دلک - 9
راستش خیلی وقته که خودم فهمیدم از راه مناسبی ازدواج نکردم .اینا رو که می خوام بنویسم خودم هم می دونم چه غلطی کردم و به اندازه کافی دارم غصه می خورم پس لطفا دیگه شماهاسرزنشم نکنید وسرکوفت نزنید و نگید خانوادت حق داشتن چون الان دیگه همه چیز گذشته و نمی تونم به عقب برگردم.راستش من و جمشید خودمون با هم هیچ مشکلی نداریم و واقعا هم هنوز عاشقانه همدیگه رو دوست داریم مگر وقتی که بحث خانوادش پیش می یاد که همیشه میره طرف اونها.احساس می کنم که من احمق ترین و دیوونه ترین عروس دنیا بودم و هستم.
به قول یکی از همین دوستای گلم که اینجا کامنت گذاشته زندگی همش عشق نیست خیلی چیزای دیگه هست اینکه من و جمشید همدیگه رو دوست داشتیم و من چشمامو رو همه چیز دیگه بستم یک خریت محض بود.البته گاهی وقتها هم با خودم فکر می کنم که از کجا معلوم شاید اگه با یکی دیگه و با رضایت خانوادم ازدواج می کردم باز هم از این همین مشکلا یا مشکلای دیگه ای داشتم.
حالا از جریان پول گرفتن که بگذریم که منم تا حالا همچین ساکت ننشستم بهرحال صبوری هم حدی داره کلی داد و بیداد راه انداختم که یعنی چی هر بار باید از دل و جون خودمون بگیریم تو شکم اونا بریزیم .اما جواب جمشید هر دفعه این بوده که خانوادمم یعنی میگی ولشون کنم؟ تا جایی که بتونم کمکشون می کنم حتی جونم هم براشون میدم!!!
اینم از حواب جمشید خان. فقط بازم خواهش می کنم من خودم دارم کاملا احساس خریت می کنم پس لطفا شما دیگه سرزنشم نکنید.بعدش هم مثلا می خواد منو خر کنه میگه اگه خانواده تو هم بودن و کمک می خواستن من کمکشون می کردم.حالا نه اینکه خیالش راحته که همچین چیزی هرگز اتفاق نمی افته و ما نه با اونا رابطه داریم نه اونا نیازمندن مث خانواده خودش.
حالا کاشکی هم یکمی فدر شناس بودن اینقدر پول به حلقشون می ریزیم اما دریغ از یک ذره شعور و ادب و قدر دانی.میگن جمشید وظیفشه .مادرش همیشه بهش میگه من برای تو خیلی بیشتر اینا زحمت کشیدم هر کاری هم برامون بکنی بازم کمه.جمشید هم مث بز سرش رو تکون میده میگه مامانم راست میگه اون مارو با بی پدری بزرگ کرده.!!
انگار که مادرش تنها زنی بوده تو دنیا که بجه هاش رو تنهایی بزرگ کرده که اینقدر ادعا و توقع داره.!!!