سلام به دوستای گلم.شرمنده یک مدتی نتونستم بیام بنویسم اگه نگران شدید یا منتظر مونید به بزرگی خودتون ببخشید.راستی دوتا از خانومای گلی که برام کامنت گذاشتن نوشتن که ماجرای ازدواجشون تقریبا مثل من بوده یکی از این خانومای گل اتفاقا اونم از دانمارکه.

خواستم از این دوتا دوست خوبم خواهش کنم که اونا هم بیان ماجرای ازدواجشون رو بنویسم و خیلی دلم می خواد با کسایی که در مورد ازدواج تجربه مشترکی داشتن بیشتر اشنا بشم و بدونم که تنها کسی نبودم که این ماجراها براش پیش اومده و اینکه اونا چطور با این مسایل کنار اومدن و حالا چه کار می کنند .خلاصه اگه بنویسید منو از حالا جزو خواننده های پر پا قرص بدونید.

خوب حالا بریم بقیه ماجرا .گفتم که به خاطر قرض گرفتن برای برادر شوهرم چه فشار مالی سرمون اومد و خودمون چقدر سختی کشیدیم.تو این چند سالی هم که از ازدواجمون میگذره قرضهای دیگه هم پیش اومد . یک دفعه اومدن گفتن وای به دادمون برسید خونمون قدیمیه داره رو سرمون خراب می شه زودتر پول جور کنید که تعمیرش کنیم بازهم ما افتادیم تو پول قرض کردن بیچاره جمشید تا موقعی که پول جورشد و تونست براشون بفرسته هر شب خواب می دید که سقف ریخته رو خوانوادش و با وحشت از خواب می پرید و هر روز بهشون زنگ می زد که نکنه یه موقع چیزیشون شده باشه.

دوباره یک مدت بعدش ماجرای ازدواج دوتا برادر بزرگش پیش اومد و گفتن برادراش می خوان عروسی کنند اما پول نداریم خانواده دخترا هم گفتن باید براشون خرج بشه. برادرات هم افسرده شدن نمی دونیم چه کار کنیم . بازم من و جمشید بیچاره از خودمون و زندگیمون زدیم تا برای اونا پول بفرستیم و بتونند یک عروسی ابرومند داشته باشند و دلشون نشکنه.

آخرین باری که بازم براشون پول قلمبه فرستادیم برای برادر اخری جمشید بود .فقط ۳ سال از جمشید کوچیک تره اما عرضه جمشید کجا عرضه اون کجا اصلا من نمیدونم اینا چیشون به برادر می خوره .اول که به زور دیپلم گرفته بعدش هم نه سربازی رفته نه کار براش پیدا می شه .خلاصه همین جور داره علاف می چرخه.پارسال بود که مادرش شروع کرد اه و ناله که وای جمشید بیا به داد این برادر کوچیکت برس من شما رو با بی پدری بزرگ کردم و به اینجا رسوندم این برادرت بیکاره همش نشسته تو خونه غصه می خوره می ترسم یه موقع معتاد بشه هر طوری می تونی یک پولی جور کن تا بیاد خارج.

دوباره ما افتادیم هول و ولا که وای زودتر باید پول جور کنیم وگرنه برادر جمشید از دست میره.حالا خوبیش این بود که دیگه حداقل تو بانک یه اعتباری داشتیم تونستیم از بانک وام بگیریم.وام رو گرفتیم و براشون فرستادیم برادر جمشید هم پولو برداشت و چون سربازی نرفته باید غیر قانونی می اومد بلند شد رفت دوماه ترکیه .تو این دوماه هم مادرش سفارش پشت سفارش که نذارید تنهایی رو حس کنه مرتب بهش زنگ بزنید دیگه نمی گفت این پول تلفن رو باید ما چطوری بدیم .خلاصه هر روز کار ما این شده بود صبح و شب که تلفن دستمون به برادرش تو ترکیه زنگ بزنیم یک عالمه باهاش حرف بزنیم که احساس تنهایی نکنه با اینکه مرد بزرگیه ها اما مثل اینکه چون بچه اخره و همش خودش و مادرش بودن همه فکر می کنند بچس خودش هم باورش شده.اونوقت جمشید از اونم کوچیکتر بوده خودش تنهایی اومده خارج و زندگیش رو به بهترین نحوی اداره کرده.

