رو فدای داداشم میکنم!!!

یا ...

یه چیز دیگه که خیلی ناراحتم میکنه توقع داشتن اش هست. معتقد هست همه در حق اش کوتاهی میکنن. چرا برادرش باید دو تا خونه داشته باشه و اون هنوز مستاجر باشه. برادر واقعی اونی هست که به فکر خواهرش باشه! ( دیگه بیشتر از شوهر من).

یا مثلاْ من سال اول ازدواج مون فیش حجی رو که بابام واسم گرفته بود دادم به مادرشوهرم بره چون احساس میکردم من هنوز جوون هستم. اونه که بزرگترین آرزوش دیدن خونه خداست هست و اگه من این کارو نکنم هیچ وقت توان مالی این سفر رونداره و سنش هم بالاست و اگه چیزیش بشه من پشیمون میشم. ( که البته الان فکر میکنم خیلی خر بودم)

باورتوم میشه این خواهرها حتی یک بار نگفتند دستت درد نکنه. یا وای چه خوب. همچنان روزی ده بار میگفتند عروس خانم فلانی سرویس طلا برای مادرشوهرش خریده، عروس بهمانی مبلمان واسه مادر شوهرش خریده،...

من احمق هم یه بار نکردم بگم جدی؟؟ یعنی بیشتر از من به فکر مادر شوهرش هست؟ فکر میکردم اگه چیزی بگم معنی اش اینه که حرف اش بهم برخورده، بگذار فکر کنه من خودم رو خیلی بالاتر از این میدونم که خودم رو با عروس  فلانی و بهمانی هم سطح باشم ( که البته کار اشتباهی کردم).

به همسرم گفتم حداقل اگه خواهرهات تشکر نمیکنن، دیگه انقدر عروس این و اون رو به رخ آدم نکشند. گفت راست میگی باید ازت تشکر میکردند. چون خودش این خبر که من میخوام مادرشوهر رو بفرستم مکه بهشون داد و خودش دید که اونها ختی نگفتند آهان. فقط زل زدند و نگاش کردند.

اما دریغ از حتی یه عکس العمل.

مادر شوهرم هم هیچ وقت چیز خاصی نگفت که نشون بده خیلی خوشحاله اما انقدر با احترام هست و مواظب هست چیزی نگه کسی ناراحت بشه که اصلاْ اینکه چیزی نگفت واسم مهم نیست. چون اولاْ من واقعاْ این کار رو واسه دل خودم کردم و دوماْ هیچ وقت عروس های دیگرون رو به رخم نکشید و همیشه حتی اگه یه کادوی هزار تومنی هم بهش بدم بهم احترام میذاره.

حتی وقتی روز زن میشه به من کادو میده هر سال. از هر سفری که میره ( حتی الان که ایران نیستم) کادوی من رو جدا میذاره تا وقتی میام بهم بده.

گاهی فکر میکنم مشکل اصلی همسرمه. اونه که نمیتونه بین اطرافیانش بالانس ایجاد کنه یا ...

حالا میام و بقیه داستان مشکلاتی که ما رو به بت بست رسوند رو مینویسم.

ساره- 3

 

من کاملاْ حرف تون رو قبول دارم که تا این مساله رو با شوهرم حل نکنم قضیه درست نمیشه. ولی اگه میشد که تو این هشت ساله شده بود.

راستی این رو هم بگم که برادر همسر من هم دقیقاْ همین مشکلات رو داشتند. یعنی وقتی میخواست ازدواج کنه خودش فوق لیسانس بود و عاشق یه دختر زیر دیپلم شد و دیگه خودتون تصور کنین این خواهرها چی کار کردند. روز خواستگاریش گفتند شماهم کفو ما نیستید و روز عروسی اش به همه میگفتند ما میخواستیم زن دکتر واسه دادشمون بگیریم. اما خوب برادر همسر بنده صد در صد با همسر من متفاوت هست. قشنگ جلو خانوادش واستاد و الان مثل یک شاهزاده به زنش احترام میذارند وگرنه برادرشون باهاشون قطع ارتباط میکنه.

یه چیز دیگه که تو این خانواده خیلی بارزه اینه که اگه احساس کنن برادرشون از دستشون ناراحت هست سریع خودشون رو جمع میکنن چون خیلی خیلی ارتباط داشتن با این دو تا داداش و همین طور نشون دادن این که ما عاشق تون هستیم واسه شون مهم هست. من همیشه به همسرم میگم این یه خصوصیت خیلی مهم هست و جالب اینجاست که از تو به عنوان برادر خیلی حرف شنوی دارند، اگه قبول داری که فلان جا رفتارشون زشت بوده چرا دوستانه بهشون نمیگی؟ میگه میگم. بذار اگه یه دفعه دیگه تکرار کنن بهشون تذکر میدم، ولی مثلاْ اگه همین الان یه چیز بگن که ناراحتم کنه، سریع شاخ و شونه میکشه که تو میخوای من شکم خانواده ام رو سفره کنم و من نمیتونم ازشون دل بکنم و اصلاْ خواهر تو چرا فلان روز این کارو کرد و اصلاْ حتماْ تو یه کاری کردی که اون ها این چیز رو بهت گفتند!!!

