تقريباً يه چند ماهي موضوع به همين منوال گذشت و من و رضايي باز هم اصل موضوع رو به روي هم نمي‌آورديم ولي بيشتر و جدي‌تر به هم فكر مي‌كرديم...

رضا دانشجوي فوق ليسانس بود و تقريباً هيچ انگيزه‌اي براي نوشتن پايان‌نامه نداشت... انگار بي‌خيالش شده بود... مي‌گفت درسم رو تموم كنم كه چي؟ مگه بقيه كه مدركشون رو گرفتند چه گلي به سرشون زدند... وقتي عصبانيت منو مي‌ديد ... مي‌گفت : شوخي كردم...باشه ... تو فكرش هستم...

... ولي تو فكرش نبود...

 

كم كم حس مي‌كردم كه رضايي هزار تا حسن داره و يه عيب... راستش مي‌شه گفت يه عيب كوچيك كه هزار تا تبعات بزرگ داشت...

اونم خونسردي و بي‌خيالي رضا نسبت به آدما و اتفاقاي اطرافش بود... اين باعث شده بود كه به سختي مسئوليت‌ چيزي رو بپذيره ... اين طور به نظر مي‌رسيد كه براي رضايي هر چه پيش آيد خوش آيده...

 

كم كم به خودم نهيب زدم: شايد رضا يه پسر بي‌نظير، مهربون، سالم، و... باشه ولي براي تو شوهر خوبي نمي‌شه... آخه برعكس رضايي من يه آدم آن‌تايم، كه همه كارام رو به موقع و سروقت انجام مي‌دادم و سر قول و قرار (چه قرار ملاقات، چه قرار انجام دادن كاري در موعد مشخص و...) هميشه خوش قول‌ترين بودم....چه طور مي‌تونستم كه بشينم و بي‌تفاوتي و كش‌دادن كاراي رضايي رو در مورد همه چيز ، حتي سرنوشت زندگي آينده‌اش ببينم...

 

شده بودم يه آدم عصبي، يه آدمي كه تا بهش مي‌گفتن بالاي چشمت ابروه، پقي مي‌زدم زير گريه، كم طاقت، عجول...

...ديدم دارم كم مي‌آرم...

 

تو تمام اين مدت، خواهر رضايي دورادور شاهدي بر رفتارها و تغييرات خلق و خوي من بود...

يكي از همون روزايي كه اينبار من خونه اونا بودم، يه گوشه‌ي دنج گيرم آورد و گفت:

-  داري با خودت چكار مي‌كني؟ چته؟

-   .......هيچي...

-  رضا ديوونه‌ات كرده؟

-  ..........

-  عزيز من، رضا برادر منه و منم دوست تو... بهت گفته بودم كه رضا بهترين برادر دنياست، ولی بهت گفتم برو ببين آيا بهترين شوهر دنيا هم هست يا نه؟

- آره گفتي...

- خوب... تو قرار بود اينو مشخص كني ... كردي؟

- خوب مي‌دوني... رضا بهترينه و من كسي بهتر از اون رو براي زندگي آينده‌ام نمي‌تونم تصور كنم...ولي رضايي اصلاً حاليش نيست كه بابا براي زندگي آينده بايد جنبيد، بايد تلاش كرد، بايد حركت كرد، بايد... فقط مي‌گه : درست مي‌شه... اـ... آخه پس تا كي ... آخه پس چرا هيچ تلاشي نمي‌كنه؟

 

- خوب ديگه ... رضا همينه... اگه همين رو مي‌خواي پاش وايسا .... وگرنه نه به خودت و نه به اون ظلم نكن...

 

-          فكر مي‌كردم مي‌تونم ... ولي مي‌بينم كه اونقدر انرژي ندارم كه پاش وايسم... راستش... من ديگه نيستم!!!!!!!!!!!!!!

 

فكر مي‌كردم كه خواهر رضا تعجب كنه و يا مانعم بشه... ولي ديدم كه نه ... خيلي خونسرد گفت:

 

-          دلم مي‌خواست خودت به اين نتيجه برسي... كه رسيدي....

 

راستش ته دلم خيلي ناراحت و عصباني شدم... فكر مي‌كردم كه الان خواهر رضايي مي‌گه: خيلي خوب تو الان عصباني هستي... من با رضا صحبت مي‌كنم... من يه كم نصيحتش مي‌كنم...من چنين مي‌كنم... من چنان مي‌كنم....

بيشتر از همه از اين ناراحت شدم كه اون منتظر يه همچين روزي بود...

خيلي غصه‌دار شدم...