عطیه - 7
عطيه فضول!
به به ...
مي بينم كه خدا رو شكر مدتييه كه روابط عروس خانمها با مادر شوهران گرامي حسنهست و خبر مبري نيست...
خوب خدا رو شكر...
البته اميدوارم كه آرامش قبل از طوفان نباشه...
گفتم بيام يه آتيشي زير و رو كنم بلكم اين وبلاگ به رسالتي كه بر عهده داره –كه همانا بشور و بساب روح و روان مادر همسران گرامي است- وفادار بمونه....
خوب خانم هاي گرامي نبود؟!
اگه نيان و ننويسين اونوقت من ميآم و هي قربون صدقه مادر همسر جان ميرمها...
اونوقت نياين شاكي بشين كه چرا آتيش به دل يخ مي زني و چرا افسانه مي بافي و چه و چه و چه...
از من گفتن...از شما هم ....
عطیه - 6
خوب اونقدر داستان بشور و بساب مادر شوهرا داغ بود كه من جرأت نكردم از اين ورا رد بشم...
اما انگار يه كم آب ها از آسیاب افتاده!!!
خوب ...از كجاش بگم؟
بهتره از همين آخريش بگم...
آخر هفتهاي مامانم اينا و مامانش اينا رو افطاري دعوت كرديم ...
بنده خدا مادر شوهرم (!!! به اين كلمه عادت ندارم! آخه همش بهشون ميگم مامانِ رضايي!!) از ديشبش زنگ زده بود و چون ما خونه نبوديم پيغام گذاشته بود كه:
" رضا! مگه شما فردا مهمون ندارين؟ پس كوشين؟ زنگ زدم كه اگه به كمك احتياج دارين، فردا از صبح بيام كمك"
وقتي پيغام رو شنيدم كلي شرمنده شدم و به رضايي گفتم :
به مامان زنگ بزن و تشكر كن...بگو ما كه كار خاصي نميخوايم بكنيم، فقط بيزحمت يه ساعت زودتر بيان تا غذاها رو بچشن كه بي نمك يا بيمزه نباشه....
طرفاي ساعت 5 بود كه اومدن و يه ظرف گنده شله زرد خوشرنگ و خوشمزه ( البته مزه اش رو بعد از افطار فهميديم!) با خودشون آوردن...
بعد هم يه راست رفتن پاي ظرفشويي و ظرفهايي كه در حين آشپزي كثيف شده بود رو شستند...باباي رضايي هم هي ميگفتند كه كاري نداري؟ زحمت ظرف كردن سبزي و پنير و خرما رو هم ايشون كشيدن...
كلي هم سر ميز از غذاها ( كه البته محصول مشتركي از من و رضايي بود) تعريف كردن....
خلاصه كه حسابي مادر شوهر و پدر شوهر ياري كردن تا من مهمون داري كنم...
سر افطار هم مامانم اينا رسيدن و خلاصه كه تا آخر مهموني مامانا و خواهر شوهر جان حسابي منو شرمنده كردن و همه كارا رو انجام دادن...سراغ هر كدوم ميرفتم و از پاي ظرفشويي ميآوردم اينور، دوباره اون يكي يواشكي ميرفت ...
خلاصه كه آخرش گفتم : تو رو خدا اين جوري منو شرمنده نكنين...بابا ميخوايم يه دقيقه پيش هم باشيمها...
رضايي هم به شوخي گفت: بابا ديگه ظرف شستن چيزيه كه به هم چشموهمچشمي كنين!!؟
كه مامانا با هم گفتن: مگه شما كارمند نيستين...مگه فردا نميخواين بريد سر كار؟ پس حرف بي حرف!
موقع خداحافظي هم باز كلي بساط تشكر و تعريف داغ بود ...وقتي رضا به مامانش گفت كه :
مامان دستت از بابت همه چيز درد نكنه، بهش گفتند:
دست خودت درد نكنه با اين عروس آوردنت....
خوب من فقط هر آنچه بود رو تعريف كردم...آخه خدايي اين مادر شوهر گل نيست؟
جواهر نيست؟ يه دونه و دردونه و ...نيست؟
ايشاا... كه خدا حفظشون كنه و عمر باعزت و بركت بهشون بده...
آمين