شادی-2
ادامه...
پس اصولا من چه مرگمه؟
۱. مادر شوهر من سالهاست عادت کرده که به جاي همه فکر کنه و تصميم بگيره و به جز پسر چموشش که تقريبا هر روز با هم دعوا داشتند، بقيه کلا نظر خاصي در هيچ مورد خاصي ندارن. نه اينکه مادرشوهر من آدم مستبدي باشه و بقيه رو زبون و ذليل کرده باشه، صرفا مسئله اينه که بقيه کلا آدمهاي خنثااي هستند. البته دعواهاي حسين و مادرشوهر هم بعد از ازدواج روز به روز کمتر شده و الان مدتهاست با هم دعوا نکردند. من هم هيچ نقش خاصي نداشتم. موضوع فقط اينه که شوهر من بزرگ شده، بچه نيست، مسئوليت زندگي شخصي خودش رو داره، اگه با مادرش دعوا کنه يعني خودش و خانوادهاش رو برده زير سوال، يادگرفته چطوري به موقع صحنه رو پر و خالي کنه و البته اينکه متوجه شده مادرش هرچي باشه بالاخره مادره و گناهي و الهي. متوجه هستيد که مشکل من رابطه حسنه حسين با مادرش نيست، مشکل رابطه من با مادرشوهريه که سالهاست عادت کرده به جاي همه تصميم بگيره و اصولا صبر نميکنه ببينه نظر بقيه چيه يا اصلا کسي نظري داره يا نه چون معمولا کسي نظري نداره يا همون نظر رو دارند. تا بخواي بفهمي چيشده مادر شوهر من خودش بريده و دوخته و وصله پينه هم کرده. من هم تا بيام بفهمم جريان چيه و ماجرا از کجا آب ميخوره و يه تکوني به خودم بدم، يک سال و نيم گذشت و من با توجه به فاصله دور فقط تونستم مادرشوهرم رو متوجه اين موضوع بکنم که من براي هر مسئله که به من، خونهام، خانوادهام، زندگيم و به خصوص -تاکيد ميکنم- به خصوص ارميا مربوط باشه حتما و حتما يک نظري دارم! البته اينکه نظر من چيه و اصولا سيستم فکري من چيه و من چه جور آدمي هستم هنوز جا نيفتاده و اينکه مادر شوهر من عادت کنه قبل از اينکه بخواد يک کاري رو انجام بده کمي تامل کنه و برخلاف عادت مالوف بخواد کاري رو که تا حالا انجام نداره انجام بده يا از اون بدتر اصلا کاري انجام نده(!) زمان ميخواد.
۲. با تاثر فراوان بايد اعلام کنم که حسين فوق قبول شد (ام.بي.اي دانشگاه پيامنور بابل) و در کمال تاسف به خاطر حسين آتيش ميزنم به اعصاب و زندگيم و ميريم بابل ور دل مادرشوهر خانم جانم. از طرف همه به خودم تسليت ميگم! مشکلي که پيش ميياد مشکل کار منه. فروش خونگي لباس تو مشهد براي يک خانم کار مناسبيه و بسته به برخورد و نوع فروش و محل زندگي و سطح زندگي و غيره کلاس کاريش هم تعيين ميشه! اما با توجه به اطلاعاتي که حسين در اختيارم گذاشته در بابل و به خصوص براي خانواده شوهر کاريست به شدت سطح پايين و مخصوص فقيرترين سطوح جامعه (در سطح دست فروشي در بازارهاي روز هفتگي). تنها مواردی که من وصف فروش خونگی لباس رو شنیدم ۱. خانمی بود بسیار فقیر که ۷-۸-۱۰ نفری زميني میرفتن کيش و اينورا و جميعا يک اتاق کوچيک ميگرفتن و چه برخوردهاي بدي که اونجا باهاشون نميشده و ... . اين خانم در حال حاضر براي مجالس غذا درست ميکنه و باز هم در ردهاي بسيار پايين. ۲. افرادي که ميرفتن تهران و از بازارهاي ارزون جنوب شهر (نه کلي فروشيها و توليديها) اجناس ارزون ميخريدن و در بابل ميفروختن که همونها رو هم زير قيمت خريد ازشون ميگرفتن و نهايتا ضرر کردند و ادامه ندادند. البته به دنبال يک مدت بيپولي عظيم در زمان مجردي که مجبور شدم بعضي از کتابهام رو ببرم جمعه بازار کتاب و بساط پهن کنم و بفروشم، الان هم اگر مجبور بشم از اين کار ابايي ندارم. اما مسلما به خاطر اضطرار نه جريان عادي کار و مسلما نه در مقابل خانواده شوهر! بايد اضافه کنم با توجه به اينکه کلا بابلي رو در رو بسيار خوب با آدم تا ميکنند و بسيار احترام همديگه رو نگه ميدارند (بماند از حرفهايي که پشت سر هم ميزنند و چشمهاي آدم رو چهار تا ميکنند) تا حالا برخورد پذيرايي در مقابل کار من داشتند اما باز هم حرفهايي ميشنوم که اطلاعات فوق رو تاييد ميکنند. مثلا مادر شوهرم ميگه: من اينجا يک مدرسه آشنا دارم ميتونم ببرمت اونجا يک کم لباس بفروشي! يا ميگه: تو بابل فروشندگي خانمها خيلي جا افتاده. بازار روز که ميري يه عالمه دخترخانمهاي جوون رو ميبيني که دارن لباس و غيره ميفروشن. خب، به نظر من اين حرفها نشون دهندهي اينه که مادرشوهرم کار من رو در رديف دستفروشي ميبينه (تاکيد ميکنم که اين حرفها از روي بدجنسي زده نميشه). حالا ببينيد من بايد چه زحمتي بکشم تا کار خودم رو به عنوان يک کار شيک و سطح بالا و "شماها اصلا در حد اين حرفها نيستيد" جا بندازم!
--------------------------
پ.ن.ها:
۱. من ۵ شنبه صبح عازم سفر هستم و متاسفانه به مدت یک هفته نمیتونم کامنتهام رو تاييد کنم. مدير عزيز وبلاگ لطفا اين چند روز هم کامنتهاي من رو تاييد کنيد اگه زحمتي نيست خواهش ميکنم!
۲. پست بازيها رو هم متاسفانه بايد موکول کنم به پايان سفر.
۳. با توجه به سیاستهاي کلي وبلاگ بايد نظراتي از قبيل "سلام به من سر بزن " رو تاييد کنم يا نه؟