ساره- 3
من کاملاْ حرف تون رو قبول دارم که تا این مساله رو با شوهرم حل نکنم قضیه درست نمیشه. ولی اگه میشد که تو این هشت ساله شده بود.
راستی این رو هم بگم که برادر همسر من هم دقیقاْ همین مشکلات رو داشتند. یعنی وقتی میخواست ازدواج کنه خودش فوق لیسانس بود و عاشق یه دختر زیر دیپلم شد و دیگه خودتون تصور کنین این خواهرها چی کار کردند. روز خواستگاریش گفتند شماهم کفو ما نیستید و روز عروسی اش به همه میگفتند ما میخواستیم زن دکتر واسه دادشمون بگیریم. اما خوب برادر همسر بنده صد در صد با همسر من متفاوت هست. قشنگ جلو خانوادش واستاد و الان مثل یک شاهزاده به زنش احترام میذارند وگرنه برادرشون باهاشون قطع ارتباط میکنه.
یه چیز دیگه که تو این خانواده خیلی بارزه اینه که اگه احساس کنن برادرشون از دستشون ناراحت هست سریع خودشون رو جمع میکنن چون خیلی خیلی ارتباط داشتن با این دو تا داداش و همین طور نشون دادن این که ما عاشق تون هستیم واسه شون مهم هست. من همیشه به همسرم میگم این یه خصوصیت خیلی مهم هست و جالب اینجاست که از تو به عنوان برادر خیلی حرف شنوی دارند، اگه قبول داری که فلان جا رفتارشون زشت بوده چرا دوستانه بهشون نمیگی؟ میگه میگم. بذار اگه یه دفعه دیگه تکرار کنن بهشون تذکر میدم، ولی مثلاْ اگه همین الان یه چیز بگن که ناراحتم کنه، سریع شاخ و شونه میکشه که تو میخوای من شکم خانواده ام رو سفره کنم و من نمیتونم ازشون دل بکنم و اصلاْ خواهر تو چرا فلان روز این کارو کرد و اصلاْ حتماْ تو یه کاری کردی که اون ها این چیز رو بهت گفتند!!!
یادمه همسرم که اومد اینجا و من ایران تنها بودم جاری ام که خیلی هم از من خوشش نمیاد ( کلاْ از هیچ کس تو فامیل شوهر خوشش نمیاد و آدم خیلی خاصیه، خیلی مغرور و خیلی خاص) اما روابط رسمی و محترمانه ای با هم داریم، با خانواده شوهر دعواش شد. سر اینکه چرا عید منو دعوت نکردید!! من بدون دعوت حتی به مادشوهرم هم سر نمیزنم تا عید مبارکی بگم. خوب طبق معمول شوهرش هم پشتش بود و کار به جایی رسید که اینها دو سال با بقیه قهر بودند و خداییش اینجا دیگه خواهرهای همسرم بی تقصیر بودند، اما خوب حسابی داد و قال کردند و ...
تو این میون جاری ام که هیچ ارتباطی جز سلام و علیک با هم نداشتیم هی به من زنگ میزد و چه حرف ها که از اونها نمیگفت. تقریباْ همه چیزهایی که پشت سر من به جاری ام گفته بودند ، پشت سر جاریم هم به من گفته بودند. حرفهایی که با این همه ادعای دوستی و محبت خواهر شوهرهام، مثل نیش مار تو جونم فرو میرفت. وقتی بعد از کلی اتفاق به همسرم اینها رو گفتم گفت: لیلی ( جاریم) دروغ میگه، خواهرهای من اینها رو پشت سر تو نمیگن. گفتم بابا جان این حرف ها رو دقیقاْ پشت سر جاریم هم به من میگن. گفت: خوب تو واسشون فرق میکنی.پشت سر تو نمیگن!! پشت سر اون میگن!!
باور کردنیه که حتی حرف های ناموسی هم پشت سر ما زده بودند ، حتی به جاریم گفته بودند حواست به شوهرت باشه مادر ساره بهش جادو نده طلاق بگیری، دختر خودش رو بده به شوهرت!!!!! آخه مادر ساره به ما گفته وای چقدر ما از شوهر ساره راضیم، حاج خانم ( مادر شوهرم) اگه یه پسر دیگه داشتی خودم میومدم واسه دخترم میگرفتم اش. ( مامان و بابای من خیلی همسرم رو دوست دارند ـ داشتند!!)
تا اینکه یه روز کاسه صبر من لبریز شد و رفتم و ازشون سوال کردم چرا اینها رو پشت سرم گفتین. من تو این چند ساله جز احترام چی کار براتون کردم؟ خلاصه قسم صد تا قرآن که لیلی دروغ میگه و صد تا حرف دیگه هم اون پشت سر تو گفته. من هم که متنفر از این جو خاله زنکی و از اون ور پشت خالی از همسرم، سکوت کردم. وقتی اومدم اینجا همسر من هیچ هیچ هیچ کاری در این مورد نکرد. تازه چون خواهرش بهش گفته بود دادش ما نگرانیم که لیلی خیلی به ساره نزدیک شده، نکنه ذهن ساره رو نسبت به ما عوض کنه، از من کلی تلبکار شد که تو اصلاْ چرا جواب تلفن های لیلی رو میدادی؟ چرا به حرف هاش گوش میکردی؟ نمیگفت چه خوب که حتی یک بار به لیلی نگفتی پشت سر تو هم ....و .... را گفتند.
نمیگفت مرسی که انقدر عاقلی که اونها رو به جون هم ننداختی و نگفتی تو هم این حرف ها رو پشت سر اون شنیدی ( چون اگه شوهرش میفهمید خواهرهاش رو میکشت).
تنها کارش این بود که سه سال بعدش که ما برگشتیم ایران وقتی من نبودم از خواهرهاش سوال کرد جریان چی بوده و اونها هم قسم آیه و قرآن که ما این حرف ها رو نگفتیم و تازه لیلی به ما گفته ساره هم این و این و این رو در مورد شما گفته.
در این که جاری من آدم مغرضی بود شکی نیست. من دردم اینه که چرا شوهر من نه جرات داشت به جاریم چیزی بگه، نه میتونست حتی یه بار به خواهرهاش بگه بابا حرمت زن منو حفظ کنین.
طولانی شد ببخشید.