|
سلام. من ساره هستم. سی ساله هستم و با همسرم که سی و نه ساله هست در خارج از ایران زندگی میکنیم. من و همسرم هر دو دانشجوی دوره دکترا هستیم و در آخرین روزهای دوران دانشجویی به سر میبریم. مشکل من خیلی زیاد با بقیه متفاوت است. من هیچ مشکلی با مادر شوهرم ندارم. مادر شوهر من تمام تلاشش رو برای راضی بودن عروس هاش میکنه و احترام خاصی برای عروس هاش قایل هست. با اینکه بیش از هفتاد سال داره و تو روستا زندگی میکنه اما بسیار با شعور و فهمیده است و من با همه وجودم دوست اش دارم. همسر من فرزند یکی مونده به آخر خانواده است و از دوران دبیرستان رفته تهران و پیش خواهرش زندگی کرده و درس خونده و حالا همین خواهر هست که با حرف هاش به شدت آزارم میده. ما از دو خانواده کاملاْ متفاوت هستیم. پدر من جزو افراد طراز اول شهرمون هست و پدر همسرم کشاورز بودند و سالهاست فوت کردند و خوب همسرم و برادرش با درس خوندن الان موقعیت فوق العده ای پیدا کردند و خودشون رو از اون وضعیت کشیدند بالا. اینها رو گفتم تا یه کم با وضعیت کلی اطرافم آشنا بشین. اما مشکل اصلی خواهر همسرم هست که واقعاْ نمیدونم باید از کدوم وجه شخصیتش بگم. بسیار باهوش و تیزبین هست و بسیار حاضر جواب و تا حدی جسور. بسیار بلند پرواز و بسیار رویایی. به حدی که همیشه رو به من مخصوصاْ میگه من اگه درس خونده بودم الان دکتر متخصص بودم ( اون موقع من پزشک عمومی بودم هنوز). یا مثلاْ همون اوایل ازدواج بهم میگفت شما لیسانس تون رو کی میگیرید؟؟ ( یعنی که من نمیدونم تو دکتری!!) یا اینکه خانم فلانی از دوست هامون گفتند خانواده عروستون همه شون همین طور ریزه میزه هستند ( ۱۶۰ سانت قد و ۶۴ کیلو وزن آخر ریزه است تو رو خدا ؟؟؟) یادم میاد با این همه تفاوت مالی و فرهنگی اولین بار که رفتیم خونه خواهرش رو به همسرم گفت: خانم فلانی باورش نشد تو دختر از فلان شهر گرفتی. فکر میکرد تو حتماْ با یه دختر تهرانی ازدواج میکنی!! از این حرف و حدیث ها و جواب ندادن های من به علت بی تجربگی و کم رو بودن ام و جواب ندادن های همسرم به دلیل...( نمیدونم؟؟) انقدر شنیدم که دیگه گوشم پر هست. حالا تو نوشته بعدی ام بیشتر میام و از مشکلاتی که ما رو تا مرز جدایی رسوند مینویسم. راستی ما هشت سال است که ازدواج کردیم. + نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386 16:42 توسط ساره |
|
| ||||||