X
تبلیغات
عروس

عروس

آرام - 12

سلام . ببینم خداروشکر ، همه جا امن و امانه ؟ شکر ، و اما دوباره من .

مدتیه مادرشوهر رو دعوت نکردم . چرا ؟ چون ۵ صبح بلند می شم و درسمو می خونم و بدو بدو می رم اداره تا عصر بعد دوباره بدو بدو می یام خونه و می رسم به حلما و کارهای خونه و حسابی سرم شلوغه . از اونور خودم هم مدام استرس کارهامو دارم و ابدا استرس اضافی رو نمی تونم تحمل کنم . علت دیگه ش هم اینه که خداییش بگم ابداً دلتنگ آزاررسانی های مادرشوهر نشدم !!. چون هربار که دعوت می کنم بعدش باید کلی به خودم فحش بدم ، چون چنان ترتیبمون داده می شه که به غلط کردن می افتیم و از دعوتی که کردیم پشیمون . این تا اینجای ماجرا و اما مادرشوهر هم ابداً لزومی نمی بینن دردونه !!!! پسرشون رو خونه شون دعوت کنند . آخرین باری که خونشون رفتیم چندماه پیش بوده که یعنی دعوتمون کردند اما خودمون غذا خریدیم و بردیم !! دو هفته پیش ، پیش خودم فکر کردم که حالا همسر گرامی هیچی نمی گه که دعوتش کنیم من بردارم زنگ بزنم و دعوت کنم چند روزی بیاد اینجا ، البته ما برای شام یا نهار دعوت می کنیم ، خودشون چند روز می مونند . زنگ زدم ، می بینم خونه یکی از فامیل هاشون مونده و کلی اصرار کردم و هی گفته نه نمی تونم بیام و بعدا می یام وحالا مهمون فلانی ام . می گم خوب فلانی هارو هم دعوت می کنم . می گه نه حالا خودم می یام بعداً . تا چهارشنبه شبش شد و من خونه خواهرم یک دوره دوستانه ( زنانه ) داشتیم . وقتی اومدم شوهرم گفت که مامانم زنگ زده کارت داشته ! و زنگ زد و احوال پرسی که آره من که کم کم باید آماده شم برای رفتن به آمریکا و دوسه هفته ای هم هست خونه نبودم باید برم خونه به کارهام برسم و موهامو رنگ کنم و ..... . من هم دروغ چرا ابدا تعارف نکردم بیاین اینجا ، یا بیاین من خودم موهاتونو رنگ می کنم . چون همیشه هروقت بود من این کارو براش می کردم . من هم اصلا حوصله نداشتم و تعارف نکردم . فردا صبح ساعت ۶ صبح زنگ زده به شوهرم که برو برامون آش بگیر و بیار خونه فلانی ها که مهمونش بود !!!! شوهر من هم غرغرکنان رفت و آمد . دیدم وقتی اومد عصبانیه . نگو خانم مدتی بود حال منو نگرفته بود و شوهرم رو پر نکرده بود ساعت ۶ صبح دلش خواسته حال گیری کنه . شوهرم اومده می گه مامانم دیشب به تو دقیقا چی گفته ؟؟؟؟؟ براش گفتم . می گه : یعنی به تو نگفته می خوام بیام خونه شما و تو تعارفش نکردی ؟؟؟ منو می گی داشتم دو تا شاخ دراز درمی آوردم . گفتم کی به من همچین حرفی زده ؟ گفت چند هفته س خونه نبودم می خوام برم دم رفتن به کارهام برسم . !!!!!!!!! شوهرم هم حرفی نزد و رفت تو فکر و ساکت شد . یعنی سرکار علیه دروغ می سازه که بتونه بین ما رو به هم بزنه .
عصر پنج شنبه شوهرم اومده می گه بچه ها ( دوستانمون ) گفتن شام می گیریم و می یایم . من هم داشتم آماده می شدم که تلفن زنگ زد و حلما دیدم پای تلفن مدام می گه آره ، نه ! تا بعد گوشی رو داد به باباش و دیدم مادرشوهره . حالا همسر گرامی : سلام مامان خوبی چی ؟ نه ؟ ما ؟ نه ؟ و سرخ شد و آمپر چسبوند از عصبانیت!!!! من هم که زود فهمیدم چی شده لابد دوباره بهانه ای تراشیده ، خیلی وقته حال ما رو نگرفته و تا زهرش رو نریزه ول نمی کنه . دیدم که شوهرم خیلی عصبانیه تلفنو گذاشت و سیگارشو برداشت و رفت از خونه بیرون . بعد هم که اومد مگه دیگه آدم بود؟ فقط به زور به بچه ها یه لبخند می زد . می گم چی شده ؟ معلوم شده که خانوم فرمودن شما برای چی مهمون دارین ؟!!!!!! زنت مهمون دعوت کرده که تو نخوای منو دعوت کنی خونه ت!!! . و شوهرم هم تلاش داشته بگه بچه الکی گفته ما که مهمون نداریم !!!! یعنی کار من به جایی رسیده که برای مهمون داشتنم هم باید از این بشر اجازه بگیرم. خلاصه که باعث شد ما دوباره یه کوچولو با هم بحثمون بشه . مهمون هامون دوست هامون بودن که وقتی دور همیم واقعا بهمون خوش می گذره و حسابی خنده به راهه . بچه ها گفتن فردا نهار هم پیش هم باشیم . جمعه صبح که شد شوهرم می گه میای با بچه ها نریم بیرون ؟ می گم چرا؟ می گه من حواسم نبوده !!!!! مامانم رو دعوت کردم . سریع فهمیدم داره الکی می گه چون قرار بود سی ام زن عموش رو برن سرخاک و قرار بود بره مامانش رو برداره با هم برن . و این جوری به من گفت که بره مامانه رو به زور بیاره و در حقیقت از دلش در بیاره . اما اون روی سکه این بود که مادرشوهر حسابی گرفته بودش و اگه می اومد اول پسرش رو پر می کرد و بعد می اومد یک شستشوی حسابی منو می داد بعد هم ما دو تارو می انداخت به جون هم و تا زهرش رو نمی ریخت آروم نمی گرفت . من هم زود شستم خبردار شد و گفتم من به بچه ها قول دادم مامانتو تو هفته بیار ولی امروز رو می ریم . اما مردم از اضطراب تا ظهر که شوهرم اومد . خوب می دونین بازتاب همه این جنگولک بازیهای این زن چیه ؟؟؟ تا می تونه می ره رو مخ پسرش و حسابی شست و شوش می ده . اینی که می گم این طوری نیست که حرف بزنه ، اساسی می شوره و می گذاره کنار . به قول فامیلشون همچین می شوره که هیچ مرده شوری تا حالا نشسته !!!! اما الان یک هفته ست که بازتابش هست . همسرگرامی رو پر می کنه . اونم مثلا می خواد ناراحتی شو سر ما خالی نکنه ، اما عملا نمی تونه ، هیچی نمی گه و با اخم فراوون و بی حوصله و فوق العاده عصبی از در میاد تو . من که ابدا هیچی بهش نمی گم . چون اگه کم و زیاد حرفی بزنم می دونم که آماده انفجاره و کار خراب می شه . اما بچه رو چه کنم ؟ حرف عادی عادی هم بزنم شوهرم عصبانی می شه و دادش می ره به آسمون . حق هم داره مگه یه آدم چقدر اعصاب داره ، اینقدر مسئولیت شغلیش سنگین و استرس زا هست ، دیگه مشکل اضافه رو نمی تونه تحمل کنه ، بهش حق می دم ، وقتی این زن این رفتارا رو می کنه اونم اخلاقش به هم می ریزه. نتیجه این که این زن نمی گذاره ما مثل آدم زندگی کنیم . نمی گذاره این زندگی با آرامش بگذره . هر چقدر هم که من خونه رو آروم نگه می دارم باز همسر آرامش نداره و با کوچکترین بهانه ای منفجر می شه ، چون هی حرف نمی زنه و خودخوری می کنه . البته چه فایده که بعدش هم پشیمون می شه . ولی می شه یک آدم سراسر اضطراب و عصبانی . باعث می شه نه با من و نه با بچه درست حرف بزنه . خوب حق هم داره مگه یک آدم چقدر تحمل داره ؟ مگه چقدر اعصاب داره ؟ چند روزی یکبار این قضیه تکرار می شه ، خانم بهانه ای دستش می یاد و زندگی مارو به هم می ریزه . شوهرم هم ابدا بی خیالی تو وجودش نیست . اصلا ما باید تا کی از دست این زن رنج بکشیم ؟ اون روز اینقدر ناراحت بودم که به مامانم گفتم به خدا گاهی اینقدر درد به دلم می یاد که می گم کاش بمیره تا بلکه اون موقع ما بتونیم مثل آدم زندگی کنیم . بعد پشیمون می شم چون بالاخره اسمش مادره ! چون آمریکا هم که میره ول کن نیست تلفن هاش به راهه و اونجا تازه همدست هم داره اون خواهره هم خودش رو می ندازه وسط . این روزها همش می گم کاش خدا سر عقلش بیاره . اینقدر داغونم کرده . اما مامانم همش دعوا می کنه که این چه حرفیه می زنی چرا راضی به مرگش می شی ؟ به خدا تا همچین آدمی تو زندگی آدم نباشه ، هیچ کی نمی فهمه چقدر سخته . تازه حالا روزگار خوشی منه ، از موقعی که آمریکا رفته چند سالی زندگی کرده یه کم آروم تر شده ، اذیت هاش کمتر شده ، یا به قول همسر گرامی می گه مامانم منطقی تر !!!!!! شده ! . گذشت اون زمانی که تو خونه این آدم زندگی می کردیم . گذشت اون موقعی که به ما اجازه نمی داد زن و شوهر با هم خوابیدیم در اتاق خوابمون رو ببندیم . چون معتقد بودن در خانه ایشون اجازه همچین کاری رو نداریم !!! گذشت اون موقعی که خدای نکرده اگر مادر و پسر مشغول حرف زدن بودن و من کاری پیش میومد و شوهرم رو صدا می کردم باید داد وبیدادش رو تحمل می کردم که به حقی ! وقتی مادر و پسر دارن حرف می زنن پسرش رو صدا کردم ؟ حتما منظورم این بوده که نگذارم با مامانش حرف بزنه . گذشت اون روزهایی که اگه خونه ش مهمون بودم و پیش خودم حرصم می گرفت که یعنی من اونجا مهمونم باید بگذارم بردارم بشورم تا خانم صداش درنیاد . اگر ظرف رو نمی شستم جیغش در میومد به پسرش که اینو از خونه من بکن بیرون !!!!! گذشت اون روزهایی که اگه شوهرم دور وبر من بود رک و صریح ابراز نفرت می کرد از من . خیلی سخته . اینقدر این آدم به من بدی کرده که همیشه به شوهرم می گم که اینقدر به من رنج داده که اون دنیا خدا تلافیشو در بیاره . چی بگم ؟ چه فایده داره گفتن این حرف ها . من با یک آدم بیمار و بدبین طرفم . تا این آدم هم زنده هست نمی گذاره ما زندگی مون با آرامش بگذره . مدام موش دووونی می کنه .

