خانومک - 8

سلام عروس خانومهای گل،

چرا یهو این جا اینقدر خلوت شده؟ میبینم که مادرشوهرها همه ماه شدن ؟؟!! بابا این وبلاگ رو رها نکنین به امون خدا.

در مورد خودم عرض کنم که بعد از اون دعوای جنجالی با جناب مادرشوهر یکی دوماهی اوضاع شکراب بود و یواش یواش خودش اومد جلو و تقریبن از دلم دراورد(البته ظاهرن)

با اجازه بزرگترهای وبلاگ (جناب عروس و سایر عروس خانومها) یه پیشنهاد دارم که به نظر خودم جالب میاد. همه عروس خانوم ها رو به یک بازی وبلاگی دعوت میکنم. اون هم اینکه بیایم بنویسیم که کدوم رفتارهای منفی مادرشوهر هست که ما رو عذاب میده و کدوم رفتارهای مثبت در رفتارشون وجود داره که برامون امیدوار کننده هست؟

از این بازی دو تا هدف دارم. اولیش این که وبلاگ از این حالت رکود درمیاد و هدف دوم و مهمتر اینکه بعد از مطرح کردن این نکات میشه نتیجه گیری مفیدی کرد. اون هم اینکه مسبب اصلی این رفتارها (چه مثبت و چه منفی) چی هست و چه اشتراکاتی در این موارد بین مادرشوهرها وجود داره و برای بهبود روابط چه میتوان کرد و لب مطلب اینکه بابا مشکل اصلی کجاست؟؟؟

امیدوارم همه عروسهای گل قابل بدونن و توی بازی شرکت کنن.

با اجازه همگی برای شروع خودم اقدام میکنم:

 

رفتارهای آزاردهنده:

1- فضولی بیش از حد مادرشوهرم. بزرگترین مشکل من کنجکاوی بیش از حد و دیوانه کننده اون هست. البته این نکته در مورد من تنها نیست و کلا بزرگترین تفریح و یا بهتر بگم نیاز زندگیش اینه که در جریان ریز به ریز زندگی اطرافیانش باشه. مثلا اگه توی کوچه داره میره و در خونه ای باز باشه سرشو میکنه نگاه میکنه ببینه چه خبره. یه نمونه دیگه اینکه تابستون خونه ما مهمون بودن و برای شام یخ کم اومد و این خانوم گفت من میرم از واحد بغلیتون میگیرم. نشون به اون نشونی که در عرض 5 دقیقه رفتن در خونه اونها، متراژ خونشون، اینکه خونه مال خودشونه یا نه، محل کار خودش و شوهرش، چند ساله ازدواج کرده، بچش کلاس چندمه و ... رو فهمید! این در حالی هست که من فقط با همسایمون سلام علیک دارم!!! و فکر کنید این موضوع در مورد من و همسرم خیلی شدیدتر هم هست.

2- حسادت!! نمیدونم چه دلیلی داره که یه خانوم پا به سن گذاشته که عروس و داماد و نوه داره و سنی ازش گذشته نسبت به کسی که نصف سن خودش رو داره و اول زندگیشه احساس رقابت کنه و مثلا از خرید کردن و حتی سینما رفتن اون ناراحت بشه و علنن هم این موضوع رو مطرح کنه!!!

3- دخالت. نمیدونم چرا مادرشوهر من به خودش حق میده حتی در مورد لباسی که من میپوشم هم اظهار نظر که چه عرض کنم تعیین تکلیف کنه.

4- توقعات نابجا. اینکه اصلن شرایط رو درک نمیکنه و در بدترین شرایط هم از بچه هاش توقعات گوناگون داره. این مسئله تنها در مورد ما نیست و نسبت به دخترهاش هم همین طوره. نمونه اش این که هفته پیش تولد بچه خواهرشوهر بود و ما توی برف آژانس گیرمون نیومده بود و مجبور شدیم با تاکسی بریم اونجا راه ما هم از بقیه خیلی خیلی دورتر بود. بعد اون وسط به شوهرک زنگ زده که سر راهتون کیک تولد رو بگیرین بیارین!! فکر کنید: راه دور ، من باردار، بدون ماشین و زیر برف و یخبندون ما بریم کیک بگیریم و این در حالی بود که دو تا دامادها که یکیشون صاحب مجلس و بابای بچه بود و همینطور پدرشوهر همگی ماشین داشتن و شیرینی فروشی هم سر کوچشون بود.

