عروس ارشد 8
سلام.
مدتهاست که وبلاگ از طرف عروس خانمها به روز نشده.خدا رو شکر چون حتما مشکل خاصی برای کسی پیش نیامده که بخواهد مطرحش کنه.
یک پیشنهاد برای خانمهایی دارم که مشکلات دنباله دار ندارند و فقط یک موضوع برای سوال دارند یا از یک مطلب خاص در مورد همسرشون یا خانواده ی همسرشون رنج میبرند.
من حاضرم که کاری که برای "یاسی" انجام دادم رو برای سایر خانمهای محترم هم انجام بدم.اینجوری که اونها مشکلاتشون رو در کامنت دونی بنویسند(یا اگر میخواهند برام ایمیل بزنند) و بعد من متنشون رو اینجا میذارم(سعی میکنم در عرض چند روز اینکار رو انجام بدهم) و دوستان هم در کامنت دونی براشون نظرها و راهنمایی هاشون رو مینویسند.
اینجوری فکر کنم یه عده ی زیادی که دوست دارند عضو بشن و مطلبشون به بحث گذاشته بشه کارشون زودتر راه بیوفته.(مثل خانم نیکو-سمیه-مهری و ...)
نکته:فقط خواهش میکنم که متن هاتون با فونت فارسی باشه و "فینگیلیش" ننویسید.
این از پیشنهادم،حالا بریم سر اصل پست!
اینبار با اجازه ی همه ی دوستان و خواننده های محترم و با اجازه ی مدیریت این وبلاگ من از مشکل خودم نمینویسم و یک متن را که به نظرم مناسب هست که خواننده های این وبلاگ و دوستان عضو بخونند از روزنامه "اعتماد ملی" اینجا میذارم.امید که متن مورد توجه همه واقع بشه و خوندنش همونجور که برای من مفید بود برای همه مفید باشه.
زندگي مشترك يعني چه
نويسنده: بنفشه سام گيس
سال گذشته درباره علل طلاق با دكتر مجد تيموري - روانپزشك - گفت وگو مي كردم. جمله يي گفت كه از آن وقت تا امروز براي من حكم يك جمله كليدي را پيدا كرده است: «هر زندگي مشترك عمري دارد. دو سال، پنج سال، 10سال و شايد 50 سال. و عمر هر زندگي مشترك پاياني دارد. وقتي يك زندگي مشترك به پايان مي رسد ديگر نبايد براي حفظ آن تلاشي كرد چون بي فايده است. معمولاً از چند وقتي پيش از آن، علامت هايي به دو طرف داده مي شود كه اگر اين علامت ها را درك كنند بايد بدانند كه آن زندگي، ديگر قابل حفظ كردن نيست. و آن زوج هايي كه با وجود دريافت تمام اين علامت ها بر حفظ زندگي مشترك اصرار دارند دچار طلاق عاطفي مي شوند.»
چندين خانواده را حداقل در آشنايان و نزديكانم سراغ دارم كه دچار طلاق عاطفي شده اند. سال هاست و اصرار شان بر تظاهر به حفظ كانون خانواده برايم عجيب است. چرا بايد كانوني را حفظ كنيم كه هيچ علاقه و عاطفه و عشقي نمي توان در آن سراغ گرفت؟ اين، نه ويژگي خانواده ايراني است كه در خارج از ايران هم رايج است. بسياري از خانواده ها زندگي خود را از ابتدا بدون عشق و محبت آغاز كرده و هر دو نفر اين تصور خوش را داشته اند كه با آمدن بچه، محبتي ايجاد مي شود، اما تا بچه پنجم و ششم هم نمي توان سراغي از محبت در آن خانه گرفت. خانواده ديگري كه از ابتدا پيوندي استوار بر محبت داشته هم به مرور با گذشت سال ها، از محبت فاصله مي گيرد و اگر بچه يي باشد، آن بچه به كانون و مركز توجه و حفظ پيوند مرد و زني تبديل مي شود كه سال هاست علاقه يي به يكديگر ندارند و تنها بهانه ادامه، بچه يي است كه زماني بسيار دور، با عشق و علاقه آمده است. اشتباهي كه مرتكب مي شويم در تعريف واژه عشق و محبت است.