شوهرم هنوز راضی نشده که دیدن دختر خاله ش بره که از آمریکا اومده . می گه اینها لایق احترام نیستن . خوب من چی بگم ؟ یکی دوبار گفتم که حداقل یک زنگ بزن و بهانه دستشون نده . اونروز اومدیم خونه و دیدم شماره خونه خاله ش روی تلفنه . به شوهرم گفتم زنگ می زنی بهشون ؟ گفت نه ، فرداش مامانه ترتیبش رو داده که آره خاله ت گفته زنگ زدم خونه شون ، حتما ! شماره منو دیدن گوشی رو برنداشتن !!! یا زنش فهمیده به فلانی نگفته که من زنگ زدم . دو سه بار هم رو موبایل هاشون زنگ زدم تلفنم رو جواب ندادن . آخه بشر تو نه بیسوادی نه با آدم بی سواد طرفی ، اگر زنگ زده بودی که شماره ت می افتاد رو موبایل که . چه لزومی داره این همه دروغ بگین . چه هدفی دارین ؟ آخرش چی گیرتون می یاد ؟

امروز صبح شوهرم می گه امشب که بچه ها می یان ( دوستامون ) هم موبایل ها رو خاموش می کنیم و هم تلفن رو جواب نمی دیم . از اون طرف مادر شوهر دیده این آخریها دیگه دعوتش نمی کنیم خودش به شوهرم گفته این هفته من می یام خونه تون می مونم . ایشون اصلا راضی به یک شام و نهار نیست . باید بیاد بمونه . بدبختانه شوهرم امروز صبح می گه مثل اینکه تصمیم گرفته بعد از عید بره آمریکا . این هم یعنی ادامه داشتن بدبختی من .......


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:21  توسط آرام  | 

آرام - 11

من ، من ناراحت ، من خسته

۱۰ روز پیش حلما ، دخترم ، نصفه شب دل درد گرفت . بماند که به ما چی گذشت . دخترم دو ساعت و ربع زیر عمل بود . زایده ای در روده از دوران جنینی باقی مونده بود و جذب نشده بود . ۵.۵ سانت در ۲ ، اندازه این زایده بود و به همین دلیل روده کوچک مقداری از روده بزرگ رو در خودش کشیده بود و در نتیجه آپاندیس رو مدفوع گرفته بود و عفونی شده بود . بچه عمل سختی رو گذروند و در حقیقت سه عمل در دو ساعت . هم زایده رو برداشتن ، هم به اصطلاح خودشون روده رو جا انداختن و هم آپاندیس عفونی و ملتهب رو برداشتن . خوب ، حال من و همسر گرامی رو که درک می کنید . و اما از مادر شوهر .

خانواده من از صبح در کنارم بودند یکی می اومد و اون یکی می رفت . تمام دوستانمون دورمون بودند تا این شرایط سخت رو بهتر بگذرونیم و اما مادر شوهر . صبح که من و همسر گرامی در حال ناراحتی و گریه زاری بودیم زنگ زد و به اصطلاح دلسوزی کرد و گریه زاری کرد به حال نوه ش .

ظهر که بچه توی اتاق عمل بود زنگ زده و به من می گه ببینم کی الان اونجاست ؟ کی قراره بیاد !!!! می خوام ببینم من هم می خواد بیام یا نه !!!!!!!‌

یعنی ایشون صلاح و مصلحت در نظر می گرفتن که لازم هست بیان بیمارستان و تو این شرایط کنار ما باشن یا نه ! که نیامدن .

فردای اون روز وقت ملاقات نیم ساعت ! آمدن و رفتن . همسر گرامی به من گفت من خانواده خودم رو می شناسم ابدا از وجود همچین زایده ای حرف نزن چون اینها اینقدر کوته فکرن که دوراز جون هزار درد بی درمون برای بچه م درمیارن و از وجود این زایده برای مادرم هم حرفی نزن .

نگو که زمانی که مادر شوهرم اونجا نشسته بودن دکتر برای مامانم توضیح می دادن و مادر شوهرم فهمیده زایده ای هم درکار بوده . بعد از رفتنش به من زنگ زده که جریان زایده چیه ؟ خوب من هم دیگه نتونستم ماست مالی کنم و براش توضیح دادم . می گن که بهت گفته باشم بعد که رفت و آمد ها تمام شد روی مریضی !!!! بچه ت سرپوش می ذاری صداشو هم درنمی یاری که کسی متوجه نشه !!!!! منو می گی داشتم از عصبانیت می مردم گفتم چطور مگه ؟؟؟؟ گفتن می دونی چیه آخه جلوی دهن مردم رو نمی شه گرفت . من هم منفجر شدم از عصبانیت و گفتم مردم غلط کردن هرکی بخواد انگی به بچه م بچسبونه تو دهنش می زنم . مردم حرف زیادی می زنن . به من جواب می دن : حالا که اونی که داره حرف زیادی می زنه تویی !!!!‌

تو این ۴ روزی که بچه بستری بود دیگه پا تو بیمارستان نگذاشتن . وقتی هم آوردیمش خونه ، هم باز نیومدن . چرا ؟‌چون مامان من اونجا بودن . نه که با هم مشکلی داشته باشن ها ، نه فقط مادر شوهر از من و خانواده م هیچ خوشش نمی یاد .

