من در سال ۸۰ صاحب يك پسر گل و ماماني شدم .

يادم رفت كه بگم توي همان دوراني كهمن حامله بودم مادر شوهرم مرتب زنگ مي زد و پيغام فحش روي تلفن مي گذاشت . يك بار هم آمد خانه مان و هر چي دلش خواست به من گفت و گفت انشا ء الله عزيزت بميره .

مادر شوهر من اصلا دلش نمي خواست بچه به من وابسته بشه و مي گفت بچه را شير نده ، بهت وابسته ميشه من هم از لج اون تا يك سال شير مي دادم .

پسرك دو ماهه بود كه مادر نازنينم در يك حادثه موتور بهش مي زند و بعد از هشت روز در كما بودن كه ماجراش طولاني است متاسفانه فوت مي كند .

من تنها عضو خانواده ام بودم كه از آن خانه رفته بودم و دو خواهر كه يكيشون تازه مي خواست بره اول راهنمايي در خانه داشتم

و شما تصور كنيد زندگي من رو . باورتان نمي شود كه مي توانم بگم خدا فقط كمك ما كرد و چقدر در تمام عمرم بايد از دختر دايي هايم ممنون باشم كه تا يك سال ما رو تنها نگذاشتند و با ما بودند و چقدر در بچه داري به من كمك كردند . چقدر دوستاي مامانم كمك كردند و خواهرهام .

من بيشتر غمم خواهر كوچيكم بود كه ضربه بدي خورده بود و مي ترسيدم درسش بد شود . ولي خدايا شكرت ميگن هر كس عزيزي رو از دست ميده هميشه آن عزيز بصورت يك فرشته مراقبشه . خوشبختانه خواهرم خيلي خوب توانست آن دوران را رد كند .

من حتي تابستان آن سال پسرم را كه هنوز ۱۱ ماهش بود به مهد گذاشتم تا بتوانم خواهرم را به گردش ببرم . تا روحيه اش خراب نشود .

از آن طرف از مادر شوهرم متنفر بودم يادتونه كه گفته بود انشاء الله عزيزت بميره