یادمه همسرم که اومد اینجا و من ایران تنها بودم جاری ام که خیلی هم از من خوشش نمیاد ( کلاْ از هیچ کس تو فامیل شوهر خوشش نمیاد و آدم خیلی خاصیه، خیلی مغرور و خیلی خاص) اما روابط رسمی و محترمانه ای با هم داریم، با خانواده شوهر دعواش شد. سر اینکه چرا عید منو دعوت نکردید!! من بدون دعوت حتی به مادشوهرم هم سر نمیزنم تا عید مبارکی بگم. خوب طبق معمول شوهرش هم پشتش بود و کار به جایی رسید که اینها دو سال با بقیه قهر بودند و خداییش اینجا دیگه خواهرهای همسرم بی تقصیر بودند، اما خوب حسابی داد و قال کردند و ...

تو این میون جاری ام که هیچ ارتباطی جز سلام و علیک با هم نداشتیم هی به من زنگ میزد و چه حرف ها که از اونها نمیگفت. تقریباْ همه چیزهایی که پشت سر من به جاری ام گفته بودند ، پشت سر جاریم هم به من گفته بودند. حرفهایی که با این همه ادعای دوستی و محبت خواهر شوهرهام، مثل نیش مار تو جونم فرو میرفت. وقتی بعد از کلی اتفاق به همسرم اینها رو گفتم گفت: لیلی ( جاریم) دروغ میگه، خواهرهای من اینها رو پشت سر تو نمیگن. گفتم بابا جان این حرف ها رو دقیقاْ پشت سر جاریم هم به من میگن. گفت: خوب تو واسشون فرق میکنی.پشت سر تو نمیگن!! پشت سر اون میگن!!

باور کردنیه که حتی حرف های ناموسی هم پشت سر ما زده بودند ، حتی به جاریم گفته بودند حواست به شوهرت باشه مادر ساره بهش جادو نده طلاق بگیری، دختر خودش رو بده به شوهرت!!!!! آخه مادر ساره به ما گفته وای چقدر ما از شوهر ساره راضیم، حاج خانم ( مادر شوهرم) اگه یه پسر دیگه داشتی خودم میومدم واسه دخترم میگرفتم اش. ( مامان و بابای من خیلی همسرم رو دوست دارند ـ داشتند!!)

تا اینکه یه روز کاسه صبر من لبریز شد و رفتم و ازشون سوال کردم چرا اینها رو پشت سرم گفتین. من تو این چند ساله جز احترام چی کار براتون کردم؟ خلاصه قسم صد تا قرآن که لیلی دروغ میگه و صد تا حرف دیگه هم اون پشت سر تو گفته. من هم که متنفر از این جو خاله زنکی و از اون ور پشت خالی از  همسرم، سکوت کردم. وقتی اومدم اینجا همسر من هیچ هیچ هیچ کاری در این مورد نکرد. تازه چون خواهرش بهش گفته بود دادش ما نگرانیم که لیلی خیلی به ساره نزدیک شده، نکنه ذهن ساره رو نسبت به ما عوض کنه، از من کلی تلبکار شد که تو اصلاْ چرا جواب تلفن های لیلی رو میدادی؟ چرا به حرف هاش گوش میکردی؟ نمیگفت چه خوب که حتی یک بار به لیلی نگفتی پشت سر تو هم ....و .... را گفتند.

نمیگفت مرسی که انقدر عاقلی که اونها رو به جون هم ننداختی و نگفتی تو هم این حرف ها رو پشت سر اون شنیدی ( چون اگه شوهرش میفهمید خواهرهاش رو میکشت).

تنها کارش این بود که سه سال بعدش که ما برگشتیم ایران وقتی من نبودم از خواهرهاش سوال کرد جریان چی بوده و اونها هم قسم آیه و قرآن که ما این حرف ها رو نگفتیم و تازه لیلی به ما گفته ساره هم این و این و این رو در مورد شما گفته.

در این که جاری من آدم مغرضی بود شکی نیست. من دردم اینه که چرا شوهر من نه جرات داشت به جاریم چیزی بگه، نه میتونست حتی یه بار به خواهرهاش بگه بابا حرمت زن منو حفظ کنین.

طولانی شد ببخشید.