شب حلما بهانه می گرفت هم درد داشت و هم گرسنه بود و ما هم به خاطر رژیم خاصش نمی تونستیم بهش غذا بدیم . تصمیم گرفتیم زودتر بخوابیم تا بلکه این بچه آروم بگیره . تلفن رو کشیدیم و موبایل ها رو روی سایلنت گذاشتیم . ساعت ۸.۳۰ صبح همسر گرامی می گه مامانم زنگ زده بوده و برداشته به مامانش زنگ زده . مامانه گذاشته به داد و بیداد که هنوز خوابین ؟؟؟؟؟؟ ( توجه کنین که من در ۴ روز ، ۴ تا دو ساعت خوابیده بودم و همش بیمارستان بودم . ) شوهرم گفت خوب مامان ما ۴ روزه اصلا نخوابیدیم و جریان این بوده بچه بهانه می گرفته که خانم دست برنمی داره از داد و بیدادش و تلفن رو روی پسرش قطع می کنه به حدی که همسر گرامی از ناراحتی برای مامانم کلی درد و دل کرد که نباید بفهمه ما تو چه شرایطی هستیم ؟

فرداش زنگ زده به من که آره شما زن و شوهر نفهمین !!!‌ قدر لطف دیگران رو نمی دونین که بهتون زنگ می زنن و احوالپرسی می کنن . نمی فهمین که نگران بچه تون هستن !

از اون ور تلفن پشت تلفن که آره اگه احتیاج مالی دارین من دریغ نمی کنم . حالا دیشب همسر گرامی برای دوستمون اعتراف می کنه که از خجالت مردم ، تمام خانواده زنم دورمون بودن و مادر من یکبار اومده سر زده ، خودم مجبورش کردم !!!! ماست مالی کنه و به زنم زنگ بزنه بگه اگه پول همراهتون نیست من بیارم براتون !

ما بچه رو بهترین و گرونترین بیمارستان بردیم تا زیر نظر بهترین جراح باشه و خوب رسیدگی کنن و خرجش هم خیلی زیاد شد ، که همش صدقه سر بچه م و فدای یه تار موش ، اهمیتی نداره ، اما نصفه شبی پول تو خونه نداشتیم . صبح اول صبح مامانم و خواهرم با پول اومدن بیمارستان که مبادا ما تو این شرایط پول همراهمون نباشه . اما در آخر مادر شوهرم که همین دو هفته پیش زمینشو فروخته و ۱۸ میلیون نقد تو حسابش داره به شوهرم می گه من پولی ندارم بدم خواهرم ازم کمک خواسته برای بنایی خونه ش و من به اون پول دادم و برای تو دیگه ندارم .

امروز صبح هم به همسر گرامی سفارش می کنه که آره یادت باشه دختر خاله ت که آمریکا ازدواج کرده داره شنبه با شوهرش میاد و حتما دیدنشون بری . خاله ای که این همه بی احترامی به ما کرده و فقط لطف کرده یک زنگ زده که بچه حالش خوبه ؟ خدا روشکر ، خداحافظ . همسر گرامی هم می گه من احترام به کسی می گذارم که برای خانواده م ارزش قائل باشه بهش جواب می ده نمی دونم چرا من و خانواده م فلفل شدیم برای زن تو !!!!

خداییش من با اینها کارم به تیمارستان نکشه خیلیه . حالا خد اروشکر که می خوان تشریفشونو ببرن آمریکا .

در نهایت می دونین چی می شه روزی یکبار اعصاب شوهرم رو به هم می ریزه اونم تو خودش می ره و خودخوری می کنه و تا یه کم و زیاد تو زندگی پیش بیاد می خواد عصبانی بشه و یه جورایی سر ماخالی کنه . این همه ناراحتی باید یه جایی خالی بشه یا نه ؟ نتیجه این که هی این خانوم ابراز لطف می کنن و هی یه جورایی زندگی ما رو به هم می ریزن .


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:16  توسط آرام  | 

آرام - 10

حرص می خوریم، آی حرص می خوریم !

داشتم با خودم فکر می کردم که شاید من زیادی حساس شدم . دیروز تا حالا هی دارم با خودم تکرار می کنم ، آرام مواظب باش ، خودت هم پیر می شی . اگه تو هم این جوری شدی ؟ اگه فردا عروس داشتی و اون هم تمام کارهای تو در نظرش غیر قابل تحمل بود ؟؟؟‌ کاشکی خدا کمکمون کنه که هیچ وقت ، هیچ وقت اذیتی برای کسی نداشته باشیم . یه صدای دیگه تو سرم می گه ، آخه آدمی که همه جا می دونه با همه کس چطور رفتار کنه که کسی ناراحت نشه ، آدمی که اینقدر روشنه که اخبار روز رو دنبال می کنه و از همه اتفاقات دور وبرش باخبره و در موردش می تونه اظهار نظر کنه و از همه چیز سر در می آره و خیلی ادعای دانایی داره ، آدمی که برای خیلی ها راهنماست تو زندگیشون و راه و چاه نشونشون می ده ، یعنی تو این رفتار های ساده و پیش پا افتاده مونده و نمی دونه چطور باید رفتار کنه ؟ نچ ، باورم نمی شه . خودمم بدم میاد از این فکر ها و حرف های خاله زنکی ، اما فکر کنم زیادی دارم حرص می خورم و باید کمی خونسرد تر باشم .

