|
با سپاس فراوون از تموم نظرهایی که دادید. خب حالا من میگم که چیکار کردم: ۱-وقتی تلفنش اشغال بود به تلفن تموم دوستهاییش که حدس میزدم ممکنه با اونها درحال حرف زدن بوده باشه زنگ زدم و همه شون آزاد بودن و این شد که دیو درون من تنوره کشید! ۲-وقتی بالاخره بعد از کلی تلفنش آزاد شد ازش پرسیدم که "چرا اینهمه تلفنت اشغال بود؟" سعی کردم عصبانی و یا ناراحت نباشم اما فکر میکنم لحنم به شدت بد بود! ۳-اون گفت داشتم با فلانی (کسی که من شماره اش رو نداشتم که بعد زنگ بزنم و چک اش کنم!) حرف میزدم و تازه چه اشکال داره که تلفن من اشغال بوده و شروع کرد داد زدن به شدت و وحشتناک!! :( ۴-بعد هم برگشت گفت که این بار اولت نیست که داری چنین تهمتی رو به من میزنی و حواست باشه و اگه بخوای همین جوری ادامه بدی برای خاطر حرفها و تهمتهای تو هم شده میرم یه کاری میکنم که بعدن حداقل خودم برای خودم دلم نسوزه که بیگناه اینهمه متهمم میکنی و .... بعد هم گفت لطفن یا یه کاری با شک ات بکن یا اینکه تحقیقاتت رو بکن و به نتیجه برس (منتهی در سکوت و هی به من گیر نده!!) و یا جون مادرت من رو ول کن و برو! حالا لطفن به من بگویید چه کنم در حالیکه: ۱-با شک ام نمیدونم چیکار کنم! ۲-تحقیقات نمیتونم بکنم چون باید بیام سرکار و بعدشم ماشین ندارم که بخوام دنبالش برم. ۳-ولش نمیتونم بکنم!! ۴-آدم بسیار کم صبر و بی طاقتی هستم. قربان شما
با تشکر از کلیه ی نظرات خوبتون.تمام تلاشم رو میکنم که اوضاع رو روبه راه کنم...برام دعا کنید... + نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 9:0 توسط عروس ارشد |
|
| ||||||