خلاصه ما باید هر روز چند دفعه به اون زنگ می زدیم و بعدش هم به مادرش و گزارش حرفها و حال و احوال برادرش رو می دادیم.حالا بماند که چه هزینه تلفن سنگینی رو دادیم حداقل اگه رسیده بود و کار تمام شده بود دلمون نمی سوخت اما بعد از این همه خرج آقا بعد از دوماه دست از پا درازتر برگشت ایران و نصف پولی رو هم که برده بود خرج شده بود و گفت راهی پیدا نشده که بتونه از اونجا غیرقانونی بیاد دوباره برگشته و فعلا قصه خارج اومدن یادش رفته.

تو این مدت هم با پولایی که براشون فرستادیم خونشون رو تعمیر که کردن هیچ تازه دوتا اتاق هم بالای خونشون زدن و کرایش دادن .دوتا برادر بزرگه ازدواج کردن و سر و سامان گرفتن.حالا مونده مادرش و این برادر کوچیکه که دارن با همون پول مستعمری و کرایه ای که از دوتا اتاق می گیرن زندگی می کنند .برای اومدن برادرش هم پول فرستادیم که کارش درست نشد و فعلا دست نگه داشته.

فعلا از بعد از این جریان تا حالا پولی ازمون نخواستن اما من هر دفعه که باهاشون حرف می زنیم یک دفعه تنم می لرزه میگم الانه که دوباره بگن فلان چیز اتفاق افتاده پول بفرستید یا اینکه دوباره این برادرش هوس کرده بیاد خارج پول کم داره .نمی گم احتیاج ندارن چرا واقعا احتیاج دارن هر بار هم بوده برای مسایل ضروری بوده. خوبم می دونم که جز جمشید کسی رو ندارن که روش حساب کنند .اما من یک جورایی خسته شدم از اینکه می بینم این همه پولهایی که می تونه به زندگی خودمون بخوره و باهاش هزار تا کار انجام بدیم باید برای اونا قرض بگیریم.یا اینکه باید به خاطر اونا به زندگی خودمون فشار بیاریم از خودمون و خواسته هامون بگذریم تا پول جور کنیم.یا اینکه باید ساعات کاری مون رو زیاد کنیم .اخرین باری که برای این برادر کوچیکه از بانک وام گرفتیم تا ۳ سال دیگه باید هر ماه قسطش رو بدیم یعنی هرماه یک قسمتی از حقوقی رو می شه صرق زندگی خودمون کنیم باید بابت قسطی که برای اونا گرفتیم بدیم.خسته شدم از اینکه خانوادش اینقدر فقیرند .جس می کنم مثل این جوجه ها هستن که تو لونه جیغ و داد می کنند و دهنشون رو مدام باز می کنند تا مادرشون دلش بسوزه و بیادبرای زنده موندن جوجه هاش تو دهنشون عذا بریزه.

من و جمشید هنوز تو زندگیمون خیلی چیزا رو کم داریم . تا حالا با هم یک مسافرت نرفتیم .خیلی چیزا رو به خاطر گرون بودن ازشون می گذریم .هنوز هیچی پس انداز نداریم .یک تفریح درست نمی تونیم بریم همش هم به خاطر اینکه واقعا نداریم .همیشه تو خرجمون دقت می کنیم که مبادا پول برای کرایه خونه کم بیاریم .اونوقت هر بار باید یک عالمه پول رو به خاطر اونا قرض بگیریم و به خودمون بیشتر و بیشتر فشار بیاریم.

اینم بگم که من اوایل که اومده بودم چون هنوز زبون بلد نبودم کار نمی کردم و جمشید مجبور بود به جای هر دونفرمون کار کنه.اما الان منم سر کار میرم اینجوری جمشید هم می تونه بیشتر به درساش برسه.زندگیمون رو با جمشید از صفر شایدم زیر صفر شروع کردیم .با هم کار کردیم و درس خوندیم با همه این فشارهای مالی اجباری که سرمون اومده اما بازم اینقدر سعی کردیم تا از اون اتاق تو خونه مشترک بیرون اومدیم و یک آپارتمان خیلی نقلی اجاره کردیم تک تک وسایل خونه رو با سلیقه خودم وجمشید خریدیم .هر بار که برای خونمون یک چیزی می خریم جمشید بیشتر از من ذوق می کنه و میگه می بینی داریم با هم دیگه زندگیمون رو تکمیل می کنیم .