مهمونی به خوبی برگزار شد . مادر شوهرم تازه ساعت ۶ عصر آمدند، نصف مهمون ها هنوز نیامده بودند . بعد از افطار در حالی که من تازه شروع کرده بودم به غذا خوردن و بغل دست مادر شوهرم نشسته بودم ، پسرعموی شوهرم رو کرده به مادر شوهرم و می گه ، زن عمو دست شما درد نکنه ، خیلی خوشمزه بود ،‌چقدر زحمت کشیده بودین !!!‌ مادر شوهرمم می گه ، خواهش می کنم قابل شما رو نداشت !!. حالا خودتون رو تصور کنین جای من ، قیافه م این طوری مات و مبهوت ، که إ ، پس من اینجا هویجم ؟ من بیچاره صبح تا حالا حمالی کردم از یکی دیگه تشکر می کنن و ایشون هم به روی خودشون نمی یارن ، نمی گه من پیش پای شما اومدم و کاری نکردم ؟؟؟؟ قیافه همسر گرامی دیدنی بود ، تا طرف این جوری گفت بعد از جواب مامانش و دیدن قیافه مات و مبهوت من لقمه تو گلوش گیر کرد و یه دفعه غش کرد از خنده !!! که با چشم غره من خنده ش بند اومد !!

یادم افتاد ، وقتی مادرشوهرم ۷ سال پیش رفت مکه و من بهش گفتم آش پشت پا درست می کنم ، باید به کیا بدم ، جوابم داد تو نمی خواد کاری بکنی ، زن برادرم می کنه ( یکیشونه آمریکاست و اون موقع ایران بود و با زبون چاخانش اینها رو برای خودش نگه داشته و یک خط در میون قهر و آشتین ! ) . بعد اینقدر احمق بودم که با وجود این حرفش ، آش رو درست کردم، خیر سرم می خواستم بگم عروس خوبه م . روزی که من آش درست کردم و به ۲۳ خانواده از دوست وفامیل و همسایه ، ( توجه کردین که چه کار سختیه دست تنها ، به ۲۳ تا خانواده آش دادن ؟ فقط با کمک های جانبی همسر گرامی ) آش دادم و زن دایی شوهرم اصلا نیومد بگه خرت به چند ، وقتی مادر شوهرم از مکه آمد ، محل هم به من نگذاشت رو کرد به زن برادرش و گفت راستی دستت درد نکنه آش درست کردی و دادی به همه ؟ اون موقع هم من حمالی کردم اون از یکی دیگه تشکر کرد .

***

در طول مهمونی بعد از این که آشپز خونه تمیز شد و من تازه اومدم نشستم ، همسر گرامی برام چایی آورد و یه دفعه جلو همه گفت ، اینم یه چای زعفرونی ! ( چاخان ) برای خانوم خودم . خانم خسته نباشی ، چیزی نگذشته بود که نیش بازم بسته شد ، چون صورت های یک وری اطرافیان رو دیدم و دختر عموی شوهرم که غمباد می گیره حرف نزنه گفت واااا برای همه چای معمولی ، برای خانومش زعفرونی !!! !‌ آره دیگه خانوم ، ما همه پسرهامون همین طور فهمیده و خوبن . !!

***

و اما مادر شوهر عزیز تر ازجان شب پیشمون موندن تا امروز صبح .

انگار به ما که می رسه ملاحظه کردن یادش میره . تا دیروقت که کار می کردیم و شب هم دیر خوابیدیم . صبح جمعه ساعت ۷.۳۰ با فریاد ، توجه کنین با فریاد ، از تو هال پسرشو صدا می کنه ، فلانی بلند شو صبح جمعه ای من می خوام برم قبرستون ، پاشو منو ببر !! من و همسر گرامی از خواب پریدیم و طبق معمول حرص خوردیم و حرص خوردیم . نمی دونم چرا هر بعداز ظهری هم که خونه مونه ، به محض این که من و همسر گرامی اعلام می کنیم می خوایم بریم بخوابیم ، اول که یکی دو دقیقه غر می زنن که شما همیشه خوابین !!!‌ یا راستشو بخواهین ، می فرمان ، بترکین !!!‌چقدر می خوابین !!‌و بعد یه دفعه تصمیم می گیرن تلویزیون ببینن و تا اونجایی که می تونن صدای تلویزیون روبلند می کنن . به حدی که همسر گرامی باید ۲۰۰ بار داد بزنه مامان توروقرآن یه کمی صدای اینو کم کن تا بتونیم کپه مرگمون رو بگذاریم .!!! و همسر گرامی به شدت معتقده داره عمدا می کنه و لج در میاره .

می گن آدم پیر می شه بچه می شه .

***

من به شدت به صدا حساسم و خواب بسیار سبکی دارم . به حدی که با یک صدای اضافه از خواب می پرم و اکثرا سردرد می گیرم و دیگه خوابم نمی بره . امروز صبح در حالی بیدار می شم که صدای باز وبسته شدن کشو رو می شنوم . بله مادر شوهر گرامی دارن دراور رو بازرسی می کنن !!!!!‌

متاسفانه این عادت همیشگیشونه ، خودم یک بار در حین بازرسی کمدم دستگیرشون کردم !!! گرچه همون موقع هم هیچی نگفتم و خودم رو زدم به خواب ! .