5- دهن بینی و مهم دانستن حرف خاله زنکها. شاید باورتون نشه ولی توی این چند سال چندین بار به خاطر اینکه مثلن فلان کسک توی فلان مهمونی (با نیت خوب یا بد) به مادرشوهرم گفته :"وای عروست چقدر ساکته" و یا "لباس عروست بهش نمیاد" قشقرقی توی زندگی ما به پا شده که نگو و نپرس!!!

خب فکر کنم کافی باشه.

و حالا نکات مثبت:

1- احترام . مادرشوهر من در شرایط عادی و آتش بس رفتار خیلی خوبی با من داره و سعی میکنه طوری رفتار کنه که شخصیت من رو جلوی دیگران حفظ کنه و خوب نشون بده.

2- وقتی کاری برای آدم انجام میده یعنی اون کار رو با دل و جون انجام داده و حسابی برای آدم مایه میزاره و به آدم میرسه.

3- خیلی راحت میشه با کمی زبون ریزی و چاپلوسی و تعریف و پاچه خواری دلش رو به دست آورد و رامش کرد. اون وقته که طرفدار دو آتیشت میشه!! البته این نکته به کار من نمیاد چون خودم رو هم بکشم نمیتونم متملق باشم و الکی زبون بریزم برای کسی! خدا شفام بده

4- همیشه دوست داره توی مهمونیهای فامیلی طرف خودشون من بهترین لباس و تیپ و آرایش رو داشته باشم و از همه عروس ها سرتر باشم!!

5- اگه کاری براش انجام بدی به چشمش میاد و اون رو به حساب وظیفه ات نمیگذاره. مثلن اگه کادویی براش ببری کلی میره همه جا رو پر میکنه و به همه نشون میده که عروسم فلان چیز رو برام آورده

 

البته من از بقیه موارد فاکتور گرفتم چون خیلی زیاد میشد و به 5 تا از نکات منفی و مثبت اشاره کردم. حالا از کلیه عروس خانومها دعوت میکنم این بازی رو ادامه بدن و امیدوارم بتونیم آخرش برای مشکلاتمون نتیجه گیری خوب و مفیدی انجام بدیم.

 

خانومک - 7

برای تعریف کردن جریان زیر لازم میدونم اول یک سری چیزها رو توضیح بدم.

پدرشوهر من یک خونه 150 متری، و دو تا خونه 50 متری و یک پرشیای صفر داره (ما همین ها رو میدونیم). این در حالیه که شوهرک یه دونه پسره و مستاجر با درامد معمولی. داماد بزرگه 4 سال مفت و مجانی توی یکی از همین واحدها جلوس فرموده بودن که بعد از بلند شدن ایشون اون خونه به یک سوم قیمت به داماد کوچیکه فروخته شد (میشه گفت اهدا شد). در حالی که ما که توی اون یکی واحد بودیم اجاره میدادیم!!! و حالا این که هیچی! کلید واحد دستشون بود و ما هم که جفتمون شاغل و صبح تا شب هم نبودیم و حالا نگو اینا برا خودشون میان و میرن. یه روز من مریض بودم و سرکار نرفتم و برا خودم توی اتاق خواب خوابیده بودم. ساعت حدود ده صبح بود که دیدم صدا میاد. چشامو باز کردم دیدم پدرشوهرم بالا سرم وایساده! از دیدن من هم که توی اون موقع روز خونه بودم کلی دستپاچه شد و فلنگ رو بست. به همه این مشکلات اضافه کنید فضولیهای دیوانه کننده مادرشوهر اعم از کجا میرید و کجا میاین و چی میخرین و چند بار مهمون داری و برا مهمونها چی میپزی و ... و علاوه بر اون قطعی آب که چون طبقه 5 بود پنجشنبه و جمعه آب به کل قطع بود. همه این مشکلات و بهتر شدن وضع مالی ما و تصمیم برای نی نی دار شدنمون باعث شد که تصمیم بگیریم از اونجا بلند شیم. این شد که ماشینمون رو فروختیم و یه خونه بزرگتر نزدیک مامانم اینا با فیمت بالایی اجاره کردیم.

چند وقت پیش خبردار شدیم که با تحریک دختر ها پدرشوهرم قصد خریدن باغ توی دماوند رو داره. توی هفته پیش یه کیس پیدا شد و قرارداد بستند ولی پدرشوهرم حدود 5 میلیون کم داشت. اینو بگم که غیر از پولی که شوهرک برای ودیعه خونه داده، من توی بانک مسکن از پس انداز خودم 6 میلیون از 6 ماه قبل گذاشتم که حالا یا وامشو بفروشم و یا مثلن اطراف تهران خونه ای چیزی بخرم و بدم اجاره. از اونجایی که این خونواده سنتی هستن و زن رو مستقل نمیدونن شوهرک رو صاحب این پول میدونن و چند روز پیش زنگ زدن بهش که پولتو از بانک درار بده به ما که چکمون پاس بشه!! شوهرک هم بارها توضیح داده بوده که این پول مال خانومکه و به من ربطی نداره. باید به خودش بگم ببینم میخواد بده یا نه.

