|
عطيه فضول! به به ... مي بينم كه خدا رو شكر مدتييه كه روابط عروس خانمها با مادر شوهران گرامي حسنهست و خبر مبري نيست... خوب خدا رو شكر... البته اميدوارم كه آرامش قبل از طوفان نباشه... گفتم بيام يه آتيشي زير و رو كنم بلكم اين وبلاگ به رسالتي كه بر عهده داره –كه همانا بشور و بساب روح و روان مادر همسران گرامي است- وفادار بمونه.... خوب خانم هاي گرامي نبود؟! اگه نيان و ننويسين اونوقت من ميآم و هي قربون صدقه مادر همسر جان ميرمها... اونوقت نياين شاكي بشين كه چرا آتيش به دل يخ مي زني و چرا افسانه مي بافي و چه و چه و چه... از من گفتن...از شما هم .... عطیه - 6 خوب اونقدر داستان بشور و بساب مادر شوهرا داغ بود كه من جرأت نكردم از اين ورا رد بشم... + نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 11:45 توسط عطیه |
بعد از قطع كردن تلفن خواهر رضايي، اون آقاي محترم زنگ زد... ميخواست كه با هم بريم بيرون...آخه هوس كرده بود با هم بريم پيتزا بخوريم!!! من فقط منتظر شدم حرفش تموم بشه... چشمام رو بستم... انگار كه احساس ميكردم از پشت تلفن داره نگاه ميكنه... خجالت ميكشيدم با چشماي باز حرف بزنم... - من واقعاً نميدونم چهجوري بگم... - چي رو؟! - ... راستش تو اين مدت كه با شما آشنا شدم، غير از خوبي از شما نديديم ولي يه موضوعي هست كه هر چي تلاش كردن نتونستم حلش كنم... - چي شده؟ من حرف بدي زدم؟ كار بدي كردم؟ - نه!!!!!!!!!! راستش تو همه اين مدت احساس من به شما، يه احساس خواهر به برادرش بوده... من اصلاً نميتونم شما رو به عنوان همسرم تصور كنم... نميتونم.... - ................... - ناراحتتون كردم.... ببخشيد... - ......نه..... راستش اين موضوع كوچيكي نيست... براي همين من اصلاً حرفي براي گفتن ندارم... ولي بايد بگم، آشنايي با شما و فكر كردن به شما داشت نقطه عطف زندگيم ميشد ... باشه ... حالا كه شما اين طوري ميخواين.... خوب ... منم حرفي ندارم... اما .... - اما چي؟ - هيچي... فراموش كنيد... اميدوارم كه هميشه موفق و خوشبخت باشيد... خداحافظ... - ..... واي خدا ........مردم......له شدم....... نفسم بند اومده بود......ولي.... عوضش آزاد شدم.... انگار يه زنداني حبس ابد بودم كه حكم آزاديش رو بهش داده بودند .... آخيش....من ديگه آزادم ..... من ديگه غلط بكنم كه از اين اداها از خودم در بيارم... آخه الاغ تو رو چه به اين غلطا.... همهش داشتم اين حرفا رو با خودم زمزمه ميكردم....كه .... تلفن زنگ زد..... رضايي بود... مكالمه نيم ساعته ما، غير از سلام و خداحافظي فقط هق هق گريه بود.... و يه قرار بعد از ظهر توي دربند... (بعد از ظهر 13 خرداد سال 1381) اون روز تو دربند ما خيلي حرفا زديم... خيلي درد دل كرديم... از سختيها ... از غصههاي اين مدت... و از قول و قرارهاي آينده.... اولين قول رضا تموم كردن پاياننامهاش بود... و يه عالمه قولهاي ديگه.... اما هردومون انگار كه تازه قدر همديگر رو دونسته بوديم... شايد اگه اون دوري نبود... اين دوستي حاصل نميشد... شايد اگه خواهر رضايي ما رو تو اين واديها هل نداده بود ما هيچوقت نميفهميديم كه چقدر خاطر همديگه رو ميخواستيم و واقعاً از عمقش بيخبر بوديم.... شاید... شايد...