***

این چند روز رو نمی خواستم روزه برم و می دونستن هر روز هم که روزه می گیرم سحری بلند نمی شم چون حلما هم به صدا حساسه و بیدار می شه ، و گفته بودم بهشون حلما بد خواب می شه مجبورم نصفه شب بلند نشم . خودشون بلند شدن و اینقدر سر و صدا درست کردن از کوبیدن ظرف ها تو آشپرخونه به همدیگه گرفته تا در دستشویی ، که نصفه شبی من و همسر گرامی عصبانی ، تو تخت نشستیم و بر وبر از شدت عصبانیت وبی ملاحظه گی ایشون همدیگه رو نگاه می کنیم .

***

صبح هم که اعلام کردن من می خوام امشب برم احیاء و می خوام برم خونه خودم ، با ما راه افتادن و من وقتی رفتم پایین دیدم مطابق معمول رفتن نشستن جلو ، بدون اینکه اصلا به روی خودشون بیارن ، من هم دست بچه مو گرفتم و رفتم عقب ماشین نشستم !!

خلاصه که نمی دونم، به من بگین، من زیاد حساس شدم ، یا واقعا حق دارم ناراحت شم ؟؟؟؟


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:14  توسط آرام  | 

آرام - 9

آرام عصبانی

من قراره ۵ شنبه فردا ، مهمون داشته باشم ، فامیل شوهر . ۲۵ نفر . امشب تا ۹ خونه نیستم . فردا کارگر می یاد برای تمیز کردن خونه ، همسر گرامی هم خیلی کمک می کنه . اما کارهای اصلی با منه .حسابی اضطراب دارم تا این مهمونی به خوبی انجام شه . تا اینجاش مساله ای نیست . دو شب پیش در مجلس معارفه نوه عمه شوهرم ، مادر شوهر می فرمان ، آرام کیا رو می خوای دعوت کنی ؟ چرا این ها رو آره ؟ اون ها رو نه ؟ چی می خوای درست کنی ؟ و .......

مادر شوهر : ببین من هم باید مهمونی کنم . ولی اصلا حالشو ندارم !!. بیا فلانی هارو هم دعوت کن !

خوب فلانی ها کین ؟ دختر عموی شوهرمه که تا حالا هزار تا متلک به من پرونده و دلخوشی ازش ندارم ، هیچ رفت و آمدی هم نداریم مگر خونه کسی همو ببینیم . فقط یکبار به زور مادر شوهرم که می خواست ما باهم رفت و آمد داشه باشیم ، یک سر بهشون زدیم . اما مادر شوهرم خیلی دوستشون داره و گاهی سه روز سه روز خونه شون می مونه . بهشون گفتم به خدا من شب قبلش تا ۹ خونه نیستم . تازه برنامه مون هم جمعه بوده و به خاطر یکیشون انداختم ۵ شنبه و مجبورم اون روز هم نرم سرکار . مفصل هامم که درد داره و کار سنگین نمی تونم بکنم . همه اینهایی رو هم که دعوت می کنم ، چندین بار خونه شون رفتیم و دیگه خیلی ناجوره اگر دعوتشون نکنم .

منظورم این بود که توروخدا کسی رو اضافه نکنین که دیگه من بیچاره از پسش برنمی یام .

عاقبت دیشب زنگ زدن که ، آره من فلانی هارو دعوت کردم !!!!!!‌ ( بدون اینکه من روحم خبردار بشه و اون شب هم عدم تمایلم رو بهشون نشون داده بودم ) ، حلیم بادنجون و حلوا رو هم من میارم می خوام باهاتون تو مهمونی شریک شم !!!

نتیجه می دونین چی می شه ، مادر شوهرم باید مهمونی بده ، نمی ده ، چون من دارم مهمونی می کنم دیگه ، کافیه ، ایشون هم قصد دارن کمی خرج کنن بعد جلو جمع عنوان کنن که مهمون من و پسرم بودین ( سابقه شو دارم ، کارش تکراریه !!! )‌ .

لزومی نداره بخوان تو خرج شریک شن ، واقعا به نظرم من که مهمونی می دم ، دیگه این بنده خد ا نخواد دست تنها تو زحمت بیفته .

من با مهمون داشتنش مخالف نیستم ، اما از این که کسی تکلیف برام تعیین کنه بیزارم . مهم هم برام نیست که مادرشوهرم همه رو بندازه رو دوش من ، من که دارم آشپزی می کنم و کمی شو هم از بیرون قراره بیارم و به جایی بر نمی خوره . فقط از اینی که برام تکلیف روشن می کنن ، بر خلاف میلمون ، ناراحتم . مخصوصا که دو شب پیش هم تو مهمونی ، نا حق ، متلک خوردم و به خاطرش کلی عصبانیم . از همون دختر عمه مربوطه و فضول تو زندگی همه عروس های فامیل .

جالبیش اینجاست که می گن فلانی و فلانی (‌عروس و خواهر شوهر ) با هم قهرن ، به عروسه ( که با من دوست و صمیمیه ) بگو خواهر شوهرش ( همونی که مادر شوهرم باهاش خیلی جوره و خودش دعوتش کرده ) هست خونه تون ،بهش بگو اگه نمی خواد نیاد مهمونی !!!!‌

یعنی دقیقا همون کسی که من به خاطرش این مهمونی رو راه انداختم !!!

آخیش نوشتم ، راحت شدم ها .