تا اینجا رو داشته باشین، من حدود یک ماهه که فهمیدم باردارم و به دلایلی اصلن تصمیم نداشتم که غیر از مامان خودم به کس دیگه ای بگم. ولی شوهرک به خاطر ذوق و شوقی که داشت اصرار داشت که به پدر و مادر اون هم بگیم. توی هفته گذشته یه شب که اومدن خونمون بهشون گفتیم و تاکید کردیم که به کسی نگن. دیشب خاله شوهرک اومده بود و برامون آش آورد. و گفت که یه چیزهایی شنیدم و تبریک و ...

بعد از رفتنش من زنگ زدم به مامان شوهرک و گفتم که شما به خاله گفتین؟ اون هم خیلی راحت گفت آره. من که این قضیه خیلی برام مهم بود گفتم مگه قرار نبود به کسی نگین؟ اینجا بود که مادرشوهر عین بمب منفجر شد و من فهمیدم سر قضیه 5 میلیونی که فکر میکردن مال شوهرکه و من نمیزارم که بهشون بده دارن میترکن. خلاصه یه دعوای درست و حسابی تلفنی راه افتاد و آخرش هم شارژ تلفن تموم شد و قطع شد!

بزارین چند تا از جملاتش رو براتون بنویسم:

- تو فکر میکنی که کی هستی اینقدر ادعا داری؟

- قیافه مهم نیست تو اخلاقت صفره . همه میگن این عروست چرا این جوریه؟ (تعریف نباشه ولی من سفید و خوشگلم ولی اونها توی فامیلشون خانوم خوشگل ندارن و خود مادرشوهرم و دوتا دختراش بدقیافه هستن اینم بگم که از نظر من خوشگلی و زشتی ملاک نیست ولی خواستم دلیل حساس بودنشون روی خودم رو بگم)

- تو همه پولهای شوهرک رو گرفتی توی مشتت و همه چی رو به نام خودت کردی (منظورش حساب بانکی خودم بود که بعد از سالها کار کردن پس انداز کرده بودم)

- خب معلومه همه خرجهای خونه رو شوهرک میده و تو حقوقتو پس انداز میکنی!!! (فکر کنم انتظار دارن همسایه ها خرج خونه ما رو بدن)

- برای خرید به شهروند میرید!! تقصیر توئه!! زن اگه زن باشه نمیزاره شوهرش ولخرجی کنه!! (ما هر دو ماه یکبار و اون هم فقط برای خرید خواروبار به شهروند میریم. اینها اعتقاد دارن که شهروند خیلی گرونه و از بقالی محل باید خرید کرد)

خیلی چیزهای دیگه هم بود که یادم نیست

دیشب تا صبح کابوس میدیدم و از دیشب تا حالا لب به غذا نزدم. همه حرفهاش توی سرم رژه میره. دلم برای نینیم میسوزه. امیدوارم خدا خودش عوضشو بهشون بده.

اینها رو نوشتم برا اینکه خودم خالی بشم و درد دلی کرده باشم.

 

خانومک - 6

از خودم راضیم امروز

بالاخره تونستم در مقابل تیکه های خونواده شوهر واکنش مناسبی نشون بدم و مثل همیشه توی خودم نریزم و خودخوری نکنم که چرا عین بز نگاه کردم و چیزی نگفتم

جدی میگم تجربه خوبی بود

این که کسی در مقابل تیکه ها و متلکهایی که بهش تقدیم میشه چیزی نمیگه و واکنشی نشون نمیده همیشه معنیش این نیست که نمیتونه چیزی بگه ، معنیش اینه که داره از خودش نجابت نشون میده یا گذشت میکنه

اما گاهی وقتا این گذشت به قیمت لگدمال شدن شخصیت خودت تموم میشه.

دیشب خونه مادر شوهر مهمون بودیم. خواهر شوهرها هم بودند البته بدون شوهراشون. چند تا مورد پیش اومد که من ریلکس و بدون تشنج جواب منطقی دادم و تموم شد. خیلی راحت. اصلن فکر نمیکردم اینقدر راحت باشه. بعدشم بر خلاف همیشه نه اثری از خودخوری بود نه ناراحتی نه افسردگی نه دلخوری شوهرک.

