ادامه

ادامه پست قبلی

...

ما توی این سه رو تعطیلی یه روز خونه مادرشوهرم بودیم و شبش اومدیم خونه خودمون. بعد صبح تا عصر من رفتم استخر و همسرم خونه خودمون بود بعد هماهنگ کردیم که من یه راست برم خونه مامانینا و اون هم شب بیاد. و همین کار رو کردیم. فرداش هم (یعنی جمعه) خونه مامانینا بودیم تا عصر. ولی چون من روزه بودم همسرم یه کم حوصله ش سر رفته بود و عصر که شد یهو گفت پاشیم بریم خونه. منم سریع لباس پوشیدم و گفتم باشه بریم. این رو هم بگم که خواهر کوچیک من ۱۵ - ۲۰ روز دیگه عروسیشه و مامان برای بار دوم داماد میاره خونه و برای همین سرش اینروزا شلوغه. مامان من یه اخلاقی که داره بیش از حد معمول به دامادهاش احترام میذاره. همیشه با ما یه جوری رفتار میکنه انگار مهمون سالی یکبارش هستیم. هرچقدر میگم مامان گلم یه شب که ما سر زده میاییم نون و پنیر برامون بذار نمیخواد حتما شام آنچنانی با همه مخلفات درست کنی. یا مثلا اگر خسته ای برو بخواب ما که مهمون نیستیم . ولی اصلا گوش نمیده. ولی مادرشوهرم برعکسه. البته من خیلی خیلی دوستش دارم و هیچ مشکلی باهاش ندارم الحمدلله. تازه خوشحال هم هستم که باهامون راحته. اینها رو گفتم که بدونین مامانم چقدر به شوهرم احترام میذاره و از ته قلب هم دوستش داره خیلی زیاد شاید چون پسر هم نداره مزید علت شده باشه. و انصافا همسرم هم (به جز چند باری که دست رو من بلند کرده و پای مامانم به دعوامون کشیده شده و خیلی مامانم رو ناراحت کرده و مامانم یه سر سوزن هم بعدها به روی خودش نیاورد و نمیاره) خیلی به مامانم علاقه داره و هرکاری از دستش بر میاد براش میکنه و توی این ایام هم برای عروسی خواهرم و خریدهاش خیلی به مامانم کمک فکری و کاری کرده.

حالا دیشب بعد از سه روز که خونه نبودیم خلاصه ساعت ۶ اینطورا یهو بی مقدمه گفت بریم خونه من لباس پوشیدم که بریم ولی مامانم اصرار کرد که برای افطار بمونید میخواید برید خونه چیکار کنید و اینا ... . من احساس میکردم همسرم بی حوصله ست و نباید بمونیم برای همین به همسرم گفتم من آماده رفتن هستم و ... . اونم گفت من حوصله م سر رفته . از طرفی دلم پیش مامانم بود . بهش گفتم اگر بریم خونه که بازم حوصله ت سر میره و بهش پیشنهاد دادم کارت عروسی خواهرم رو برای خواهرهاش ببریم. اونم خیلی خوشحال شد و قبول کرد و قرار شد اینکارو بکنیم و بعد برای افطار بیاییم خونه مامانینا دوباره. خلاصه رفتیم و تا ساعت هشت و نیم به مامانش و دو تا از خواهرهاش سر زدیم و کارت رو بهشون دادیم و تمام این مدت همسرم خیلییییییییی حالش خوب بود و خوشحال بود. ولی دوباره تا اومدیم خونه مامانینا کم کم شروع کرد به بی حوصلگی. البته من چون روزه بودم و خسته و بیحال شده بودم حتی بعد از افطار خیلی متوجه نشدم فقط کمی احساس کردم ولی چاره ای نبود مامان شام درست کرده بود و نمیشد رفت. موقعیت خونه مامانینا هم یه جوریه که چون پدرم شغلشون آزاده شبا کمی دیر میان. البته دیشب مامان گفتن اگر خواستید منتظر بابا نمیشیم و امشب شام رو زودتر میخوریم ولی نمیدونم چی شد که ساعت حدود ۱۰ اینطورا شد و بابا اومد و هنوز سفره رو پهن نکرده بودیم. همسرم هم تنها پای تلویزیون نشسته بود. تا بابا اومد خواهرم با نامزدش (همون که عروسیشه) زنگ زد که ما هم داریم میاییم خونه. این شد که بازم سفره پهن نشد. ساعت ۱۰ و نیم بود که همسرم یهو دوباره بهم ریخت و گفت که پاشیم بریم فردا باید بریم سر کار و ... . من یه خورده دلخور شدم که چرا یهو قاطی میکنه و میدونه که مامان مخصوص ما شام درست کرده (بخاطر ما سوپ و ماهی درست کرده بود) و حالا میگه بریم. ولی رفتم همون موقع سفره رو آوردم. چون میدونستم داره از اون موقعهایی میشه که دیگه هیچکس و هیچ جا رو نمیشناسه. دیگه منتظر خواهرم هم نشدم چون یه خورده آن تایم نیست و بگه الان میاییم نیم ساعت بعد میرسن. خلاصه همین که داشتم وسایل رو می آوردم یهو همسرم گفت تو چرا اخمات تو همه مگه من چی گفتم و ... . منم گفتم نه ناراحت نیستم و یه چند ثانیه ای این جر و بحث طول کشید و کار بدتر شد. خلاصه با هزار دلهره از اینکه دیگران نفهمن سریع شام رو خوردیم و خواهرم هم سر شام رسید و منم تند تند سفره رو جمع کردم که زودتر بریم. همین که نشستیم توی ماشین خواستم دوباره با شوخی ماجرا رو تموم کنم برای همین اینطوری شروع کردم :

-          خخخخخخخخخب ... آقای بداخلاق!

و همسرم هم اینطوری ادامه داد :

- نه من بداخلاق نیستم. مشکل اینه که تو میخوای با همه هماهنگ بشی ولی برای من ارزشی قائل نیستی. مگه من حرف بدی بهت زدم فقط گفتم اگر نمیخواین شام بخورین بریم خونه. هرکی هر وقت دلش میخواد میاد و میره فقط منم که باید با دیگران هماهنگ باشم. اول میگی بابا دیر میاد بعد که بابا میاد میگی حالا باید منتظر فلانی باشیم. همه برای خودشون راحتن. صبح میخوان ساعت 8-9 برن سر کار (به خواهر من و همسرش کنایه میزد که این روزا به خاطر کارای عروسیشون بیشتر اوقات خواب میمونن یا مرخصی میگیرن) هروقت دلشون بخواد میان و میرن فقط منم که باید بشینم منتظر همه و .............................

و چندین بار با عصبانیت این حرفا رو تکرار کرد. و من تمام مدت سکوت کردم.