دوستی من با آقای ب از اولش با یک عشق آتشین شروع نشد .چون من اولین تجربه دوستیم بود و تا حدودی هم هنوز گیج کنکور بودم.اما با گذشت زمان و به خاطر ابراز علاقه زیادی که آقای ب به من میکرد من به طرز شدیدی عاشقش شدم و از اون بدتر به طرز وحشتناکی بهش وابسته.

خانواده آقای ب نسبتا خوانواده خوبی بودن.باباش اقتصاد خونده بود و استاد دانشگاه بود و مامانش هم معلم.یه دونه خواهر هم داشت که ازدواج کرده بود و رفته بود امریکا.آقای ب هم از اوایل تا اواسط دوستیمون تلاش زیادی کرد که مقدمات رفتنش به امریکا رو فراهم کنه اما بعد یه کار خوب توی ایران پیدا کرد و قید رفتن رو زد.من اگرچه به خاطر تجربه ای که داشتم میدونستم که رفتن به امریکا یه جورهایی محاله اما همیشه ته دلم میترسیدم که بره چون مثل خر بهش وابسته شده بودم.از طرفی هم بهم برمیخورد که میخواد بره و انگار نه انگار که من هم وجود دارم.بعضی وقتها که خیلی محبتش گل میکرد میگفت که من اگه رفتم تو برام صبر کن تا من برم فوق لیسانسمو بخونم و برگردم(توجه داشته باشید که نظر خود من هویج هم نبود).

تا هنوز حرف خوانوادست باید بگم که بابای من هم اقتصاد خونده بود و در زمانی که در قید حیات بود استاد دانشگاه بود.مامانم هم لیسانس زبان داره و خانه داره .من تمام عمرم رو با خوانواده مادریم گذدوندم و بیشتر شخصیت و هویتم رو از دونه دونه اونها دارم.ما و خوانواده مادریم یعنی همه خاله ها و دایی ها با زنها و بچه هاشون توی یه مجموعه آپارتمانی زندگی میکردیم . همه با هم شام و ناهار می خوردیم. همه با هم مسافرت میرفتیم.خلاصه به جورهایی خوانواده سبز بودیم.و صادقانه بگم که از نظر فرهنگی کاملا به خوانواده آقای ب سر بودیم.

روزها و هفته ها گذشتن تا بالاخره جوابهای کنکور آمدن.یه روز آقایب زنگ زد به من و بعد از یک ساعت احوالپرسی و قربونت برم و قربونم بری با صدای پکر و ناراحت گفت که پرستاری دانشگاه تهران قبول شدی.من اون موقع هیچ تصوری از رشته پرستاری نداشتم اما از اینکه بالاخره گلناز خانم گل گلاب خنگ خدا کنکور قبول شده کلی خوشحال شدم.(البته قبلش جوابهای ازاد هم آمده بود و من شیمی کاربردی تهران شمال هم قبول شده بودم).اون روز با آقای ب رفتیم توچال و اون تمام راه سعی کرد که منو راضی کنه که نرم پرستاری و برم شیمی.

خلاصه بعد از کلی پرس و جو و مشورت با خوانواده و البته تهدید به مرگ شدن از طرف خواهرم که اگه نری پرستاری میکشمت(چون اون خودش شیمی خونده بود و اعتقاد داشت که آینده نداره و کار براش نیست) تصمیم گرفتم که برم پرستاری بخونم .خودم هم البته بدم نمیامد که سر از درد و مرض ها و دل و روده در بیارم.آقای ب هم اون موقع سعی کرد در نهایت جنتلمنی به نظر من احترام بذاره.(حالا که فکرشو میکنم میبینم که چه قدر عقل کردم که گوش به حرفش ندادم.چه قدر عاشق این رشته ام و چه قدر برای این کار ساخته شدم).

یک سال و دو ماه از دوستی و عشق سوزان من به آقای ب گذشت.تا اینکه یک دفعه رفتار آقای ب به مدت یک هفته عوض شد.خیلی توی خودش بود.دیر به دیر بهم زنگ میزد.خلاصه قضیه یه جورهایی بوی بهم زدن میداد.به خاطر همین یه روز من بهش گفتم که ببین اگه میخوای بهم بزنی با من راحت باش من میتونم قبول کنم(البته من آمدم که عشوه خرکی بیام ببینم که عکس العمل اون چیه و اصلا فکر نمیکردم که اون هم بل بگیره).

اون روز رفتیم بیرون و این آخرین باری بود که با هم بیرون رفتیم. قیافش خیلی ناراحت بود و آماده بود که بزنه زیر گریه .بهم گفت که چون خیلی منو دوست داره نمیتونسته این رابطرو اینجوری تحمل کنه و به خاطر همین تصمیم گرفته که با من ازدواج کنه و به همین دلیل رفته با مامانش و باباش صحبت کرده و اونها هم مخالفت کردن.(حالا قیافه منو تصور کنید که اصلا از این موضوع روحم هم خبر نداشت و هیچکس از من نپرسیده بود که برگ چغندر جون تو اصلا میخوای با من ازدواج کنی یا نه که من برم با مامانم اینها حرف بزنم.)(اینجاست که به این مثل میرسیم که میگه به مرده که رو بدی کفن راه راه میخواد).

خلاصه من بهش گفتم که آخه برای چی مخالفن اونها که اصلا منو ندیدن و نمیدونن من چه جور آدمی هستم.من با تصوری که از اونها دارم فکر میکنم که آدمهای منطقی باشن و اگه تو باهاشون حرف بزنی نظرشون عوض میشه.

گفت نه با حرف زدن درست نمیشه بابام گفته نمیشه باهاش ازدواج کنی چون رشتش پرستاریه.چون محیط بیمارستانها خرابه....چون پرستارها با دکترها رابطه دارن............چون تو نمیتونی بذاری زنت بره تو بیمارستان کار کنه.

اون میگفت و انگار دنیا رو روی سرم خراب میکردن.لال شده بودم.فقط عین منگهای تو سری خورده گریه میکردم.باورم نمیشد ....دلم برای خودم می سوخت به خاطر بی تجربگی و سادگیم......از دست خودم عصبانی بودم به خاطر حماقتم...........نمیتونستم قبول کنم آدمی رو که این همه دوستش داشتم به من و به شغلم همچین توهینی بکنه....انگار نه انگار که منو میشناسه و بهم اعتماد داره...هنوز انقدر کوره که نمیبینه که فساد تو هر جامعه و شغلی هست .......همه آدمها حتما نباید دکتر و مهندس باشن که قابل احترام و اعتماد باشن.........نمیتونستم بپذیرم که باباش استاد دانشگاهه و خیر سرش تحصیل کردست و باز هم یه همچین سطح فکری داره.نمیتونستم قبول کنم که عاشق همچین آدمی بودم (چون مطمئن شدم که این حرفها یه جورهایی نظر خودش هم بوده و وقتی باباش هم یه همچین نظری داشته دیگه کاملا براش حکم وحی منزل رو داشته).

بعد از اون روز روزگارم سیاه شد تا بتونم غرور شیر مردادی رو (که بدجوری شکسته بودنش)دوباره به حال اولش برگردونم.

بعد از اون روز بیچاره شدم تا به خودم بقبولونم که دیگه اون نیست و حالاباید به نبودنش عادت کنم.......از اون روز خیلی سختی کشیدم تا به خودم حالی کنم که قراره همیشه ببینمش اما باید باهاش خیلی معمولی سرد برخورد کنم....................