باور میکنین اینقدر گذرا بود که حتی خیلی از موارد حتی یادم هم نمونده. ولی بارزترینش این بود که من و خواهرشوهر بزرگه داشتیم ظرف میشستیم، خواهر شوهر کوچیکه و مادر شوهر هم اونجا بودن داشتن کارای دیگه رو میکردن. من و خواهرشوهر بزرگه که رابطمون نسبتا دوستانه هست (این خواهرشوهرم که پزشکه خیلی گله البته به شرطی که تحت تاثیر بقیه قرار نگیره) داشتیم در مورد عروسی دوست من که چند روز دیگه هست صحبت میکردیم که من چی بپوشم بهتره. من گفتم لباس مناسب اون مجلس ندارم و میخوام برم بخرم. آقا تا این حرف از دهن من دراومد مادرشوهر برگشت گفت: وای آدم چقدر لباس بخره هی بندازه اونجا (غیر مستقیم به من) منم رو به خواهرشوهرم بلند بلند جوری که مامانش بشنوه گفتم: خب البته برا کسی که دستش جلو شوهرش درازه بله ولی کسی که استقلال مالی داره و خودش درامد داره خودش تصمیم میگیره که چیکار کنه. شاید دوست داشته باشه پولاشو بریزه تو جوب. اینو که گفتم صدا از کسی در نیومد.

مطمئن باشید اگه جوابی نمیدادم تا یه هفته هم اعصاب خودم خورد بود هم کلی سر شوهرک غر میزدم و رو اعصابش پاتیناژ میرفتم که مامانت چیکار داره به چیزایی که من میخرم. هم دفعه بعد که میدیدمشون ازشون دلخور بودم و تحویلشون نمیگرفتم.من کلن آدم حساسی هستم.

چند تا تیکه کلفت هم خواهرشوهر کوچیکه اومد (این خواهرشوهرم که 4 سال از من کوچیکتره به شدت نسبت به من احساس حسادت میکنه و دشمن خونی منه) که همه رو جواب دادم ساکت شد. ولی اصولن چون آدم حسابش نمیکنم و ریز میبینمش اصلن یادم نمیاد.

باور میکنین توی این 6 سالی که من با خونواده اینا رفت و آمد دارم تا حالا به اندازه انگشتای یه دست نشده بود که جواب بدم. هر چی هم که میگفتن فقط میخندیدم یا به روی خودم نمیاوردم. تا جایی که حتی بعضی وقتها از دهنشون در میرفت (البته نه جلوی من) میگفتن که خانومک خیلی اخلاقش خوبه مثل عروس فلانی جواب کسی رو نمیده. اینم بگم که اینا کلن فامیلی مدلشون اینجوریه که فرت و فرت تیکه بار هم میکنن. خب هی جواب نده هیچی نگو هی نجابت به خرج بده. ولی مثل اینکه اینجوری بیشتر روشون زیاد میشه. چون فکر میکنن کم میاری و جواب نمیدی کم کم هر چی دوست دارن بارت میکنن. ولی انقدر این جواب دادن ساده برام دشوار و مضطرب کننده بود که کل بدنم داغ شده بود و عرق کرده بودم.

خلاصه که جواب داد. تجربه خوبی بود. الان احساس خوبی دارم .


 

خانومک - 5

شديدا به همفكري شما نيازمنديم

ميخوام يه اخلاق حال به هم زن مادر شوهرك كه منو خيلي اذيت ميكنه رو براتون تعريف كنم

وقتي دعوتشون ميكني خونت به شوهرك  (نه به من) پيشنهاد ميده كه فلاني رو هم بگو فلاني رو هم بگو (مثلا مادربزرگ شوهرك يا خاله هاش) . شوهرك هم مسلما به من ميگه. چند بار كه اين كار رو كرد همه اون چند بار من با مخالفت شديد نزاشتم مهمون جديد دعوت كنه. البته همه اينها غير مستقيم بود. وقتي ديد كه اينطوريه دفعه قبل كه من مهموني داشتم به ما چيزي نگفت و قبل از مهموني من زنگ زد اونايي رو كه مد نظرش بودن دعوت كرد وبعد  به ما گفت كه من فلاني و فلاني رو هم دعوت كردم. بماند كه سر اين موضوع من چه قشقرقي به پا كردم. خارها اومده بودن كمك و من وقتي اين جريان رو شنيدم  شوهرك رو بردم توي اتاق و بلند بلند طوري كه اونها كاملن ميشنيدن داد و بيداد كردم كه به چه حقي مادرت براي من تعيين تكليف ميكنه و خيلي چيزاي ديگه كه ظرف سيم ثانيه به گوش مادر شوهرك رسيد.

