تبليغاتX
عروس - کیژا - 17

عروس

خب ، دی‌شب موضوعی پیش اومد که این قدر خنده‌دار بود هوس کردم این جا بنویسم . اما اول باید یک مقدمه بگم .

مادرشوهر گرامی من از فرط علاقه به نی نی ، همه چیز اون رو به خودش ربط می‌ده . مثلا من در بچگی این قدر به بو حساس بودم که مادرم به من می‌گفت تو در زندگی قبلی‌ات حتما سگ بوده‌ای ، و حالا که نی نی به بو حساسه مادر آقا می‌گه « عین من .. من این قدر به بو حساسم که نهایت نداره .. » و یا مثلا مادر من بدنش جوریه که انگشت بهش بخوره کبود می‌شه و من تا حالا روی بدن مادر آقا یکی دو مورد بیش‌تر کبودی ندیدم ، اما تا بدن نی نی کبود می‌شه می‌گه « عین من .. من با باد هوا بدنم کبود می‌شه ... » و از این موارد .

در مورد چیزهایی که نی نی بلده ، انصافا خیلی چیزها رو ایشون به نی نی یاد داده ، مثلا رنگ‌ها ، خوندن و نوشتن ، روی توالت فرنگی نشستن ... اما دیگه بچه رو تربیت که نکرده ؟ هان ؟ بچه‌ی ما نهایتا هفته‌ای ۲۴ ساعت خونه‌ی اون‌هاست . چه جوری می‌شه که در همین ۲۴ ساعت مثلا بچه رو جوری تربیت کنی که به همه‌ی بزرگ‌ترها بگه شما ؟ و اصلا در شرایطی که آقا و برادرش به مادر و پدرشون می‌گن تو ( من و خواهرم هم ) یعنی که تو این رسم رو نداشتی و برات مهم نبوده ، حالا چه جوریه که تو به بچه‌ی من یاد داده‌ای به همه بگه شما ؟ یا گفتن ایشون به جای اون ، از حساسیت‌های منه ، حالا رفته به حساب ایشون .

باز براتون مثال بزنم ، وقتی نی نی زیر یک سال بود ، من از سر مسخره‌بازی و شوخی و خنده یک هفته وقت صرف کردم و بهش چشمک زدن رو یاد دادم که مثلا شیرین‌کاری کنه ، بعد یک روز رفتیم گذاشتیمش خونه‌ی مادر آقا و رفتیم بیرون و برگشتیم ، و مادر آقا با افتخار اعلام کرد که در همین فرصت یکی دو ساعته ! به نی نی چشمک زدن رو یاد داده !!!!!!!!

یا وقتی نی نی دو ساله بود و من افسردگی داشتم و همه‌اش از گم شدنش می‌ترسیدم ، با زحمت فراوون بهش آدرس خونه رو یاد دادم ، و یک هفته بعد دیدیم مادر آقا به من می‌گه « من آدرس خونه‌ی شما رو بهش یاد داده بودم ، اما پلاکتون رو نمی‌دونستم ، پلاکتون چنده بهش یاد بدم ؟ » و وقتی من با چشم‌های گرد شده گفتم که نی نی آدرس رو بلده ، گفت « ا ؟ پس پلاک رو خودتون بهش یاد دادین ؟ دستتون درد نکنه »

کار به جایی رسید که آقا یک بار گفت « اگه مادرم می‌تونست می‌گفت این بچه رو خودم زاییده‌ام » و یک بار گفت « به نظر مادر من این بچه ۲۳ کروموزم بیش‌تر نداره ، و ژن‌های تو هیچ نقشی در وجود او ندارند » . بعد این قضیه به شوخی کشیده شد ، و مثلا هفته‌ی پیش که عمه‌ی آقا زنگ زده بود و نی نی گوشی رو برداشته بود و عمه هی از ادب و تربیت نی نی  تعریف می‌کرد ، آقا گفت « خب خدا رو شکر که زحمت‌های مادرم نتیجه داد و این بچه باادب بار اومد » ( بماند که وقتی به مادر آقا گفتیم که عمه‌ی آقا از ادب نی نی خوشش اومده ، با طلب‌کاری گفت بعله ، برای این که هر وقت این‌جاست من دائم گوشی رو می‌دم بهش با دیگران حرف بزنه ، انگار توی خونه‌ی ما تلفن زنگ نمی‌خوره یا ما تارک دنیا هستیم )

