عطیه - 3
مدتي گذشت و هيچ اتفاق يا تغيير خاصي رخ نداد...
... خيلي با خودم كلنجار ميرفتم كه : ديگه حق نداري به رضا فكر كني... بذار زندگيش رو بكنه... شايد اون بخواد همينجوري از زندگيش لذت ببره... بابا اون اينجوري حال ميكنه... به تو چه؟... تو هم برو دنبال زندگي خودت... دنبال اوني كه مثل تو رفتار كنه... لابد همين رو ميخواي ديگه...
....
يه روز به خودم اومدم ديدم كه دارم به خواستگاراي ديگهاي فكر ميكنم...
يكيشون اونقدر اپن بود كه از حرفايي كه تو جلسه دوم بهم زد حالم بهم خورد... يه آدم از فرنگ برگشته تازه به دوران رسيده كه سكس براش اولين حرف مشترك دو تا آدم از جنس مخالف بود!!!!!!!!
يكي ديگهشون يه پسر شهرستاني كه تو تهران دندانپزشكي ميخوند و فكر ميكرد چون بهش ميگن آقاي دكتر، ديگه نه لهجهاش معلومه و نه طرز فكر عهد حجرش و نه تعصبات خشك و توخاليش....
تا اينكه اون خواستگار كه فكر ميكنم امروزم رو بهش مديونم پيدا شد...
يك آقايي كه 12 سال از من بزرگتر بود...
اون تو روزايي پيداش شده بود كه ديگه از همه كس و همه چيز خسته شده بودم... فقط دلم ميخواست از اين وضع خلاص شم...
خوب يه آدم متشخص، يه مدير تو يه شركت اسم و رسمدار دولتي! ، خوش اخلاق، نسبتاً منطقي و...
راستش ميتونم بگم كه به غير از اختلاف سنياش، تقريباً همه ويژگيهاي يه خواستگار خوب رو داشت... خدايا اين يكي رو با چه بهانهاي رد كنم؟!
احساس ميكردم كه تو يكي دو دفعه اول ديدارمون، به خاطر اختلاف سنياش از پيشنهادش پشيمونه... اما تو جلسه سوم بود كه ديدم كه سرشار اشتياقه...
اما من...
هر شب تا خود صبح گريه ميكردم... ولي به همه اطرافيانم اينطور وانمود ميكردم كه بله... من ميخوام ايشون رو انتخاب كنم....
از همون روز اول موضوع رو با خواهر رضايي در ميون گذاشتم....:
- به نظرت اگه من به يه نفر كه 12 سال از خودم بزرگتره پاسخ مثبت بدم، خيلي خرم؟
- نه... چرا اين حرف رو ميزني؟ آيا لياقت تو رو داره؟
- خوب... آدم خوبيه...
- همين؟!!
- آره خوب... مگه ديگه فرقي ميكنه؟
- خره... سعي كن خوب بهش فكر كني... همه جوانب رو در نظر بگير...
اونقدر حالم بد بود كه نگو.... انتظار داشتم كه جلومو بگيره ... كه بگه ديوونه اين چهكاريه ميكني؟
آخه تو آدمي هستي كه يه غريبه بياد خواستگاريت و تو بعد از چند جلسه بهش جواب مثبت بدي؟
لجم گرفت... گفتم حالا كه اينطوره اصلاً ميرم زنش ميشم....
واي خدا.... تلفن زنگ ميزنه... خودشه... همون آقاي محترم، قرار كوه براي جمعه ميذاره...
آخر همون هفته، رضا و خانوادهش رفته بودن شمال و تهران نبودن... واي خدا چقدر تنهام...
رفتم كوه... بنده خدا خيلي سعي كرد كه به من خوش بگذره ... ولي من انگار اصلاً روحم اونجا نبود... توي كوه خواهر رضا بهم زنگ زد... گفتم كه با آقاي محترم اومديم كوه!!... گفت كه خوش بگذره....
خيلي سعي كردم كه جلوي آقاي محترم نزنم زير گريه...
با بدبختي خودم رو رسوندم خونه و تا تونستم گريه كردم...
بعدش هم زنگ زدم به خواهر رضا... همهش گريه ميكردم.... گفت:
- گريه كن عزيزم... سبك ميشي...
- من نميتونم...
- چرا؟
- نميتونم... من نميتونم اين آقاي محترم رو به عنوان شوهرم تصور كنم... حالم بد ميشه... ديوونه ميشم... ميخوام بهش ميگم نه...اصلاً ميدوني چيه ... من تا آخر عمرم ازدواج نميكنم... خسته شدم كه هي به خودم اجازه دادم به آدماي جور واجور فكر كنم... من آدمش نيستم...
بعدها خواهر رضايي بهم گفت كه از همون اول رضا رو در جريان ماجرا گذاشته بوده... بهم گفت كه به رضا گفته بوده من به خواستگاراي ديگهاي فكر ميكنم... و رضايي هم هيچوقت باور نميكرد كه قضيه جدي بشه...گفت كه تو سفر شمال رضايي پابهپاي من گريه ميكرده... گفت كه اون سفر بدترين سفر عمرشون بوده... گفت كه رضا بدجوري شوكه شد... گفت كه بهش گفته فكر ميكني كه عطيه بايد به خاطر تو از همه فرصتهاي زندگيش چشم بپوشه... اون يه دختره كه تو شرايط ازدواجه... نميتونه كه وايسه تا جنابعالي آسه آسه هوس كني كه بالاخره بعد از 10-12 سال زندگيت رو شروع كني... چرا دست از سرش برنميداري؟!!!!!