لازم به ذكره كه چند تا مهمون اضافه آدم رو نميكشه ولي اون حق نداره اين كا ر رو بكنه

حالا اين يه بعد قضيه است. جنبه ديگه قضيه اينه كه مثلا من اين هفته دعوتشون ميكنم برا هفته ديگه. خب؟ از همين امروز تا خود روز مهموني مدام زنگ ميزنن به شوهرك كه چي؟ خانومك چي ميخواد درست كنه؟ فلان چي رو درست كنه بهتره ها. فلان غذا رو اون دفعه درست كرده ديگه درست نكنه و ... البته شوهرك هم همش بهشون ميگه كه به من ربطي نداره و حرفاي خاله زنكيتون رو به من نگين ولي از رو نميرن كه

منم خوب حالشون رو ميگيرم و هميشه عكس چيزهايي كه گفتن عمل ميكنم.

. جالب اينجاست كه مادرشوور فكر نميكنه كه شوهرك دقيقن همه حرفهاش رو مياد عينن براي من تعريف ميكنه. فكر ميكنه مثلن اگر به شوهرك بگه "خانومك فلان كار رو بكنه" شوهرك مياد به من ميگه كه "خانومك فلان كار رو بكن" در صورتي كه اصلن اينطوري نيست و شوهرك مياد به من ميگه كه "مامانم ميگفت خانومك فلان كار رو بكنه حالا هر جور خودت ميدوني"

خب من اين جمعه براي افطار قوم الظالمين رو دعوت كردم. مادر و پدر شوهرك با پدربزرگ مادربزرگ و خواهرهاش .

طبق پيش بيني من كه درست هم از كار درومد دوباره توي اين هفته موبايل شوهرك رو سرويس كردند از بس كه بهش زنگ زدن و نظر دادن. مامانش امر فرمودن كه از بيرون كباب بگيرين. يه بار ديگه هم به شوهرك گفته فلاني ميخواد براتون قاب بياره. بياره يا چيز ديگه اي لازم دارين؟ شوهرك هم جواب داده كه من نميدونم خانومك چي لازم داره.

ميدونين اين طرز رفتارشون هم از تفكر سنتي شون ناشي ميشه. آخه چند بار گفتن كه خونه پسر آدم مثل خونه خودش ميمونه آدم راحته ولي دختر نه.  اينو داشته باشيد با جمله مطلب قبلي "بچه دختر  و  بچه عروس"

تازه اين حرفها در حاليه كه من هم پا به پاي شوهرك دارم كار ميكنم و دوتايي داريم زندگي رو ميچرخونيم.

حالا اين اظهار نظرهايي كه تا امروز شده به كنار من مطمئنم كه مادر شوهرك يا پيله ميكنه كه مهمونها رو زيادتر كنه يا اينكه خودش از طرف خودش دعوت ميكنه. حالا ببينين اين خط اين نشون

راستش جمعه كه اومدن يه جوري كه نه دعوا راه بيفته نه شوهرك ناراحت بشه ميخوام يه جوري ناراحتي خودم رو علنن از اين موضوعها ابراز كنم. ولي خب اگه به من باشه كه مطمئنم به بدترين وجه ممكن ميگم. آخه اصلن بلد نيستم به قول معروف تيكه بندازم يا جواب دندون شكن بدم. چند باري هم كه اين كار رو كردم اينقدر با ناراحتي و تلخي و بغض و حرص بوده كه گند زده شده بهش يا دعوا شده يا شوهركم ناراحت.

من هميشه ابراز ناراحتيم با قهر كردن و قيافه گرفتن و دعوا بوده. ميدونم خيلي اخلاقم افتضاحه و نميتونم مثل آدم جوري كه طرفم بهش برنخوره حرفم رو توي لفافه بزنم.

ديدين بعضي ها رو كه خنده خنده حرفاي دلشون رو ميزنن و در ظاهر هم اتفاقي نميفته؟ كاش منم اينجوري بودم.

حالا راهنمايي ميخوام براي جمعه. ميخوام محترمانه به روي مادرشوورم  بيارم. مخصوصن جريان درخواست كباب رو ميخوام يه جوري جلوي پدر همسرك و مادربزرگ پدربزرگش و داماداش بگم  كه بلكه خجالت بكشه. و بعيد نيست كه باباي همسرك به خاطر اين كارش دعواش كنه. بلكه از اين امر و نهي كردنها دست برداره و بفهمه كه بابا منم آدمم .