خلاصه ، دی‌شب من از سر کار که رفتم خیلی خسته و درب و داغون بودم و حتا چون دیدم خیلی دارم سربه‌سر نی نی  می‌گذارم یک آرام‌بخش خوردم . یهو آقا گفت من می‌خوام برم فلان جا و بریم نی نی رو بگذاریم اون‌جا و بریم . من هرچی سعی کردم از زیرش در برم نشد . چون آقا بدون من خونه‌ی اون‌ها نمی‌ره و زنگ زده بود گفته بود می‌آییم و خلاصه خیلی بد می‌شد . تا یک غری زدم که می‌شه من نیام آقا گفت خب اصلا نمی‌ریم و من مجبور شدم برم . اما می‌دونستم که حالم خوب نیست و یک چیزی می‌شه .

شام که خوردیم من رفتم توی اتاق و دست به هیچ ظرفی نزدم . چون ممکن بود خیلی به اعصابم فشار بیاره . رفتم نشستم و شروع کردیم میوه خوردن و حرف زدن و هی من یک چشمم به تلویزیون بود و هی حواسم بود که با این خستگی و درب و داغونی‌ام یه وقت مبادا حرفی بزنم و اتفاقی بیفته . تا این که ...

حرف نی نی بود و حرف‌های گنده‌گنده‌ای که می‌زنه و کلاس اسکیت که حاضر نیست بره و تعطیلات تابستونی من و دو هفته مهد نرفتنش در ماه شهریور و عقب موندن احتمالی از کلاس زبان و ... که مادرشوهر گرامی گفت « شماها هیچ توی خونه با این بچه حرف می‌زنین ؟ » منظورش به حرف خودش در بار پیش بود که گفته بود توی خونه باهاش انگلیسی حرف بزنین . من زل زده بودم به تلویزیون و سخت مشغول تماشای کلیپ « عزیزم بگو برمی‌گردی » فرشید امین بودم و سعی می‌کردم در دنیا فقط رنگ‌ها و رقص‌ها رو ببینم که اقا گفت « آره من باهاش حرف می‌زنم . البته کیژا زبانش از من به‌تره اما کلا انگلیسی حرف نمی‌زنه »

من برگشتم که لب‌خندی به آقا بزنم چون حرفش خیلی تعارف بود و خداوکیلی زبان من در برابر انگلیسی حرف زدن کسی که از دانش‌گاه منچستر دکترا گرفته عین لال‌بازی می‌مونه . دیدم مادر آقا با یک حالت خاصی داره به من نگاه می‌کنه . نمی‌تونم توصیف کنم چه جوری . انگار داره به یک آدم بدبخت و بی‌چاره‌ی لایق ترحم نگاه می‌کنه ، یا به یک آدم لاابالی و تنبل و بی‌عار ، یا آدمی که مثلا از سر بی‌شعوری و خریت همه چیزش رو از دست داده و homeless شده ، یا آدمی که یک زخم گنده‌ی زشت روی صورتش داره و سرش هم گر شده ، نمی‌دونم ، نمی‌تونم توضیح بدم ، چون همه‌اش چند ثانیه بیش‌تر طول نکشید . بعد یک‌هو به من گفت « بیا تو هم یک کاری برای این بچه بکن » با یک لحن عجیبی ، درست مثل این که من مثلا دختر دیپلمه‌بی‌کار هم‌سایه هستم و در حال بخور و بخوابم و همه دارند سعی می‌کنند برای من یک سرگرمی پیدا کنند که از عاطل و باطل بودن دربیام ، ناخودآگاه گفتم « معلومه که من هم باهاش کار می‌کنم ، بی‌کار که نیستم » گفت « نه ، یک کاری رو شروع کن باهاش ادامه بده ، مثلا زبان آلمانی ، چه می‌دونم ، یک کاری بکن دیگه ، این بچه گیرایی‌اش خیلی خوبه ، حیفه »

من دیگه خودم رو جمع و جور کردم و زل زدم به کلیپ « بهاره » مهرشاد و هی با خودم فکر کردم « آخه چرا من این قدر چاقم ؟ » و سعی کردم به هر چیزی فکر کنم جز این که من در نظر ایشون چه‌گونه مادری هستم .