بسياري از ما زنان و مردان، عشق و محبت به همسر را در آوردن پول به خانه و به نام زدن دارايي و انجام امور خانه و بچه ها و سر ساعت آمدن و سر ساعت رفتن و صله رحم براي خانواده طرفين معنا مي كنيم. اما هيچ گاه صادقانه به اين سوال نزد خودمان پاسخ داده ايم كه چقدر، واقعاً تا چه اندازه قلب مان براي شريك زندگي مان مي تپد؟
جاي خالي حضور او در ساعت هايي كه نيست تا چه حد محسوس است و آيا با انجام دادن وظايف تكراري، عشق را ادا كرده ايم؟
اگر پاسخ به اين سوال را پيدا كنيم به آساني مي فهميم كه چه زمان ما يا او مرتكب عملي خواهيم شد كه در فرهنگ و عرف جامعه از آن به خيانت تعبير مي شود. خيانت يعني چه؟ ساده ترين تعريف اينكه يكي از زوجين، پنهان يا آشكار، فرد ديگري را بدون پيوند رسمي انتخاب كند. دوستي نه از جنس دوستي با هم جنس. دوستي كه منجر به ايجاد علاقه و عاطفه و خواستن و خواسته شدن مي شود و حتي اگر از سر هوا و هوس هم باشد به هر حال رنگي متفاوت دارد.
من در اين باره سه نظر دارم:
1- هيچ گاه از خود سوال كرده ايم كه چه اشتباه يا كوتاهي در زندگي مشترك مرتكب شده ايم؟ معايب و نقاط ضعف ما چه بوده و هست و كدام نياز همسر بي پاسخ مانده و ميزان تقصير و كوتاهي ما در برطرف كردن اين نياز تا چه اندازه است و در واقع، ما تا چه حد بدهكار همسرمان بوده ايم؟
كم سراغ دارم زنان يا مرداني كه صادقانه چنين پرسش هايي را از خود پرسيده باشند و به پاسخي رسيده باشند.
2- فردي كه مي رود، ديگر رفته است. حتي اگر به فاصله كوتاهي از كار خود پشيمان شود، بي فايده است. رفتن، در ذات خود شكستن حرمتي را نهفته دارد كه قابل جبران نيست. يك قوري چيني شكسته را مي توانيد بند بزنيد اما هر بار كه مي خواهيد از آن استفاده كنيد دست و دل تان مي لرزد كه مبادا آب از ترك ها نشت كند. آن كه مي رود، آن رفته، بازگشتش نتيجه خوشي ندارد. بازگشت،گاه پوششي است بر تحقيري كه به همسر روا مي شود. زندگي مشترك ارزشمند است اما نه به اين قيمت كه تحقير شويم و هر ثانيه، سوهاني باشد بر اعصاب مان كه مخدوش شده است و جاي خالي ندارد.
3- خانواده ايراني كم سراغ دارم كه با فرهنگ گفت وگو آشنا باشد. حل مشكل به شيوه مسالمت آميز و پرهيز از فرياد كشيدن و دشنام دادن و بي حرمتي انگار در فرهنگ ما نيست. حداقل نسل امروز و نسل ديروز با آن بيگانه اند. زنان و مرداني كه در دهه هاي پيش از تولد نگارنده زندگي مشترك خود را تشكيل داده اند هنوز هم بر حفظ حرمت ها پافشاري مي كنند يا مي كردند.اين به هيچ وجه نگاه سنتي نيست. نسل دهه 10 ، 20 و حتي 30 به خانواده و كانون خانوادگي به چشمي ديگر نگاه مي كردند: نگاهي كه حاكي از احترام بود: آنچه در زندگي زناشويي امروز هم بايد ديده و رعايت شود. از ديگر سو، برخي از خانواده هاي ايراني به طلاق عاطفي تن داده اند بي آنكه بدانند يا بخواهند. احترام ما براي نگاه جامعه بيش از احترامي است كه براي شخصيت خودمان، اعصاب مان، اعصاب فرزندان مان و حتي شخصيت همسرمان قائل هستيم. به راستي ما از زندگي مشترك چه مي دانيم؟