خلاصه من هيچ راهي به نظرم نميرسه. شما چي ميگين؟

  
پ.ن :  توی این فاصله خار۱ زنگ زد به موبایل شوهرک (من و شوهرک همکاریم و توی یه بخش هم هستیم) گفته که کمکی چیزی نمیخواین من زودتر بیام کمک کنم؟

شیطونه میگه جمعه دست به سیاه و سفید نزنم بگم شوهرک شام درست کنه. خب اون همه کارا رو میکنه دیگه. اونم باید بگه کمک میخواد یا نه. یا اینکه گوشیو بردارم زنگ بزنم به خار۱ (این یکی از همشون نسبتن منطقی تره و من بیشتر باهاش جورم) بگم چی شد؟ داداشت کمک میخواد برا جمعه یا نه. میخوام خودمو دار بزنم اینقدر که مظلوم و پپه ام و نمیتونم حرفمو بزنم

خانومک - 4

سلام دوستان عزیزم

خیلی ممنون بابت نظرها راهنمایی ها و همدردی هاتون که خیلی آرومم کرد.

راستش از نظرات بعضی دوستای گلم فکر میکنم که بعضی جاها منظورم رو خوب نرسونده بودم.

 

فقط بگم که ملاک من برای بچه دار شدن اصلن و ابدن دوست داشتن یا نداشتن و لج در آوردن کسی نیست. اگه اینطوری بود همون سال اول برای ترکوندن چشمشون باید نی نی دار میشدم که.

 

نه ما تنها چیزی که مد نظرمونه آمادگی و شرایط خودمونه. همین و بس. توی این سالها اصرارهای شدید مامانم حتی باعث نشد که ما تصمیمی بدون در نظر گرفتن شرایط خودمون بگیریم. این تصمیم خیلی حیاتیه و اصلن نمیشه به حرف دیگران راجع بهش گوش کرد. حالا چه مثبت چه منفی

البته قبول دارم جمله آخرمو یه کم بد نوشته بودم و شاید منظور رو طور دیگه ای رسوند

ولی الان خیلی اوضاع فرق کرده و هم شرایطمون از نظر خونه و کار و .. مساعده هم روحیه خودمون. و حالا که بعد از سالها تصمیم به نی نی آوردن گرفتیم من به این فکر افتادم که چرا اونها اینقدر بدشون میاد.

 

بازم از همراهی عروسای گل ممنونم.

 

خانومک - 3

شاید به این پستم خیلی بخندید. میدونم خیلی خنده داره ولی برای خالی شدن خودم میگم تو رو خدا مسخرم نکنین البته میدونم خیلی مسخره اس ولی برای من به یه ناراحتی بزرگ تبدیل شده.

یه چیزی که خیلی فکرمو به خودش مشغول کرده اینه که با وجود اینکه ما توی پنجمین سال زندگیمون هستیم حتی یکبار هم نشده یکی از این قوم الظالمین به ما بگن نی نی میخواین؟ نمیخواین؟ ایشالا نی نی بیارین... هیچی انگار ما اجاقمون کوره. همش این نیست

چیزی که لجمو در میاره توی این قضیه فراوونه . برا همین باعث شده که من روی این موضوع زيادي حساس بشم.

من يه دونه دختر خانواده و فرزند ارشد هستم . مامانم از اوناييه كه عاشق ني ني هستش و خيلي دوست داره كه نوه دار بشه.  حدود دو سال پيش تولد من بود و خانواده هاي هر دو طرف خونه ما بودن (اون موقع ما 3 سال بود كه ازدواج كرده بوديم) مامانم همينجوري برگشت گفت كه ايشالا ني ني آوردنتون. آقا اين حرف از دهن مامان ما هنوز كاملا بيرون نيومده بود كه خار2 كه 5 سال از من كوچيكتره و اون موقع هم مجرد بود ديديم يهو جيييييييغ جيييييييغ كه نه واييييييي زوده بچه ميخوان چيييييكار  ... تا ده سال نبايد بچه بيارن.. خلاصه نميدونيدا يه قشقرقي به پا كرد كه ما همينجوري دهنامون باز مونده بود

خلاصه اين خار2 چند ماه بعد شوهر كرد و هنوز به يك سال نرسيده بود كه يه روز مادرشوهرم زنگ زد به شوهرك كه آره خار2 حامله اس! من هم زنگ زدم به خار2 كه مثلا تبريك بگم. خلاصه ما تبريك گفتيم و يهو خار2 گفت كه واي شماها هم بجنبين ديگه عقب موندين ها... منم كه ماست. لالموني ميگيرم اينجور موقعها اصلا نميتونم جواب بدم. جواب حرفها يه هفته بعد يادم ميفته كه آها كاش اينو گفته بودم...

