مونا - 17
میخوام وسط ماجرای طولانی ازدواجم یه گریز بزنم چون یه اتفاقی دیروز افتاد که حرصمون در اومده.
پدر شوهر بنده که همون آقای حاجی باشن یک سال پیش یه باغ ۲۸۰۰ متری اطراف شیراز خریده که البته هیچکس نمیدونسته و امسال مادرشوهرم با کاراگاه بازی کشف کرده. دلیل اینکه به کسی نگفته این بوده اخلاق عجیب و غریب مادر شوهرمه چون حاجخانوم تا خودش رضایت نده آقای حاجی نباید چیزی بخره و اگرهم خرید حتیالامکان به نام حاجخانوم باشه. با این رفتارش تا حالا ضررهای زیادی زده مثلن جلوی خرید یه باغ و ۳ تا خونه رو تو دورهی ارزونی گرفته. باغی که آقای حاجی میخواست بخره ۱۰ میلیون... و الان شده ۵۰۰ میلیون... اونم تو شهر! این یه مثالشه. حالا اون پول همونه ولی ملک ۵۰ برابر شده. دو تا خونه هم به همین ترتیب. بگذریم... امسال مادرشوهرم که میبینه اون هر جمعه غیب میشه بهش گیر میده و اونم میگه باغ میوه خریدهام. براتون جالبه اگه بگم من و هومن تا حالا اونجا رو ندیدیم باور نمیکنین. یه مسالهی دیگه اینکه اونا همهچی رو از ما پنهون میکنن ولی دلشون میخواد سر از کارمون در بیارن و برنامهی روزانهمون رو داشته باشن مثلن بهمون نمیگن کجا رفتیم و... یه چیز دیگه اینکه حاجخانوم معمولن ما رو دعوت نمیکنه مگه اینکه مهمون داشته باشه چون میخواد نشون بده که بله من اینا رو دائم دعوت میکنم. و خوب ما هم مدتیه (حدود ۲ سال) دعوتشو قبول نمیکنیم چون میره پشت سرمون میگه اینا دائم خونهی ما هستن ولی ما رو دعوت نمیکنن!! (پیش اومدهها) . خوب خواهر شوهر بنده تازه ۳ ماهه که عقد کرده و اونم ماجرا داره که بعد براتون میگم. فقط بدونین که حاجخانوم هرچی هومن رو اذیت میکنه به دامادش احترام میذاره البته خارخاری خونه داره یعنی حاجخانوم خونه رو تامین کرده وگرنه تا قبل از آماده شدن خونه، خارخاری که همسن منه (۲۷ سال ) خواستگار جدی نداشت. اینو من نمیگم خالهها و عموهاش میگن. خونوادهی شوهرش ۲۵ ساله با اینا آشنا هستن و رفت و آمد دارن چرا تا حالا نیومده بودن خواستگاری؟
از طرف دیگه هومن به خاطر دور بودن محل کارش و اینکه نه اتوبوس و نه تاکسی به مسیرش نمیخورن مجبوره هرروز ماشین ببره و ما الان تقریبن دو سوم سهمیهی بنزینمون مصرف شده و خیلی جاها رو مجبوریم بدون ماشین بریم.
چند هفته پیش جمعه شب که رفته بودیم خونهی اونا یه خورده هلو و انگور یاقوتی آوردن و گفتن اینا مال باغه و امروز ناهار رفته بودیم باغ (با جناب داماد البته) و خوش گذشت و یه عالمه میوه از درخت چیدیم و خوردیم. و البته نه چیزی از میوهها به ما دادن بیاریم و نه گفتن جاتون خالی. فقط گفتن اگه شد یه بار هم با شما بریم.
اینا رو داشته باشین تا برسیم به ماجرای دیروز.
دیروز ظهر من مشغول کوزتبازی بودم و هومن چون این موقع سال کارشون زیاده رفته بود شرکت. آقای حاجی زنگ زد... گفتم خدا بهخیر کنه. گفت هومن خونهاس؟ گفتم نه و شمارهی شرکت رو دادم. ۵ دقیقه بعد هومن زنگ زد و گفت چه کار خوبی کردی شمارهی اونجا رو دادی وگرنه فکر میکردن شرکت نیستم و دروغ گفتهام !! (چون خودشون دائم دروغ میگن فکر میکنن همه دروغگو هستن) بعد گفت بابام گفته بعد از ناهار بیا بریم باغ. میوهها رسیده باید بچینیم چند تا صندوق خالی میوه هم بخریم. توجه کنید که فقط هومن دعوت شده بود اونم نه برای ناهار برای کارگری و میوهچینی !! هومن هم گفته بود من تا عصر اینجا هستم اگه زود برگشتم بهت زنگ میزنم. وقتی برگشت خونه خیلی ناراحت بود میگفت خوشیهاش مال خودشونه حمالیهاشون مال من. تازه اونا میدونن بنزین نداریم و من کار دارم. بهش گفتم تقصیر خودتم هست. چرا رک و پوستکنده بهش نگفتی بنزین نداری؟ مگه راه نزدیکیه؟ تا حالا هرجا تو شهر بدون ماشین رفتیم گفتیم بنزین نداریم حالا فکر میکنن دروغ میگیم. بهش گفتم با این انفعالت کار دستمون میدی. چند بار که گفتی ندارم دست از سرت بر میدارن.
این فقط یه نمونه از توقعات بیجای اوناس که فکر میکنن هومن آژانس اختصاصیشونه. اگه ماشینی که دست ماست بهنام باباشه پول ماشینی که دست آقا داماد هست رو هم باباش داده. تازه خانوم علاوه بر خونهی سه خوابهی نو و ماشین صفر نو جهیزیه هم میبره. ولی یه خونهی دوخوابهی ۸ سال ساخت و یه ماشین ۴ساله دست ماست که دائم منتشو سرمون میذارن و تازه شرط عقد من این بوده که خونه به نام هومن باشه (البته فقط بهخاطر سنگاندازی) و حاجخانوم به جون هومن قسم خورد که این کار رو بکنه و زیر قولش زد. البته براشون بد نشده. خونهای که به پیشنهاد من تو ارزونی خریدن الان قیمتش ۵/۳ برابر شده و اگه حاجخانوم بنا به عادتش پول رو تو بانک نگه داشته بود الان یه سوراخ موش هم بهش نمیدادن. ولی خونههایی که برای خارخاری و ناپو گذاشته 3 خوابهاس و تازهساخت و حداقل ۴۰ میلیون از مال ما گرونتره. اینقدر هم داره که خونهای رو که ما توش هستیم عوض کنه و نمیکنه. با اینکه میدونه دوخوابهی ما کوچیکه و جا کم داریم. همهی اینا رو برای این گفتم که بگم هرچیدست ما هست بیشترش رو به اونا داده ولی حمالیها مال ماست و خوشیها و گردشها مال اونا. نمیدونم تا کی باید این دوگانگی رفتار رو تحمل کنیم؟