بعد از هتل هیلتون

سلام بچه ها خواستم بدونید بعد از هتل هیلتون چی شد

شبش بعد از هتل تشریف بردیم خونه مامان جون(مامانی شوهری)

ما ساعت ۱۰ رسیدیم (حالا منو و شوهری و پدر شوهری خسته و کوفته شده بودیم انگار کوه کنده بودیم ) شوهری برا مامانش تعریف کرد که به مدیرش اول گفته نمیام تو سمینار و و مدیرش وقتی پرسیده چرا گفته خانومم خونه تنها میمونه منم اینو دوست ندارم و مدیرش گفته اتفاقاْ یادم رفته بد خودمم میخواستم بگم خانومتو حتماْ بیاری و کلی هم از من تعریف کرد که خیلی زحمت سخری و افطارشو میکشم و غذاهائی که دوست داره رو براش درست میکنم ناگهان مادربزرگش گیر داده پاشو منو ببر دکتر همین الان  آخه مادربزرگش حالش در طول روز بوده حالا تا مارو دیده به شوهرم میگه پاشید منو ببرید دکتر آخه این مادربزرگش هر جاش که درد کنه تا دکتر نره خوب نمیشه تازه قبل از تجویز دارو حالش خوب میشه و اصلاْ عاشق قرص و آمپوله به خدا اگه دکتری بگه چیزیت نیست میگه دکتر خوبی نبوده نمی فهمه

خلاصه هی بغل گوش ما بریم بریم کرد شوهری هم یه دفعه قاطی کرد که تا آدم پاشو میزاره تو خونه بریم بریم میکنه خوب بزار یه کم خستگی در کنیم بعد .

باورش سخته ولی در طول روز فشارش بالا بوده و هی بهش ماست و شوید داده بودن و حالش خیلی بهتر بود ولی چون در طول روز کسی نبرده بودش دکتر دیگه گیرداده بود ساعت ۱۱:۳۰ بردیمش دکتر و ساعت ۱۲:۴۵ برگشتیم خونه فکر میکنید فشارش چند بود ۱۲ از فشار منم بهتر

فرداش سحر تقریباْ خواب موندیم اونوقت صبحش مامانش ازباباش پرسید پنج شنبه سرکار میره که گفت میرم اونوقت یه عالمه نق زده بهش که زن داری رو از بچت یاد بگیر

من

میدونید بچه ها راستش اینا تقصیری ندارن اونقدر خودشون بلد نبودن با شوهرهاشون چجوری رفتار کنن و شوهرهاشون بلد نبودن چجوری نظر اینا رو جلب کنن که حالا اگر شوهرهای ما کاری برای ما انجام میده خودبخود حسادتشون برانگیخته میشه خوب اگه ما هم بودیم هیمن میشد اینو خوب میدونم اگه یه موقع با عروسهاشون بدن شاید به این خاطر بوده که خودشون از خیلی لحاظها تامین نبودن

از نظر حسهائی چون احترام از طرف همسر .اهمیت و جایگاه خاص درخانواده همسر و ...

خیلی دلم براش سوخت واقعاْ عمق حسرت در چشم هاش دیده میشد

شوهری که با همه چیزش ساخته ولی عواطف لطیف یک زن رو خیلی خوب درک نمیکنه نیازهاشو در نظر نمیگیره البته خودش هم مقصر بوده نمیگم نبوده

راستش خیلی دارم فکر میکنم میبینم نصف مشکلات ما با اونا عمدی نیست

نیاز به توجه همیشه وجود داشته و داره وقتی شوهرش بهش توجه کافیو نمکنه از بچش انتظارش بیشتر میشه خوب

درسته ساروی جان ؟

خلاصه خیلی دلم سوخت فرداش از ساعت ۱۱ رفتم پیشش و گفتم که میخوام با هم بریم خرید من میخوام مانتو بخرم دوست دارم شما هم باشی و نظر بدی و بلاخره رفتیم و همون جا بدون اینکه خودش بفهمه اولین خرید رو برای اون انجام دادم یه روسری ناز براش خریدم وقتی برگشتم تو ماشین گفت چی خریدی گفت یه چیزی گفت مبارکت باشه عروسم گفتم مبارک شما باشه مامانی و دادم بهش خیلی خوشحال شده بود اینو تو چشاش میشد خوند

یاد نوشته یکی از دوستان افتادم که به ساروی جان نوشته بود چرا وقتی شوهرت نمیخواد بره پیش خانوادش تو خودتو کوچیک میکنی شاید شوهرت چیزی از خانوادش میدونه که تو نمیدونی و برای همین نیمخواد زیاد بره پیششون ولی من میگم شاید آدم چیزی توی چهره مادرشوهرش یا خانواده شوهرش بخونه که آدمو به خاطر حس انسان دوستی وادار کنه حتی اگه شوهر آدم نمیخواد روابطشو حفظ و حتی گرم تر هم بکنه

خلاصه خیلی دلم سوخت خیلی هم برای اون هم برای بابای شوهری آخه قدیمی تر ها تو ابراز احساسات خیلی سفت و سختن و این اول از همه باعث ضرر خودشون میشه

ببخشید شاید یه کمی بی ربط بود منو واقعاْ ببخشید که وقتتونو گرفتم راستش از اون حرف دم سحرش یه جوری شدم ولی خدائی هیچ وقت به شوهرم نگفته که خانومتو کم تحویل بگیر نه نگفته بلکه وقتی شوهرم یعنی پسرشو میبینه کم کاری شوهر خودش یادش میاد

به خدا دوست داشتم میتونستم کاری بکنم که خوشحالترش کنم

دارم تمام سعیمو میکنم البته مامان خودمم دست کمی از اون نداره برای اونم دلم میخواد همه کاری بکنم

 بیشتر خانومهایی که از این نظر مشکلی نداشتنش (محبت همسرانشون بهشون) کمتر با عروسهاشون دچار مشکل میشن و اونقدر محبت از همسرشون میبینن که به عروسه اصلاْ کاری ندارن البته بماند كه رفتار عروس هم خيلي مهمه  

البته در همه موارد استثنائاتی وجود دارد