بعدا كه مادرشوهرمو ديدم و به اونم تبريك گفتم گفت آره ديگه داشت دير ميشد! ديگه وقتش بود !!! بازم من لال

يه كدومشون از دهنشون در نيومد كه ايشالا نوبت شما هم بشه. هيچي.

البته كلا اين خانواده با بچه دار شدن عروساشون مخالفن . چراشو من كه نفهميدم. زندايي كوچيكه شوهرك هم كه باردار شد همه ناراحت شدن.

بچه خار1 كه 7 سالشه رو اصلن مادر شوهرم بزرگ كرده و خونه مامان و باباش فقط برا خواب ميره. يه روز حرف شد من گفتم شما كه بچه خار1 رو نگه ميدارين بچه ما رو هم بايد نگه دارين (به شوخي) كه مادر شوهرك و خار2 پريدن به من كه : ما اصولن ميگيم بچه دختر . اون بچه عروسه فرق ميكنه

خلاصه كه اين جريان خيلي رفته تو روح و روان من.

خار2 كه 5 سال از من كوچيكتره و تازه 1.5 ساله كه عروسي كرده و يه ماه ديگه بچش داره به دنيا مياد. و ما كه 5 ساله كه عروسي كرديم و تا حالا نشده اين مادرشوهر يه بار حتي به شوهرك در مورد بچه چيزي بگه يا بپرسه يا هيچ چيز ديگه. مگه ميشه يه مادر دوست نداشته باشه بچه پسرشو ببنينه؟ اونم بچه یه دونه پسرشو؟

نمیدونم چیکار کنم. از یه طرف میخوام لج کنم و تا موقعی که اونا نگفتن منم نی نی نیارم. از یه طرف میگم بزار حالشون گرفته شه. نمیدونم شما نظرتون چیه؟ به نظرتون من دیوونه ام که رو این مسئله اینقدر حساس شدم؟


 

خانومک - 2

سلام. خوبین؟

یه چیزی خیلی حرصمو در آورده. دیگه واقعا جوش آوردم.

 قبلش یه پیش زمینه ای بگم بد نیست. وقتی ما عقد کردیم (6 سال پیش) خونواده شوهرک خونشون کلنگی ولی بزرگ بود. قرار شد که این خونه رو بکوبن و 8 واحد جاش ساختن که از این 8 تا 4 تاش مال خودشون میشد و یکیش رو هم به ما میدادن. 3 ماه قبل از عروسیمون خونه آماده شد و قرار شد که ما طبقه پنجمش باشیم. تو همین حین و بین بود که خواهر شوهر بزرگه در حالی که خودش خونه داشت هوس کرد اونم بیاد اونجا بشینه در حالی که خونه خودش 80 متر و انجا 50 متر بود و دقیقا هم اومد واحد کناری ما رو انتخاب کرد.

 خلاصه ما عروسی کردیم و رفتیم تو اون خونه (حالا ماجراهای عروسی بماند). شوهرک تازه درسش تموم شده بود و دو سال اول زندگیمون سرباز بود و منم اون موقع سر کار نمیرفتم. ما با ماهی 30 هزار تومن حقوق سربازی اون موقع زندگیمون رو میگذروندیم. دریغ از یک تعارف که بگن پسرم تو کمکی چیزی لازم نداری؟ ابدا. لازم به ذکره که شوهرک یه دونه پسره. این در حالیه که موقع خواستگاری که قضیه سربازی و اینا مطرح شد و عموم و بابام گفتن اینجوری خیلی سخته همین باباش بادی به غبغبش انداخت و گفت که من خودم هواشونو دارم و سفره ما پهنه براشون و ... این سفره رو اگه شما دیدین ما هم دیدیم. تازه باباش هم حقوقشو ماه به ماه داشت هم اجاره خونه میگرفت. تو این مدت خانواده من به بهانه های مختلف –یه جوری که ما هم بهمون برنخوره- بهمون میرسیدن.

خلاصه سربازی شوهرک تموم شد و هر دومون شاغل شدیم. چند وقت بعدش پدرشوهرم واحد ما رو به نام مادرشوهرم کرد. اینم بگم که مادرشوهرم و هر دو تا دختراش اینجورین که مثلا اگه الان 1 میلیون تومن بهشون بدی یک ساعت بعد یک شاهیش هم باقی نمیمونه و سه سوت همه رو میرن چرت و پرت میخرن. برای همین هم پدر شوهرم هیچ پولی بابت خرجی خونه به خانومش نمیده و اون هم با هزار دوز و کلک و فیلم و ... باید یه پولی برا خودش از اینطرف اونطرف جور کنه. یه مدتی گذشت. یه روز خونه مادربزرگ شوهرک مهمونی زنونه بود. زندایی شوهرک یهو برگشت به من گفت که شما واقعا به مادرشوهرت اجاره میدین؟ منو میگی با چشمای از حدقه دراومده گفتم نه چطور؟ گفت که پس چرا مادرشوهرت به مامان بزرگ شوهرک گفته که من از شوهرک (با افتخار کامل) اجاره میگیرم؟ آقا این شد که کاشف به عمل اومد که بله... خانوم توی چند ماه اخیر از شوهرک به اسم قرض ، اجاره میگرفته . ولی خواهرشوهر بزرگه که سه سال اونجا نشست 24 ساعته هم بچش خونه اینا ولو بود یک قرون هم پول نداد.

 این شد که من گفتم حالا که قراره آدم اجاره بده چرا به مادرش بده؟ بریم یه جایی که آرامش اعصاب داشته باشیم اقلا. این شد که ماشینمونو فروختیم و با کلی قرض و غیره تونستیم پول پیش خونه رو جور کنیم. و واقعا دیگه خودمونو چلوندیم تا پولو جور کردیم. طوری که حالا گفتن نداره ولی تا آخر برج فقط 10 تومن برامون باقی مونده بود اونم از تتمه حساب من برداشتیم برای خرج خونه. هفته پیش اینا پاشدن اومدن خونه جدیدمون. یک کاره باباش برگشته به شوهرک میگه تو 100 تومن به ساختمون بدهکاری. بابت چی؟ بابت پول کارگری که اومده خونه قبلیمونو تمیز کرده + عوارض شهرداری و ...

خیلی لجم درمیاد وقتی پدرشوهرم تو فامیل یه پسرم پسرمی میکنه که بیا و ببین. ندار هم نیست که بگیم گناه دارن کمکشون کنیم. پرشیای صفر داره با سه تا دستگاه خونه کلی هم هرماه داره اجاره خونه میگیره.

به خدا بعضی وقتا فکر میکنم تقصیر منه که همش لالمونی گرفتم و جوابشونو ندادم. از طرفی اگه جوابشونو بدم مطمئنا دعوا میشه و شوهرک ناراحت میشه و زندگی خودم به هم میریزه.

خانومک - 1

سلام دوست جونای گلم.

من خانومک هستم و قائدتا یک عروس. ۲ ماه دیگه ۲۷ سالم میشه. شوهرک دو سال از من بزرگتره. ما با هم توی دانشگاه دوست شدیم. ۱.۵ سال دوست بودیم. خانواده شوهرک (برعکس خودش) مذهبی و سنتی هستن. فقط اینقدر بگم که تنها دختر مانتویی تو کل فامیلشون منم. ولی خونواده ما خیلی معمولی و نرمال هستن. برا همین یه ماه قبل از اینکه بخوان بیان خواستگاری گذاشتم ابروهام پاچه بزی بشه که بهانه ای دستشون ندم. ۶ سال پیش عقد و ۴ ساله که عروسی کردیم. توی این چهار سال با خانواده شوهرک توی یک ساختمون بودیم. ما طبقه ۵ و اونها همکف. و داشته باشید توی این شرایط مادرشوهرتون فضول  ببخشید کنجکاو هم باشه و چه شود... از خریدها و لباس پوشیدن و مهمونی رفتن و مهمون دعوت کردن و گردش رفتن و غذا پختنت بگییییییییییر تا الی آخر ظرف سیم ثانیه توسط خبرگذاری مادرشوهر پرس به اقصی نقاط سرزمینهای قوم شوهر مخابره شدن همانا و بعدا  شنیدن این چیزا از دهن دیگرون و شاخ درآوردن همانا...

و  بالاخره اینقدر زیر پای شوهرت میشینی که در یک اقدام جسورانه از اونجا بلند شده و به خیل اجاره نشینهای عزیز میپیوندید. ولی فکر میکنم این هزینه ارزششو داشته باشه. واقعا حس میکنم دو هفته است دارم نفسسس میکشم.

خیلی حرفها دارم که براتون بگم. خیلی درد دلها که فکر میکنم با گفتنشون هم سبک میشم و هم میتونم از راهنماییهای دوستای خوبم استفاده کنم. قربونتون برم. فعلا بای