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:13  توسط آرام  | 

آرام - 8

نازمنگولا جون ، کارمن جوریه که از صبح تا عصر سر کارم . اما همسر گرامی تقریبا همه ظهر هاش آزاده و از عصر تا شب دوباره می ره سرکار . قبلا گفتم که مامانش خیلی به دیدن من علاقه نشون نمی ده و من هم مخصوصا چند ماه اخیر دقیقا همچین حسی دارم و خیلی دلم نمی خواد ببینمش . قبلا هم گفتم که به خیلی دلایل همسرم نمی خواد که من و اون همدیگه رو ببینیم . به خاطر همین یکی دو روز در هفته رو نهارشو همراهش می بره ( برای جلوگیری از حرف درآوردن که آره زنش براش نهار نگذاشته بود، پسرم مجبور شد بیادخونه من !!!) و می ره خونه مامانش و عصر میره سرکار . خوب ، من حرفی ندارم چون در غیر این صورت تمام آخر هفته مون رو باید حتما خونه مامانش باشیم یا برامون برنامه رفتن خونه فامیلی که ایشون صلاح می دونن می چینن . تا اینجاش حرفی نیست . اما چندین بار ماجراهایی پیش اومده که آخرش با دعوای من و همسر گرامی تموم شده . چطور ؟

اول بهتره با روحیات همسرم بیشتر آشنا بشین . آدمیه که اگر کاری از دستش بر بیاد برای کسی ، حتما انجام می ده . مخصوصا اگر خانواده خودش باشن . به حدی افراط می کنه که گاهی کاملا احساس می کنم داره ازش سوء استفاده می شه . مثلا دختر عمه ای داره که ازدواج نکرده و ۸-۴۷ ساله است . این دختر عمه خودش ماجراهایی داره که باید سر فرصت تعریف کنم . هر کاری تو خونه ش برای انجام دادن باشه ، به برادرش نمی گه به پسر دایی عزیز تر از جانش می گه و همسر گرامی بلد نیست نه بگه و سریع می دوه کارهاش رو انجام بده ، خوب تا یه حدیش اشکال نداره . نه که وظیفه بشه و ۲۴ ساعت ارد جدید داشته باشن . یک روز این دختر عمه زنگ زد که آره عمه مریضه و وقت دکتر داره و بیا با هم ببریمش دکتر . خوب ، همسر من هم سریع برنامه هاش رو جور کرد و رفت ، کی بود ؟ ماه رمضون پارسال . وقتی برگشته بودند اون یکی دخترعمه سفره انداخته بوده و به شوهرم تعارف می کنه افطار کن اینجا ، از طرفی همسر گرامی حلما رو هم برداشته بوده از مهد . خوب ، همچین موقعی انتظار داشتم شوهرم یک عذرخواهی کنه و بیاد از در بیرون . اما شوهر من یک عیب بسیار بزرگ داره . اونم اینه که به محض این که تو جمع خانواده گیر می کنه و دوره ش می کنن ، زبونش بند میاد . نه نمی تونه بگه . خوب یک افطار کوچولو کرده بود و برگشت خونه و من ناراحت بودم که درسته محبت دارن و تعارف کردن اما نباید اصرار می کردن و اونا اصرار کردن تو نباید می پذیرفتی و بدون زنت اونجا افطار کنی . ما یک خانواده ایم و باید با هم باشیم .

بار دوم زمانی بود که تازه یکماه از برگشتمون سر زندگی گذشته بود و هنوز زندگی رو روال عادیش نبود . دختر خاله شوهر از آمریکا اومد . خداوندا ، نمی دونین چه شخص مهمی می خواست بیاد ! یادمه اون روز مرخصی بودم ، چون آنفلوآنزای شدید شده بودم . خواب بودم اما مادر شوهر دیشبش بیچاره مون کرده بود بس که زنگ زده بود و خواسته بود حتما فردا شوهرم مرخصی بگیره و با سبد گل ! جلوی دختر خاله ش بره ( همسن شوهر منه و تازه ازدواج کرده ) . که خوب ، رفت . اما من ، با اینکه مریض بودم ، گناه کبیره مرتکب شده بودم که همچین شخصیت مهمی تشریف فرما شدن و من استقبالشون نرفتم . ظهر همسر گرامی زنگ زد که آره اگر بهتر شدی بیا ، اگه هم حالت خوب نیست بخواب و نیا ، ولی من مجبورم !!!! باشم . داشتم با شوهرم چونه می زدم که من حالم خوب نیست و صبح تاحالا نبودی الان بیا دنبالمون تا بریم گل بگیریم و بیایم . یا بیا خونه عصر با هم برگردیم . داشت می گفت زشته من بیام ! خودت آزانس بگیرو بیا . که مادرشوهر گوشی رو از دستش گرفت و گفت ، امروز دختر خاله پسرم اومده ، اونم نمی تونه مارو تنها بگذاره !!!! همه معطل تو نشستن !!! اگر قصد اومدن داری بیا گفتم بهت بگم که شوهرت نمی تونه بیاد دنبالت !!!!!!!

فهمیدم الان مادر و پسر دعواشون می شه و مطابق معمول مادرشوهر و خاله شوهر شروع می کنن به شستشوی شوهر من و بیچاره ش می کنن . باور کنین وقتی شروع می کنن تمام بند بند تن من می لرزه و اصلا نمی تونم حریفشون باشم .