نیم ساعت نشد که به آقا اشاره زدم بریم خونه و طبیعتا جایی که می خواستیم بریم هم که دیگه بسته شده بود . توی خونه اولین کاری که کردم رفتم سر یخ‌چال ، چون معده‌ام داشت می‌سوخت در حالی که شام خورده بودم . ( همیشه عصبی می‌شم گرسنه‌ام می‌شه ) و نهایتا یک تکه شکلات milka برداشتم . داشتم می‌خوردم که اقا شروع کرد گیر دادن که بعدا نگی من چرا چاقم و تو که شام خورده‌ای چرا شکلات می‌خوری ، که من گفتم ببین سربه‌سر من نذارها ، من از خونه‌ی مادرشوهر اومده‌ام . آقا شروع کرد به خندیدن که من با لحن مادرش بهش گفتم « بیا تو هم یک کاری برای این بچه بکن » !! یک‌هو خنده‌ی آقا قطع شد و گفت « بهت حق می‌دم ، خیلی حرف بدی زد ، من جای تو بودم حتما نمی‌تونستم آروم بنشینم و هیچی نگم »

اما خب ، من تا ساعت ۳ صبح بیدار بودم و برای این که هی این جمله توی ذهنم زنگ نزنه جلد ۳ هری پاتر رو تا آخر خوندم و صبح هم خواب موندم و یک ساعت دیر رسیدم سر کار .

حالا احساس می‌کنم من زیادی همه چیز رو وا دادم ، می‌دونین ، من همیشه همه‌ی چیزهای خوب رو نسبت می‌دم به آقا که مادرش خوش‌حال بشه و فکر کنه چه پسر ماهی داره . ( خدایی‌اش هم اقا بیش از من به دخترک می‌رسه ) اما مساله اینه که آقا الان تعطیله و وقتی ما می‌رسیم خونه اون صبح کامل خوابیده و ناهار خورده و زیر کولر استراحت کرده و فیلم دیده و سر برج هم حقوقش رو می‌ریزند به حسابش ، اما من از ۶ صبح تا ۶ غروب سر پام و با یک مشت آدم نفهم عوضی سر و کله می‌زنم و جنازه‌ام به خونه می‌رسه و هنوز حقوق خردادم رو هم نگرفته‌ام .

احساس می‌کنم مادر آقا به من به چشم یک انگل نگاه می‌کنه .

نمی‌دونم . پریودم نزدیکه و خسته‌ام و کم‌خوابم و خونه ریخت و پاشه و من از خودم ناراضی‌ام . فکر کنم یک ماهی اون‌ورها پیدام نشه .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 12:32 توسط کیژا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

این جا یک وبلاگ گروهی است برای تمام عروس هایی که می خواهند از مادرشوهر نامهربانشان گلایه کنند یا مهربانی هایشان را ارج بنهند . در هر صورت جوانب ادب رعایت خواهد شد .
برای عضویت لطفا آدرس ای میل خود را بگذارید .


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

سفره عقد
وبلاگ گروهی مادرانه
وبلاگ گروهی برنامه ریزی
وبلاگ گروهی خانه دار
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

خرداد 1388

دی 1387
آذر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


آرشیو موضوعی

گفت و گوها
قوانین وبلاگ عروس

نویسندگان

عروس
کیژا
مونا
آرام
کلاغ سیاهه
بانو
هایده
نازمنگولا
عطیه
گلناز
هستی
نرجس
خانومک
بامداد
کیانا
رزان
گل مریم
شادی
ستاره
عروس ارشد
رکسانا
رایا
خورشيد خانوم
ساره
شادونه
خاتون
سارا
نارد
زهرا
گلی خانم
پونه
لیلا
نیکو
بافی
مامان منتظر
طلا
آزاده
سمیه
شاه پری
آنیا
شقایق
هاجر
ریتا


پیوندها

عروس
ساروی کیجا
آرام
بانو
هایده
نازمنگولا
گلناز
هستی
نرجس
خانومک
شادی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin