سلام من عضو جديد هستم " پونه"

سلام دوستان من خيلي وقت بود كه مطالب اين وبلاگ را مي خواندم و دلم مي خواست من هم ماجراي خودم را بنويسم خلاصه امروز كه ايميلم را ديدم خيلي خوشحال شدم بالاخره به من اجازه داده شد كه ماجراي خودم را بنويسم .

بهتره اول خودم را معرفي كنم . من پونه هستم و سي و يك سال دارم مهندسي مكانيك خواندم و در حال حاضر با همسرم كه او هم مهندسي مكانيك خوانده با هم يك شركت داريم .

پدر و مادر من هر دو مهندس و پدر آقاي همسر وكيل و مادرش در آموزش و پرورش مشاور دبستان بوده .

من نه سال پيش ازدواج كردم . من در يكي از شهر هاي شمالي درس مي خواندم و آقاي همسر در آن شهر ويلا داشتند . خلاصه آقاي همسر يك دل نه صد دل عاشق مي شوند و توسط يكي ازفاميل هاشون از مادرم كه براي تعطيلات به شمال آمده بودند ،شماره منزلمان در تهران را ميگيرند . من در آن موقع اصلا دلم نمي خواست كه ازدواج كنم ولي يكي از دوستام درباره آقاي همسر تعريف كرد و گفت خيلي پسر خوبيه و من بعد از مدتي راضي شدم كه به خواستگاري بيايند .

روز خواستگاري آقاي همسر با مادر و خواهرش آمدند و من خيلي ازشون خوشم آمد .

بعد از يك مدت معاشرت ما ازدواج كرديم . براي خريد هاي ازدواج مادر من كسي بود كه اصلا دلش نمي خواست به كسي چيزي را تحميل كند و اصولا اهل ماديات نبود . خانواده همسرم چون مدت ها قبل در شمال زندگي مي كردند و البته مادر شوهر من شمالي است در شمال طلا فروش آشنا داشت و گفت كه از شمال خريد كنيم چون ما آشنا داريم .

خلاصه ما براي خريد سرويس عروس به شمال رفتيم و من الان پشيمانم كه چرا كم رويي كردم و بچگي . مثلا خواهرشوهرم همان موقع گفت پونه طلاي نگين دار دوست ندارد و من هم رويم نشد كه طلاي نگين دار بردارم . با اينكه وضع خانواده شوهرم خوب بود .

خلاصه در همه خريد عروسي خانواده شوهرم دخالت مي كردند . براي خريد آينه و شمعدان تقريبا گريه من را در آوردند كه آينه و شمعدان كوچكي خريدند .

اصلا از من نظر نمي پرسيدند و خودشان هر كاري كه دلشان مي خواست راانجام مي دادند .

مثلا من و آقاي همسر خودمان با هم رفتيم و كارت هاي عروسي را سفارش داديم . فرداي آن روز پدر آقاي همسر زنگ زده بود و به پدرم گفته بود . براي چي اينها بدون نظر ما رفتند و كارت سفارش دادند. خلاصه براي خريد عروسي تا مي توانستند رئيس بازي در آوردند .

يك هفته قبل از عروسي ما در خانه خودمان حنا بندان مفصلي گرفتيم . و حدود دويست نفر مهمان دعوت كرديم . تا اينكه روز عقد و عروسي رسيد و روز عروسي ما روز عقد واقعي مان هم بود .قبلش پدر آقاي همسر به من گفته بود كه فقط بايد سر عقد مادر آقاي همسر قند را بسايد . من براي اولين بار چون ديدم پدر آقاي همسر خيلي خاله زنكه مخالفت كردم يا گفت همان دفعه اول بگو بله كه باز هم من مخالفت كردم .