عروس ارشد 10
ماجرای عسل -قسمت دوم
سلام قبل از هر چیز اول از عروس ارشد تشکر میکنم که الان دو سه روز مطالب من رو اینجا مطرح کرده و همین طور از تمام کسایی که نظر دادند.
وقتی آدم یه مشکلی داره فکر می کنه اون اتفاق فقط تو زندگی خودش افتاده و کسی این مشکل رو نداره ولی باخواندن نظرات شما خیلی تو فکر رفتم.
اول راجع به چند مساله می خوام بنویسم چون از روی نظرات معلوم که من درست توضیح ندادم.
من 5 ماه هستش که عقد کردم و اومدم اینجا .
وقتی داشتیم عقد می کردیم مادرشوهرم می گفت من باید مهمونام رو برای عقد دعوت می کردم حالا برای عروسی تابستون باید دعوتشون کنم.(این هم یکی از چیزهایی هست که اینجا توضیح ندادم .ما مراسم عقد با حضور فامیلای درجه یک تو خونه ما برگزار کردیم و مامان و بابای من کلی خرج کردن ولی باز مادرشوهرم می گفت من این رو نگفتم بفهمه ناراحت می شه و اون فامیلم بفهمه ناراحت می شه ولی الان که همه از تاریخ عروسی من از خانوادم سوال می کنند هیچ کس حق ناراحتی نداره)
در مورد همسرم که عروس ارشد سوال کرده چطور تو سه هفته اون قرار گذاشته شد بگم که همسرم مدت ها در حال جور کردن یه موقعیت برای عقد و عروسیمون بود چون دوست داشت این دو تا مراسم تو یک روز باشه ولی هربار خانوادش یه بهانه می آوردن که نه نمی شه ،البته بگم که من از خیلی از این اتفاقات پشت پرده خبر نداشتم و تازه همسرم بعضی اوقات که دیگه صبرش از خانوادش تموم می شه برام تعریف می کنه.خلاصه این جریانات طول کشید تا همسرم رفت و چهار ماه اونجا بود ولی جفتمون داشتیم داغون می شدیم از دوری و وقتی با خانوادش حرف می زد می گفتند که تو نباید کارت رو ول می کردی می رفتی ( اونها دلشون می خواست که همسرم فقط طبق خواسته اون ها عمل کنه و اگه نمی کرد ...)
بعد من احساس کردم که اینها بعد سه سال که از هر راهی استفاده کردند که رابطه من و همسرم یا حتی رابطه همسرم با خانواده ی من رو خراب کنند (که البته هیچ کدومش به نتیجه نرسید) حالا با این دست دست کردن می خوان کاری کنند که دیگه همسرم که اونجاست ما به کل از هم جدا شیم.
این بود که با همسرم صحبت کردم اونم زنگ زد به خانواده اش و گفت که زن من هیچی نمی خواد ( خرید عروسی ) ما می خوایم با هم عقد کنیم و شما هم فقط لطف کنین بیاین تو مراسم.( اینم بگم که مادر پدر من و همه خانواده همیشه علاقه خاصی به من داشتند و من خیلی وقت ها از این گریه می کنم که چرا زندگی من باید این جور می شد که من جلو بابا و مامانم که هنوز هم بهمون کمک می کنن شرمنده شم )
در مورد اینکه هنوز دلم عروسی می خواد من یه حس خاصی به لباس عروس دارم و الان حسرت می خورم که اگه می دونستم که شاید اینها نخوان برام عروسی بگیرم همون موقع تو خونه خودمون لباس عروس می پوشیدم.
وقتی الان یک وبلاگ می خونم که به فرض نوشته چند روز به عروسیم مونده همش یا خودم می گم کاش تاریخ عروسی ما هم معلوم بود .من همیشه دلم می خواست با لباس عروس وارد خانه ام بشم ( برایم یک معنی عمیقی داشت) نه اینکه یه دوره عقد کنم و بقیه قضایا ....
پ.ن:سلام واقعا ممنونم .تا الان همه کسایی که برام نظر نوشتند تقریبا همه می گن که به یه عروسی ساده با هزینه خودمون فکر کنم و من هم احساس می کنم که این بهترین کاریه که می شه کرد .
از همه تون ممنونم.
من بارها هرکدام از نظرات رو با خودم مرور می کنم که دوباره به حالت قبل برنگردم.
بازم از عروس ارشد ممنونم (خواهش میکنم.خوشحالم که بهت کمک فکری شده) و دیگه این آخرین نوشته من در این مورد خواهد بود تا عروس ارشد بتونه مطالب دیگران رو هم اینجا بگذاره ولی اگه در این مورد اتفاق جدیدی افتاد می یام و اینجا به همه خبرش رو می دم.ممنونم از همه.