شايد... خلاصه.... رضايي دفاع كرد و رفت سربازي .... چقدر اون دو ماه آموزشي رضايي به من سخت گذشت... انگار من هم رفته بودم سربازي... البته تو اين مدت هم هزار تا اتفاق خوب و ناخوب افتاد كه از حوصله شما خارجه... فقط اينو بگم كه وقتي دو تا خانواده فهميدن كه من و رضايي بعله.... اول به شدت شوكه شدند.... بعد به شدت ناراحت و عصباني شدند... چون فكر ميكردند كه در تمام اين مدت من و رضايي عشقولانه بوديم و براشون فيلم بازي ميكرديم... احساس ميكردند رودست خوردن... يه جورايي خواهر رضايي رو مقصر ميدونستند! خلاصه من و رضايي هم اين وسط خون دلها خورديم... مشاور ازدواج رفتيم... كلي خودمون دوتايي جلسه مشاوره ميذاشتيم... رفت و آمدهامون رو به خونه هم كم كرديم... ولي عصبانيتها و مخالفتها كم نشد كه نشد.... ما هم كه كار خودمون رو ميكرديم... تا اين حد كه دو تايي تصميم گرفتيم با پولهايي كه جمع كرده بوديم و با يه وام يه خونه نقلي بخريم!!! شعارمون هم اين بود كه... مگه چيه... ما مثل دو تا شريك داريم اين كار رو ميكنيم... اصلا هم ربطی به اينكه عاشق هم هستيم نداره!!! رضا هم خيلي شيك اينو به خانوادهش گفت و من هم... فكر كنم با خودشون ميگفتن: بابا اين دو تا ديگه كي هستن؟ آخه بچه هم اينقدر پررو... خلاصه داشته باشين كه باباي رضايي و عموي من (آخه اصلاً روم نشد كه به بابام بگم بياد!) اومدند توي محضر و ما خونه رو 3 دانگ 3 دانگ خريديم!!!!!!!!!! جالب بود كه بنگاه داره به فروشنده ميگفت اين دو تا جوون تازه ميخوان زندگيشون رو شروع كنند، بهشون خوب تخفيف بدين!!! طفلي باباي رضايي ... فكر كنم ميخواست ما دو تا بكشه! راستش تقريباً بعد از ماجراي خريد خونه بود كه اوضاع كمي رو به راه شد و كم كم زمزمه خواستگاري اومدن تو خونهها مطرح شد! تقريباً همه مراسمهاي اوليه( خواستگاري، مهريه و بله برون و شيرينيخورون و ...) خيلي رسمي و تقريباً خشك برگزار شد... جوري كه هم من و هم رضايي و هم خواهر رضايي هر لحظه ميترسيديم كه يكي از طرفين يه حرفي بزنه و همه چيز خراب بشه.... ولي خدا رو شكر همه چيز در كمال ادب و احترام برگزار شد... ولي من يكي كه خيلي بهم فشار اومد... خيلي حرص و جوش خوردم... همهش با خودم ميگفتم: خدايا اگه قرار باشه كه روابط اينقدر خشك و رسمي باقي بمونه من چكار كنم؟ من كه دق مرگ ميشم... ولي وقتي ياد اين ميافتادم كه ديگه اصل سختيها گذشته و من و رضايي به هم رسيديم... همه چيز برام قابل تحمل ميشد... رضايي هم خيلي راضي بود و اين براي من يه دنيا ميارزيد.... تقريباً يك ماه بعد از بلهبرون، مراسم نامزدي برگزار شد... خيلي مراسم خوب و به ياد موندني بود... به ما دو تا كه خيلي خوش گذشت... + نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 11:44 توسط عطیه |
بعد از مراسم نامزدي كمكم و به تدريج يخ همه آب شد و دوباره رفتار خانواده رضايي با من شبيه قبل از فهميدن ارتباط من و رضا شد...البته تو اين فاصله بيشتر از همه رفتار باباي رضايي با من بد و به شدت خشك شده بود و به تبع زمان بيشتري گذشت تا ايشون هم با اين مسئله كنار بيان و دوباره من رو بپذيرند... بعد از 8 ماه از نامزدي، من و رضايي طي يه مراسم كوچيك و خودموني عروسي كرديم ( فقط با 30 تا مهمون!) و زندگي مشترك زير يه سقف(!) رو شروع كرديم... اما هيچ وقت اين ابهام برام برطرف نشد كه آخه چرا خانواده رضايي كه اينقدر منو قبول داشتند و دوستم داشتند، با فهميدن علاقه بين من و رضايي 180 درجه عوض شدند و بعد دوباره چه اتفاقي افتاد ( اونهم يك دفعه و آني) كه اونها موافق شدند و همه مخالفتها تموم شد؟!!!!!!!!!!!!!! هميشه اين سؤال برام باقييه... راستش خانواده من كه رضايي رو يه جور خاص دوست دارند و همه جوره قبولش دارند. در تمام اون مدت كدورت هم با اينكه با ازدواج ما نسبتاً مخالف بودند ( به دليل اينكه من كمي از رضايي بزرگتر بودم!) ولي اصلاً رفتارشون با رضا عوض نشد.... اما بايد بگم كه تو اون مدت كدورت، من خيلي سختي كشيدم... بيشتر از همه هم از رفتارهاي باباي رضايي.... اما حالا خدا رو شكر همه چيز بر وفق مراده و دو تا خانواده با هم خيلي خوب و صميمياند ( مثل قبلترها) و هر دو طرف هم با ما روابط خيلي خوبي دارند.... من به جز احترام از خانواده شوهرم چيزي نديدم.... خوشحالم از اينكه مخالفتهاي اونا بعد از توافق به ازدواج ما دو تا، كاملاً محو شد و حالا ديگه اثري از اون نيست... باور كنيد كه هر كدوم از فاميل ما يا اونا كه رفتارها و ارتباط ما رو با هم ميبينند فكر ميكنند كه اصلاً اصرار خانوادهها باعث اين ازدواج شده.... البته خوب منهم تا جايي كه بتونم به حفظ اين روابط كمك ميكنم و بايد بگم كه اين يه حس و كشش دو طرفهست... يعني منم همه جا حواسم به اونا هست و حتي بيشتر از پدر و مادر خودم به اونا احترام ميذارم... البته نكته خيلي مهمي كه به من در حفظ اين روابط كمك ميكنه، آشنايي قبلي من با عادتها و رفتارهاي خانواده رضا است... من خوب ميدونم كه اگه مامان رضايي فلان حرف رو بزنه، اصلاً لحنش هميشه همينه، نه اينكه چون من عروسشم اينو بگه... قبلا ً هم كه من فقط دوست خواهر رضايي بودم همينجوري با من حرف ميزد... خوب اين خيلي به من كمك ميكنه كه احساس عروس و مادر شوهري بينمون به وجود نياد كه من نسبت به فلان حرف ايشون جبههگيري كنم...كه البته شايد اگه قبلاً اونا رو نميشناختم از فلان حرفشون حتماً ناراحت ميشدم و اونو به خودم ميگرفتم! از اين به بعد ميخوام از اتفاقايي كه بين من و مامان رضايي ميافته براتون بگم... + نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 11:44 توسط عطیه |
مدتي گذشت و هيچ اتفاق يا تغيير خاصي رخ نداد... ... خيلي با خودم كلنجار ميرفتم كه : ديگه حق نداري به رضا فكر كني... بذار زندگيش رو بكنه... شايد اون بخواد همينجوري از زندگيش لذت ببره... بابا اون اينجوري حال ميكنه... به تو چه؟... تو هم برو دنبال زندگي خودت... دنبال اوني كه مثل تو رفتار كنه... لابد همين رو ميخواي ديگه... .... يه روز به خودم اومدم ديدم كه دارم به خواستگاراي ديگهاي فكر ميكنم... يكيشون اونقدر اپن بود كه از حرفايي كه تو جلسه دوم بهم زد حالم بهم خورد... يه آدم از فرنگ برگشته تازه به دوران رسيده كه سكس براش اولين حرف مشترك دو تا آدم از جنس مخالف بود!!!!!!!! يكي ديگهشون يه پسر شهرستاني كه تو تهران دندانپزشكي ميخوند و فكر ميكرد چون بهش ميگن آقاي دكتر، ديگه نه لهجهاش معلومه و نه طرز فكر عهد حجرش و نه تعصبات خشك و توخاليش.... تا اينكه اون خواستگار كه فكر ميكنم امروزم رو بهش مديونم پيدا شد... يك آقايي كه 12 سال از من بزرگتر بود... اون تو روزايي پيداش شده بود كه ديگه از همه كس و همه چيز خسته شده بودم... فقط دلم ميخواست از اين وضع خلاص شم... خوب يه آدم متشخص، يه مدير تو يه شركت اسم و رسمدار دولتي! ، خوش اخلاق، نسبتاً منطقي و... راستش ميتونم بگم كه به غير از اختلاف سنياش، تقريباً همه ويژگيهاي يه خواستگار خوب رو داشت... خدايا اين يكي رو با چه بهانهاي رد كنم؟! احساس ميكردم كه تو يكي دو دفعه اول ديدارمون، به خاطر اختلاف سنياش از پيشنهادش پشيمونه... اما تو جلسه سوم بود كه ديدم كه سرشار اشتياقه... اما من... هر شب تا خود صبح گريه ميكردم... ولي به همه اطرافيانم اينطور وانمود ميكردم كه بله... من ميخوام ايشون رو انتخاب كنم.... از همون روز اول موضوع رو با خواهر رضايي در ميون گذاشتم....: - به نظرت اگه من به يه نفر كه 12 سال از خودم بزرگتره پاسخ مثبت بدم، خيلي خرم؟ - نه... چرا اين حرف رو ميزني؟ آيا لياقت تو رو داره؟ - خوب... آدم خوبيه... - همين؟!! - آره خوب... مگه ديگه فرقي ميكنه؟ - خره... سعي كن خوب بهش فكر كني... همه جوانب رو در نظر بگير... اونقدر حالم بد بود كه نگو.... انتظار داشتم كه جلومو بگيره ... كه بگه ديوونه اين چهكاريه ميكني؟ آخه تو آدمي هستي كه يه غريبه بياد خواستگاريت و تو بعد از چند جلسه بهش جواب مثبت بدي؟ لجم گرفت... گفتم حالا كه اينطوره اصلاً ميرم زنش ميشم.... واي خدا.... تلفن زنگ ميزنه... خودشه... همون آقاي محترم، قرار كوه براي جمعه ميذاره... آخر همون هفته، رضا و خانوادهش رفته بودن شمال و تهران نبودن... واي خدا چقدر تنهام... رفتم كوه... بنده خدا خيلي سعي كرد كه به من خوش بگذره ... ولي من انگار اصلاً روحم اونجا نبود... توي كوه خواهر رضا بهم زنگ زد... گفتم كه با آقاي محترم اومديم كوه!!... گفت كه خوش بگذره.... خيلي سعي كردم كه جلوي آقاي محترم نزنم زير گريه... با بدبختي خودم رو رسوندم خونه و تا تونستم گريه كردم... بعدش هم زنگ زدم به خواهر رضا... همهش گريه ميكردم.... گفت: - گريه كن عزيزم... سبك ميشي... - من نميتونم... - چرا؟ - نميتونم... من نميتونم اين آقاي محترم رو به عنوان شوهرم تصور كنم... حالم بد ميشه... ديوونه ميشم... ميخوام بهش ميگم نه...اصلاً ميدوني چيه ... من تا آخر عمرم ازدواج نميكنم... خسته شدم كه هي به خودم اجازه دادم به آدماي جور واجور فكر كنم... من آدمش نيستم... بعدها خواهر رضايي بهم گفت كه از همون اول رضا رو در جريان ماجرا گذاشته بوده... بهم گفت كه به رضا گفته بوده من به خواستگاراي ديگهاي فكر ميكنم... و رضايي هم هيچوقت باور نميكرد كه قضيه جدي بشه...گفت كه تو سفر شمال رضايي پابهپاي من گريه ميكرده... گفت كه اون سفر بدترين سفر عمرشون بوده... گفت كه رضا بدجوري شوكه شد... گفت كه بهش گفته فكر ميكني كه عطيه بايد به خاطر تو از همه فرصتهاي زندگيش چشم بپوشه... اون يه دختره كه تو شرايط ازدواجه... نميتونه كه وايسه تا جنابعالي آسه آسه هوس كني كه بالاخره بعد از 10-12 سال زندگيت رو شروع كني... چرا دست از سرش برنميداري؟!!!!! + نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 11:43 توسط عطیه |
تقريباً يه چند ماهي موضوع به همين منوال گذشت و من و رضايي باز هم اصل موضوع رو به روي هم نميآورديم ولي بيشتر و جديتر به هم فكر ميكرديم... رضا دانشجوي فوق ليسانس بود و تقريباً هيچ انگيزهاي براي نوشتن پاياننامه نداشت... انگار بيخيالش شده بود... ميگفت درسم رو تموم كنم كه چي؟ مگه بقيه كه مدركشون رو گرفتند چه گلي به سرشون زدند... وقتي عصبانيت منو ميديد ... ميگفت : شوخي كردم...باشه ... تو فكرش هستم... ... ولي تو فكرش نبود... كم كم حس ميكردم كه رضايي هزار تا حسن داره و يه عيب... راستش ميشه گفت يه عيب كوچيك كه هزار تا تبعات بزرگ داشت... اونم خونسردي و بيخيالي رضا نسبت به آدما و اتفاقاي اطرافش بود... اين باعث شده بود كه به سختي مسئوليت چيزي رو بپذيره ... اين طور به نظر ميرسيد كه براي رضايي هر چه پيش آيد خوش آيده... كم كم به خودم نهيب زدم: شايد رضا يه پسر بينظير، مهربون، سالم، و... باشه ولي براي تو شوهر خوبي نميشه... آخه برعكس رضايي من يه آدم آنتايم، كه همه كارام رو به موقع و سروقت انجام ميدادم و سر قول و قرار (چه قرار ملاقات، چه قرار انجام دادن كاري در موعد مشخص و...) هميشه خوش قولترين بودم....چه طور ميتونستم كه بشينم و بيتفاوتي و كشدادن كاراي رضايي رو در مورد همه چيز ، حتي سرنوشت زندگي آيندهاش ببينم... شده بودم يه آدم عصبي، يه آدمي كه تا بهش ميگفتن بالاي چشمت ابروه، پقي ميزدم زير گريه، كم طاقت، عجول... ...ديدم دارم كم ميآرم... تو تمام اين مدت، خواهر رضايي دورادور شاهدي بر رفتارها و تغييرات خلق و خوي من بود... يكي از همون روزايي كه اينبار من خونه اونا بودم، يه گوشهي دنج گيرم آورد و گفت: - داري با خودت چكار ميكني؟ چته؟ - .......هيچي... - رضا ديوونهات كرده؟ - .......... - عزيز من، رضا برادر منه و منم دوست تو... بهت گفته بودم كه رضا بهترين برادر دنياست، ولی بهت گفتم برو ببين آيا بهترين شوهر دنيا هم هست يا نه؟ - آره گفتي... - خوب... تو قرار بود اينو مشخص كني ... كردي؟ - خوب ميدوني... رضا بهترينه و من كسي بهتر از اون رو براي زندگي آيندهام نميتونم تصور كنم...ولي رضايي اصلاً حاليش نيست كه بابا براي زندگي آينده بايد جنبيد، بايد تلاش كرد، بايد حركت كرد، بايد... فقط ميگه : درست ميشه... اـ... آخه پس تا كي ... آخه پس چرا هيچ تلاشي نميكنه؟ - خوب ديگه ... رضا همينه... اگه همين رو ميخواي پاش وايسا .... وگرنه نه به خودت و نه به اون ظلم نكن... - فكر ميكردم ميتونم ... ولي ميبينم كه اونقدر انرژي ندارم كه پاش وايسم... راستش... من ديگه نيستم!!!!!!!!!!!!!! فكر ميكردم كه خواهر رضا تعجب كنه و يا مانعم بشه... ولي ديدم كه نه ... خيلي خونسرد گفت: - دلم ميخواست خودت به اين نتيجه برسي... كه رسيدي.... راستش ته دلم خيلي ناراحت و عصباني شدم... فكر ميكردم كه الان خواهر رضايي ميگه: خيلي خوب تو الان عصباني هستي... من با رضا صحبت ميكنم... من يه كم نصيحتش ميكنم...من چنين ميكنم... من چنان ميكنم.... بيشتر از همه از اين ناراحت شدم كه اون منتظر يه همچين روزي بود... خيلي غصهدار شدم... + نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 11:42 توسط عطیه |
راستش داستان من و خانواده رضا از خيلي قبلتر از ازدواجمون شروع ميشه.... + نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386 11:41 توسط عطیه |
|
| ||||||