ساره-4
خوب حالا که از مشکلاتم گفتم ( تموم نشده ها! بقیه اش رو بعداْ میام میگم) یه کم هم از خوبی های خواهر شوهر بگم.
خیلی دلش میخواد به من ثابت کنه که خیلی مهربون هست. مثلاْ اگه من بگم وای چقدر دلم فسنجون میخواد امکان نداره تا واسم درست اش نکنه ولم کنه. یا اون سری که اومدیم ایران تا گفتم وای مامان سبزی خشک هات محشر بود، واسه اینکه بهم ثابت کنه اون هم مثل مامانم دوستم داره هزارررررررررررررر کیلو سبزی رو تو یه هفته خشک کرد بهم داد.
یا مثلاْ واسه جشن فارغ التحصیلی من که تو یه شهری با فاصله هزار کیلومتری از تهران بود خودش و دخترش و پسرش اون همه راه رو اومدند تا تو جشن باشند و بهم تبریک بگن. دیگه... دیگه همین ها دیگه.
میخواد همیشه بگه من خیلی مهربون هستم، اما واسه شوهر تو مهم تر از تو ام. مثلاْ تو همون جشن فارغ التحصیلی ام میگفت من بچه هام رو فدای داداشم میکنم!!!
یا ...
یه چیز دیگه که خیلی ناراحتم میکنه توقع داشتن اش هست. معتقد هست همه در حق اش کوتاهی میکنن. چرا برادرش باید دو تا خونه داشته باشه و اون هنوز مستاجر باشه. برادر واقعی اونی هست که به فکر خواهرش باشه! ( دیگه بیشتر از شوهر من).
یا مثلاْ من سال اول ازدواج مون فیش حجی رو که بابام واسم گرفته بود دادم به مادرشوهرم بره چون احساس میکردم من هنوز جوون هستم. اونه که بزرگترین آرزوش دیدن خونه خداست هست و اگه من این کارو نکنم هیچ وقت توان مالی این سفر رونداره و سنش هم بالاست و اگه چیزیش بشه من پشیمون میشم. ( که البته الان فکر میکنم خیلی خر بودم)
باورتوم میشه این خواهرها حتی یک بار نگفتند دستت درد نکنه. یا وای چه خوب. همچنان روزی ده بار میگفتند عروس خانم فلانی سرویس طلا برای مادرشوهرش خریده، عروس بهمانی مبلمان واسه مادر شوهرش خریده،...
من احمق هم یه بار نکردم بگم جدی؟؟ یعنی بیشتر از من به فکر مادر شوهرش هست؟ فکر میکردم اگه چیزی بگم معنی اش اینه که حرف اش بهم برخورده، بگذار فکر کنه من خودم رو خیلی بالاتر از این میدونم که خودم رو با عروس فلانی و بهمانی هم سطح باشم ( که البته کار اشتباهی کردم).
به همسرم گفتم حداقل اگه خواهرهات تشکر نمیکنن، دیگه انقدر عروس این و اون رو به رخ آدم نکشند. گفت راست میگی باید ازت تشکر میکردند. چون خودش این خبر که من میخوام مادرشوهر رو بفرستم مکه بهشون داد و خودش دید که اونها ختی نگفتند آهان. فقط زل زدند و نگاش کردند.
اما دریغ از حتی یه عکس العمل.
مادر شوهرم هم هیچ وقت چیز خاصی نگفت که نشون بده خیلی خوشحاله اما انقدر با احترام هست و مواظب هست چیزی نگه کسی ناراحت بشه که اصلاْ اینکه چیزی نگفت واسم مهم نیست. چون اولاْ من واقعاْ این کار رو واسه دل خودم کردم و دوماْ هیچ وقت عروس های دیگرون رو به رخم نکشید و همیشه حتی اگه یه کادوی هزار تومنی هم بهش بدم بهم احترام میذاره.
حتی وقتی روز زن میشه به من کادو میده هر سال. از هر سفری که میره ( حتی الان که ایران نیستم) کادوی من رو جدا میذاره تا وقتی میام بهم بده.
گاهی فکر میکنم مشکل اصلی همسرمه. اونه که نمیتونه بین اطرافیانش بالانس ایجاد کنه یا ...
حالا میام و بقیه داستان مشکلاتی که ما رو به بت بست رسوند رو مینویسم.