آرام - 11
من ، من ناراحت ، من خسته
۱۰ روز پیش حلما ، دخترم ، نصفه شب دل درد گرفت . بماند که به ما چی گذشت . دخترم دو ساعت و ربع زیر عمل بود . زایده ای در روده از دوران جنینی باقی مونده بود و جذب نشده بود . ۵.۵ سانت در ۲ ، اندازه این زایده بود و به همین دلیل روده کوچک مقداری از روده بزرگ رو در خودش کشیده بود و در نتیجه آپاندیس رو مدفوع گرفته بود و عفونی شده بود . بچه عمل سختی رو گذروند و در حقیقت سه عمل در دو ساعت . هم زایده رو برداشتن ، هم به اصطلاح خودشون روده رو جا انداختن و هم آپاندیس عفونی و ملتهب رو برداشتن . خوب ، حال من و همسر گرامی رو که درک می کنید . و اما از مادر شوهر .
خانواده من از صبح در کنارم بودند یکی می اومد و اون یکی می رفت . تمام دوستانمون دورمون بودند تا این شرایط سخت رو بهتر بگذرونیم و اما مادر شوهر . صبح که من و همسر گرامی در حال ناراحتی و گریه زاری بودیم زنگ زد و به اصطلاح دلسوزی کرد و گریه زاری کرد به حال نوه ش .
ظهر که بچه توی اتاق عمل بود زنگ زده و به من می گه ببینم کی الان اونجاست ؟ کی قراره بیاد !!!! می خوام ببینم من هم می خواد بیام یا نه !!!!!!!
یعنی ایشون صلاح و مصلحت در نظر می گرفتن که لازم هست بیان بیمارستان و تو این شرایط کنار ما باشن یا نه ! که نیامدن .
فردای اون روز وقت ملاقات نیم ساعت ! آمدن و رفتن . همسر گرامی به من گفت من خانواده خودم رو می شناسم ابدا از وجود همچین زایده ای حرف نزن چون اینها اینقدر کوته فکرن که دوراز جون هزار درد بی درمون برای بچه م درمیارن و از وجود این زایده برای مادرم هم حرفی نزن .
نگو که زمانی که مادر شوهرم اونجا نشسته بودن دکتر برای مامانم توضیح می دادن و مادر شوهرم فهمیده زایده ای هم درکار بوده . بعد از رفتنش به من زنگ زده که جریان زایده چیه ؟ خوب من هم دیگه نتونستم ماست مالی کنم و براش توضیح دادم . می گن که بهت گفته باشم بعد که رفت و آمد ها تمام شد روی مریضی !!!! بچه ت سرپوش می ذاری صداشو هم درنمی یاری که کسی متوجه نشه !!!!! منو می گی داشتم از عصبانیت می مردم گفتم چطور مگه ؟؟؟؟ گفتن می دونی چیه آخه جلوی دهن مردم رو نمی شه گرفت . من هم منفجر شدم از عصبانیت و گفتم مردم غلط کردن هرکی بخواد انگی به بچه م بچسبونه تو دهنش می زنم . مردم حرف زیادی می زنن . به من جواب می دن : حالا که اونی که داره حرف زیادی می زنه تویی !!!!
تو این ۴ روزی که بچه بستری بود دیگه پا تو بیمارستان نگذاشتن . وقتی هم آوردیمش خونه ، هم باز نیومدن . چرا ؟چون مامان من اونجا بودن . نه که با هم مشکلی داشته باشن ها ، نه فقط مادر شوهر از من و خانواده م هیچ خوشش نمی یاد .
شب حلما بهانه می گرفت هم درد داشت و هم گرسنه بود و ما هم به خاطر رژیم خاصش نمی تونستیم بهش غذا بدیم . تصمیم گرفتیم زودتر بخوابیم تا بلکه این بچه آروم بگیره . تلفن رو کشیدیم و موبایل ها رو روی سایلنت گذاشتیم . ساعت ۸.۳۰ صبح همسر گرامی می گه مامانم زنگ زده بوده و برداشته به مامانش زنگ زده . مامانه گذاشته به داد و بیداد که هنوز خوابین ؟؟؟؟؟؟ ( توجه کنین که من در ۴ روز ، ۴ تا دو ساعت خوابیده بودم و همش بیمارستان بودم . ) شوهرم گفت خوب مامان ما ۴ روزه اصلا نخوابیدیم و جریان این بوده بچه بهانه می گرفته که خانم دست برنمی داره از داد و بیدادش و تلفن رو روی پسرش قطع می کنه به حدی که همسر گرامی از ناراحتی برای مامانم کلی درد و دل کرد که نباید بفهمه ما تو چه شرایطی هستیم ؟
فرداش زنگ زده به من که آره شما زن و شوهر نفهمین !!! قدر لطف دیگران رو نمی دونین که بهتون زنگ می زنن و احوالپرسی می کنن . نمی فهمین که نگران بچه تون هستن !
از اون ور تلفن پشت تلفن که آره اگه احتیاج مالی دارین من دریغ نمی کنم . حالا دیشب همسر گرامی برای دوستمون اعتراف می کنه که از خجالت مردم ، تمام خانواده زنم دورمون بودن و مادر من یکبار اومده سر زده ، خودم مجبورش کردم !!!! ماست مالی کنه و به زنم زنگ بزنه بگه اگه پول همراهتون نیست من بیارم براتون !
ما بچه رو بهترین و گرونترین بیمارستان بردیم تا زیر نظر بهترین جراح باشه و خوب رسیدگی کنن و خرجش هم خیلی زیاد شد ، که همش صدقه سر بچه م و فدای یه تار موش ، اهمیتی نداره ، اما نصفه شبی پول تو خونه نداشتیم . صبح اول صبح مامانم و خواهرم با پول اومدن بیمارستان که مبادا ما تو این شرایط پول همراهمون نباشه . اما در آخر مادر شوهرم که همین دو هفته پیش زمینشو فروخته و ۱۸ میلیون نقد تو حسابش داره به شوهرم می گه من پولی ندارم بدم خواهرم ازم کمک خواسته برای بنایی خونه ش و من به اون پول دادم و برای تو دیگه ندارم .
امروز صبح هم به همسر گرامی سفارش می کنه که آره یادت باشه دختر خاله ت که آمریکا ازدواج کرده داره شنبه با شوهرش میاد و حتما دیدنشون بری . خاله ای که این همه بی احترامی به ما کرده و فقط لطف کرده یک زنگ زده که بچه حالش خوبه ؟ خدا روشکر ، خداحافظ . همسر گرامی هم می گه من احترام به کسی می گذارم که برای خانواده م ارزش قائل باشه بهش جواب می ده نمی دونم چرا من و خانواده م فلفل شدیم برای زن تو !!!!
خداییش من با اینها کارم به تیمارستان نکشه خیلیه . حالا خد اروشکر که می خوان تشریفشونو ببرن آمریکا .
در نهایت می دونین چی می شه روزی یکبار اعصاب شوهرم رو به هم می ریزه اونم تو خودش می ره و خودخوری می کنه و تا یه کم و زیاد تو زندگی پیش بیاد می خواد عصبانی بشه و یه جورایی سر ماخالی کنه . این همه ناراحتی باید یه جایی خالی بشه یا نه ؟ نتیجه این که هی این خانوم ابراز لطف می کنن و هی یه جورایی زندگی ما رو به هم می ریزن .