|
-------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------- -------------------------------------------------------------------------------- خب و اما...... امروز یه مدلایی باید منتظر رسیدن یه خبری از مموش(یعنی آقای همسر) میشدم.چون خیلی خیلی بدون مقدمه یه مأموریت به تبریز براش پیش اومده بود.البته دیروز بهش اشاره کرده بود که ممکنه برن.اما خب برای عصر باهم دم محل کار قرار گذاشته بودیم.تا خود ساعت 6 هم صبر کردم نیومد.خیلی هم زنگ زدم ولی در دسترس نبود.یک درصد احتمال دادم که سفر به تبریز درست شده باشه ولی بازم فکر میکردم محاله و الان احتمالا توی راهه.آخه میدونین آقا مموش ما محل کارش یه شهر دیگهس.نخیر.کرج نیست. و ناظر و سرپرست تیمه. اونجا یه آپارتمان هم در اختیارشون قرار دادن ولی خب مموش و فینگیل خیلی باهم جورن و حسابی دل مموش برای فینگیل تنگ میشه.خیلی هم اس ام اس دادم ولی هیچ اثری نبود.یه مدتیه بخاطر این مأموریتهای کاری مموش، من و فینگیل خونۀ مامانم هستیم و مموش هم هروقت که بتونه بیاد تهران میاد اونجا ما رو میبینه و دوباره شب برمیگرده خونۀ خودمون و دوباره صبح زود میان دنبالش و میره محل کارش. خب احتمالاً پرسیدین حالا چرا یه شهر دیگه؟ برای اینکه مموش رو توی کارش قبول دارن و اونو محرم اسرار و امین اونجا میدونن.توی یه دورۀ کوتاه تونسته اعتماد تمام مدیران اونجا رو جلب کنه.و اینکه حالا اون مدیران کی هستن و چیکار میکنن بماند تا بعد. بعله، امروز صبح یه مدلی خودم منتظر خبر از مموش بودم که زنگ بزنه.هرچی هم زنگ میزدم در دسترس نبود.دیشب هم که یهو گوشیش پیغام "دستگاه موردنظر خاموش میباشد" را داد. حدس زدم شارژش تموم شده. توی یه سری افکار مخرب مثل اینکه "نکنه خدای نکرده تصادفی کرده باشن" یا از اینجور "نکنه......."، "نکنه...."ها بودم موبایلم زنگ خورد.معمولاً شمارههای ناشناس رو اصلاً و ابدا جواب نمیدم.یا اگر خیلی زنگ بزنن بنام "مزاحم" save میکنم که وقتی حواسم نیست جواب ندم. دیدم این شماره هی داره زنگ میزنه بنابراین دکمه رو زدم ولی خودم هیچی نگفتم.لابد بازم پرسیدین چرا انقدر آرس لوپن شدم؟ اینم ماجرا داره که موضوعش ارتباطی با موضوع وبلاگ نداره ولی اگه خواستین میگم براتون.مموش هم میدونه این جریان رو که شمارههای ناشناس تحت هیچ عنوانی از طرف من پاسخ داده نخواهندشد. خب اونطرف خط صدای فیروزه، خواهر مموش میومد. فیروزه:الو؟بامدادجون؟ بامداد: سلام فیروزه جون فیروزه:سلام بامدادجون.خوبی؟شمارۀ شرکت رو الان ندارم.بهم میدی بهت زنگ بزنم. شماره رو بهش دادم.هم شماره خطهای عادی و هم خط PRI .که دیگه صدا به صدا نرسید و قطع شد.معطل نکردم و به همون شماره زنگ زدم.صدای فیروزه میومد که به صاحب گوشی میگفت بهش بگین به اینجا زنگ بزنه.(اینجا یعنی محل کار فیروزه) به محل کار فیروزه زنگ زدم و چون اونجا دوتا فیروزه دارن، فیروزۀ ما رو فرشته صدا میزنن. قلبم داشت از دهنم میومد بیرون.یه کمی هول کردم.آخه سابقه نداشت فیروزه اینطوری اونم با گوشی همکارش با من تماس اون هم از نوع اضطراری داشته باشه.گفتم یا خدا نکنه حال مادرشوهرم بد شده باشه؟(آخه فشارخونش بالاست) یا نکنه خبری از مموش داره.دیگه دل تو دلم نبود. بامداد:سلام فیروزه جون خوبین؟چه خبر؟ فیروزه:سلام بامدادجون.ببخشین مزاحمت شدم. بامداد:نه بابا.این حرفا چیه؟ فیروزه:فینگیل خوبه؟مموش چطوره؟ بامداد:خوبن مرسی.شما چطورین؟فکر میکردم شاید مموش دیشب اومده باشه پیش شما (خونۀ مامان مموش کرجه) فیروزه:نه بامداد جون.الان زنگ زدم خونۀ مامانت حال مامانت و فینگیل رو پرسیدم.فینگیل خواب بود.نمیاین اونجا؟ بامداد:حتماً میایم.آخه مموش قرار بود بیاد دنبالم دیشب.حالا ببینمش برنامه میچینیم. فیروزه:دل خودمون هم براش تنگ شده. بامداد:برای فینگیل؟ فیروزه:نه.برای مموش.(بعدش اینجا دوتایی خندیدیم) یعنی برای فینگیل.برای دوتاشون. بامداد:باشه چشم نمیدونم چرا هی دلم شور میزد.آخه فیروزه زنگ نمیزنه به من که حال فینگیلو بپرسه اونم درست وقتی که قبلش حال فینگیل رو از مامانم پرسیده. فیروزه:بامدادجون.ببخشین مزاحمت شدم.راستش میخوام 10میلیون وام بگیرم.خیلیا توی نوبتن.ولی این آشناهه گفته اگه 500 تومن بدین کار شما رو بعد از تعطیلات انجام میدم.منم بهش گفتم آخه 500 ندارم.گفته پس نصفشو بدین.نمیخوام اینجا کسی بدونه و دوست ندارم رو بندازم.بامدادجون بخدا بهت میدم. بامداد: ای بابا.فیروزه جون.این حرفا چی چیه؟ باشه چشم من حتماً میرم دنبالش.فکر کنم بتونم فردا دستتون برسونم. فیروزه:دستت درد نکنه بامدادجون.بخدا دوست نداشتم بهت بگم.تو خودت داری کار میکنی و فینگیل هم هست.ولی بخدا....... نذاشتم حرفشو تموم بکنه و بهش دلگرمی دادم که حتماً درست میشه و خاطرجمعش کردم.فیروزه رو خیلی دوست دارم.خیلی.توی دوتا پست قبلی از خانوادۀ مموش نوشتم. دیگه معطلش نکردم.فیالفور زنگ زدم به مموش.صداش کمی خوابآلود بود. بامداد:سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.صبح به خیر. مموش:سلام عزیزم.خوبی؟صبح به خیر. بامداد:ممووووووووووش؟دیروز تا ساعت 6 شرکت بودم. مموش:نه بابا؟الهی بمیرم.من که دو تا اس ام اس داده بودم.شماره تلفنها که اصلاً نمیگرفت. بامداد:ولی هیچ کدومش بهم نرسیدا. مموش:ای بابا.خیلی ناراحت شدم عزیزم. بامداد:کجایین الان؟ مموش:تبریز.یهویی جور شد. بامداد:فکر میکردم. خلاصه بهش گفتم فیروزه این مبلغ رو لازم داره و چون من خودم یه ثبتنام پیش رو دارم نمیتونم بهش کمک کنم.قرار شد مموش به شماره حساب من پولو واریز کنه تا من بتونم فردا برداشت کنم و ببرم بدم به فیروزه. دعا کنین که بشه فردا این کارو بکنم. + نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386 14:29 توسط بامداد |
|
| ||||||