سلام به همه دوستان گلم

این پستتو برا این می زارم که به بعضی از نظرات دوستان پاسخ بدم و یه سوالیو مطرح کنم

به دوست عزیزم زندان آسمان

۱-به نظر من شما اصلاَ نباید دخالت کنی

من از روزی که بهش زنگ زدم و گفتم که تو وقتی با شوهرت مشکل داری نباید اجازه بدی من و بقیه بفهمیم. شاید من از این موقعیت سو استفاده کردم و گوشش شوهرتو پر کردم و اوضاع بدتر شد و اون بعد از مدتی به من گفت که زنگ زدی منو استنطاق کردی دیگه من حرفی با نصیحتی بهش نمی کنم و اصلا دخالت نمی کنم الان هم که اینو نوشتم خیلی احساس خطر کردم ولی وقتی فکر کردم دیدم اگه دخالت نکنم بهتره

۲-بهتره که هر وقت برادرت اومد باهات درددل کنه عوض اینکه عین آبجی های دلسوز بگی "آخی ! طفلی داداشم !الهی بمیرم برات"خیلی محکم و جدی بهش بگی:" ببین داداش من ! توهم اشتباه می کنی که مشکلات زندگیتو میای پیش من که خواهرتم بازگو می کنی

برادر من از بچه گی این اخلاقشه که مسائل مربوط به خودشو به هیچ کس نمی گه از تحصیل بگیر تا کاری گاهی اوقات پدر و مادرم از دستش ناراحت می شدن اما ما دیگه به این اخلاقش عادت کردیم زیاد هم اگه ازش پرس و جو کنیم ناراحت میشه و جواب آدمو نمی ده . پس ببینید که چقدر ناراحت هست که میاد عنوان می کنه البته هیچ وقت با کلمات آخی طفلی دادشم مواجه نمی شه نه از طرف مامان نه از طرف من بیشتر اوقات بهش می گم لیاقتشو نداری باز اونه که تو رو تحمل میکنه من که بودم اصلا این کارو نمی کردم یا میگم همه خانمها این طورین یادته من چه بلایی سر همسری آوردم این که کاری نمی کنه با نه اصلا مامان خودتو یادته که چه به سر بابا آورد و بابا تحمل کرد بازم به این که از این اخلاقها نداره . مگه من با داداشم دشمنم که بهش بگم آخی طفلکی این طوری که زندگیش بدتر خراب میشه .من دوست دارم اون به آرامش برسه

 

۳-دلیلی نداره اونا دعوا می کنن مامان شما بره آشتیشون بده .زن وشوهر خودشون دعوا می کنن خودشون هم آشتی

می دونین دعوا سر چی بود؟از اونجایی که این خانم راز زندگیشو برا همه می گه دیگه داداشم نمی زاره تنهایی جایی بره(البته اینو خودش به ما گفته نه داداشی)الان اون فقط می تونه ملاقاتهای تنهایی با من و مادرم و خواهرش و مادرش داشته باشه که هر وقت به من حرف می زنه جواب من فقط اینه یه خمیریو بهت دادن شکلش بده خودت زندگیتو شکل بده اما مامان من به حکم مادر بودنش طاقت نمی یاره مثلا به مامانم میگه بهش بگو به من پول بده یا فلان لباسو برام بخره مامانمم به داداشی میگه یا گاهی اوقات از داداشی شکایت می کنه که مامانم داداشیو دعوا میکنه اما گویا این وسط چیزهایی هم به دروغ گفته شده که داداشی می خواد رو درو کنه که وقتی معلوم میشه دعوا میشه و داداشی تو همون دعوا به مامانم میگه که دوست نداره تو مسائل زندگیش دخالت کنه حتی اگه عروس هم حرفی بزنه باید بهش بگه بهون ربطی نداره

اما دوست عزیزم یک زن

۱-به نظر من اول یه خونه جدا بگیرن واز خانواده شوهر جدا شن

منو همسزی هم موافق نبودیم اونا اونجا زندگی کنن اما اصرار خودشون و مامانم بود که البته مامان کم کم داره متوجه اشتباهش میشه

۲-.اگه واقعا"دلت می سوزه پاتو از کفششون در بیار.

که فکر کنم در این مورد توضیح دادم

اما سوالی که دارم

منم مثل خیلی از شماها عروس هستم .و دوست ندارم مادر شوهرم تو کار دخالت کنه البته اگه این کار رو انجام بده خیلی زود  زندگیو جمع و جور می کنم و اجازه نمی دم این وضعیت ادامه پیدا کنه .اما یه مسئله ای چرا ما نسبت به مادر شوهرمون اینطوری هستیم مثلا اگه من بخوام یه چیزیو بخرم و مامانم بگه نخر تو این موقعیتتون درست نیست اینو بخری من سریع حرفشو قبول می کنم تازه خوشم میاد که مامانم به فکر دامادشه اما اگه مادر اون بگه نخرین اول یه دعوای حسابی با همسری می کنم بعدم می خرمش. یا مثلا اگه مادر شوهرم بیاد خونمون و نظز بده چرا فلان مجسمه رو اونجا گذاشتی من ناراحت مبشم و تو دلم میگم به اون ربطی نداره اما با مامانم خرید میرم و ازش نظر خواهی می کنم یا به قول دوست عزیزم یک زن

شما حتی اگر نیت خیر داشته باشید باز هم اصلا" نباید چه خوب چه بد دخالت کنید .چون اگه وحی منزل هم بیارین فایده نداره شما خانواده شوهرین

چرا ما نمی تونیم مادر شوهرمونو مثل مادر خودمون بدونیم کما اینکه اونم مادره با همون علائق.منتها بچه اش پسر هست (آیا ما هم اگه پسر دار شیم آمادگی اینو داریم که هیچ وقت به زندگی پسرمون کار نداشته باشیم حتی از رو خیر خواهی)اگه منم می تونستم مادر شوهرمو مثل مادر خودم بدونم و برا اونم به عنوان یه مادر  حق قائل شم شاید خیلی از مسائل هم پیش نمي آمد و نخواهد آمد اما نمي تونم يا اينكه همسريو خيلي هم دوست دارم

 پ.ن.به دوست عزيز فضول خانم. تو خانواده ما رسمه كه لوازم صوتي به عهده داماد هست

 پ.ن. دوست عزیز ./;

شما نوشته اید

گمونم یه جا نوشته بودی که مامانت دوست داشته عروسش چادری باشه و دختر مورد علاقه پسرش رو هم قبول نکرده چون چادری نبوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوب دیگه مشکل چیه؟؟؟ اینم عروس چادری! خودتونم انتخابش کردین! مگه نه؟؟؟؟
اینایی که میگی مهم نیست! مهم اینه که چادر می پوشه!!!
دوست من! خواهرم! وقتی معیار و ملاک یه انتخاب،اونم تو عصر جدید چادر باشه،نتیجه از این بهتر نمیشه!
این جا فقط برادر شما حروم شد! همین!!!!)

بهترین کامنت بوده و دلیل مشکل برادرم رو کوتاهی ما گفته اید

باید بگم منم با همین مشکل روبرو بودم و مادرم دوست داشت همسر من آدم مذهبی باشه ولی من به جای اینکه کوتاه بیام مشکلمو حل کردم با صحبت با منطق و مادرمو قانع کردم که من با همچین شخصی خوشبخت نمی شم و اونم گوش کرد البته خیلی سخت بود اما الان از زندگیم راضیم کاش برادرم خودش قدری مقاومت می کرد. از دست من کاری ساخته نبود