بعد از مراسم نامزدي كم‌كم و به تدريج يخ همه آب شد و دوباره رفتار خانواده رضايي با من شبيه قبل از فهميدن ارتباط من و رضا شد...البته تو اين فاصله بيشتر از همه رفتار باباي رضايي با من بد و به شدت خشك شده بود و به تبع زمان بيشتري گذشت تا ايشون هم با اين مسئله كنار بيان و دوباره من رو بپذيرند...

 

بعد از 8 ماه از نامزدي، من و رضايي طي يه مراسم كوچيك و خودموني عروسي كرديم ( فقط با 30 تا مهمون!) و زندگي مشترك زير يه سقف(!) رو شروع كرديم...

 

اما هيچ وقت اين ابهام برام برطرف نشد كه آخه چرا خانواده رضايي كه اينقدر منو قبول داشتند و دوستم داشتند، با فهميدن علاقه بين من و رضايي 180 درجه عوض شدند و بعد دوباره چه اتفاقي افتاد ( اونهم يك دفعه و آني) كه اونها موافق شدند و همه مخالفت‌ها تموم شد؟!!!!!!!!!!!!!!

 

هميشه اين سؤال برام باقي‌يه...

 

راستش خانواده من كه رضايي رو يه جور خاص دوست دارند و همه جوره قبولش دارند. در تمام اون مدت كدورت هم با اينكه با ازدواج ما نسبتاً مخالف بودند ( به دليل اينكه من كمي از رضايي بزرگتر بودم!) ولي اصلاً رفتارشون با رضا عوض نشد.... اما بايد بگم كه تو اون مدت كدورت، من خيلي سختي كشيدم... بيشتر از همه هم از رفتارهاي باباي رضايي....

اما حالا خدا رو شكر همه چيز بر وفق مراده و دو تا خانواده با هم خيلي خوب و صميمي‌اند ( مثل قبل‌ترها) و هر دو طرف هم با ما روابط خيلي خوبي دارند....

 

من به جز احترام از خانواده شوهرم چيزي نديدم....

خوشحالم از اينكه مخالفت‌هاي اونا بعد از توافق به ازدواج ما دو تا، كاملاً محو شد و حالا ديگه اثري از اون نيست...

 

باور كنيد كه هر كدوم از فاميل ما يا اونا كه رفتارها و ارتباط ما رو با هم مي‌بينند فكر مي‌كنند كه اصلاً اصرار خانواده‌ها باعث اين ازدواج شده....

 

البته خوب من‌هم تا جايي كه بتونم به حفظ اين روابط كمك مي‌كنم و بايد بگم كه اين يه حس و كشش دو طرفه‌ست... يعني منم همه جا حواسم به اونا هست و حتي بيشتر از پدر و مادر خودم به اونا احترام مي‌ذارم...

البته نكته خيلي مهمي كه به من در حفظ اين روابط كمك مي‌كنه، آشنايي قبلي من با عادت‌ها و رفتارهاي خانواده رضا است... من خوب مي‌دونم كه اگه مامان رضايي فلان حرف رو بزنه، اصلاً لحنش هميشه همينه، نه اينكه چون من عروسشم اينو بگه... قبلا ً هم كه من فقط دوست خواهر رضايي بودم همينجوري با من حرف مي‌زد... خوب اين خيلي به من كمك مي‌كنه كه احساس عروس و مادر شوهري بينمون به وجود نياد كه من نسبت به فلان حرف ايشون جبهه‌‌گيري كنم...كه البته شايد اگه قبلاً اونا رو نمي‌شناختم از فلان حرفشون حتماً ناراحت مي‌شدم و اونو به خودم مي‌گرفتم!

 

از اين به بعد مي‌خوام از اتفاقايي كه بين من و مامان رضايي مي‌افته براتون بگم...