خیلی از کار مادر شوهرم ناراحت شدم . بغض گلومو گرفته بود اما هرچی فکرکردم دیدم خدایا تازه این زندگی سرپا شده و اگر من نرم دوباره همه اینها دوره اش می کنن . باید هرجوریه برم . می دونستم الان دارن پدرشو در میارن و اونجا دعوا برپاست . سابقه شو داشتم . با مریضی و بی حالی رفتم گل خریدم و رفتم . وقتی رفتم فکر می کنین چی دیدم ؟؟؟

همه اون جمعیت تو قیافه نشسته بودن و نهار هم خورده بودند و میز نهار جمع نشده بود . مادر شوهرم که وقتی من با دسته گل وارد شدم ، ول کرد رفت تو آشپزخونه و جواب سلام درستی هم به من نداد . شوهرم هم عین اونایی که الان کسی شون رو از دست دادن !!!!‌ماتم گرفته نشسته بود یک گوشه . سریع دوزاریم افتاد که الان جنگ به پا بوده و مراسم شستشوی شوهرم داشته انجام می شده که من سر رسیدم . حالا یعنی نهار دعوت بودم . بماند که چقدر بهم برخورد . من با استخون درد ، نهار نخورده ، اینقدر هم عجله کرده بودم که برای بچه هم غذا نبرده بودم ، همون جا جلوی مادرشوهر خاله هه اشکم سرازیر شد . بماند که تا عصر چه طوری تحمل کردم و البته اینقدر عصبانی بودم که می تونستم سر شوهرم رو ببرم . اون هم هی جلو مامانش اینا میومد دور من و من بیشتر گریه م می گرفت . ولی حیف که اینقدر نمی تونست جلو خانواده ش بایسته و به حرفشون نره ، که کار به اینجا نکشه . همه ش هم می گه بین شماها گیر کردم . حالا هم همه ش فکر می کنم نمی تونه جلو مامانش اینا مقاومت کنه ، سعی می کنه یه جوری ماست مالی کنه .

خدا روشکر می کنم که الان خودش همین خاله ش اینا رو کنار گذاشته ، گرچه امیدوارم که اون یکی خاله از آمریکا نیاد و دوباره همه چیز رو به هم نزنه .

بله اونا هرموقع خواستن تونستن به نوعی مارو جدا از هم نگه دارن . می گم تازه الان زندگیم داره رنگ آرامش می بینه . الان خیلی خیلی بهتر شده همه چیز و امیدوارم ادامه دار باشه .


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:12  توسط آرام  | 

آرام - 7

وب ، ورق برگشت !!!

باز همسر گرامی از اون کارهایی کرد که هدفش بستن زبون منه !!!‌ کاملا واضحه ، چون تو این ۹ سال ، ۹۰۰ بار این رفتار همسر گرامی تکرار شده ، این که وقتی رفتارهایی سر می زنه که می شه ماست مالیشون کرد . به مامانش غر می زنه و وادارش می کنه ، به نوعی ، احترام زورکی رو به من بگذارن !!!

الان مادر شوهر زنگ زدن . گفتن: زنگ زدم دعوتت کنم ! ای وای اصلا بدون تو نمی شه و باید بیای . گفتم که ممنون سعی خودم رو می کنم ، تا ساعت ۸ کلاس دارم و ممکنه نتونم کنسل کنم ، ( گرچه اینو می دونستن ) ، اما سعی خودم رو می کنم .

جواب دادن : نه جون تو نمی شه !!! باید بیای ، اگه نیای به دلم می مونه !!!!!‌ تا ساعت ۸ صبر می کنیم !!!‌

عجیبه ها ، البته از این خبر ندارن که همسر گرامی متاسفانه یا خوشبختانه ، حرف رو دلش نمی مونه و عادت داره سیر تا پیاز همه چی رو برای من تعریف کنه . جالبه براتون بگم که وقتی مادر شوهرم هم زنگ می زنه احوال من و حلما رو نمی پرسه ، و همسر گرامی خیلی ساختگی می گه بله آرام هم خوبه حلما هم خوبه . خیلی سلام دارن خدمتتون !!!!‌ ، و خنده داره که خودش ناراحت می شه از این رفتار مامانش و با این که جلو من فیلم بازی می کنه ، بعد باز اصل ماجرا رو بروز می ده !!!!‌

خوب ، این دفعه فکر کنم باید برم ! چون اگه نرم این دفعه مادر شوهر زیادی آتو دستش میاد برای حرف زدن . نظرتون چیه ؟؟؟؟

می دونین حالا نتیجه چی می شه ؟ اگه باز نرم ، دیگه بهانه ای نیست ، نتیجه می شه مامان خوبه و عروس بده . یعنی مامان که دیگه احترامشو گذاشته ، دیگه من چه مرگمه !!!


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:8  توسط آرام  | 

آرام - 6

عروس خانوم ها ! راهنمایی کنین !

نمی دونم اسم این رفتار رو باید بگذارم بی احترامی یا نه ؟ اینی که بعد از چندین ماه ( البته اینش مهم نیست ) بردارین پسرتو نو دعوت کنین که فردا برای افطار بیا خونه من ، می خوام تنها ببینمت !!‌ اما از دعوت کردن ، اومدنش فقط ، چون گفتن شوهرم از رستوران غذا بگیره ، اضافه کنین البته اگر خانومت اجازه ت می ده !!!! ( انگار که مثلا من باید اجازه بدم شوهرم جایی بره یا نره ، یا اون قراره اجازه بگیر باشه ) ، اون هم دقیقا روزی که من بعد از تموم شدن کارم کلاس دارم و مادر شوهرم هم می دونن . بچه کجاست ؟ بچه از ۸ صبح تا ۱۲.۳۰ خونه مامان جون ( مامان من ) ، بعد مهد ، دوباره از ۴.۳۰ تا ۸ شب که من بیام پیش مامان جون .

خوب ، همسرم اینو به من گفت ، البته با تمام صحبت هایی که بالا شد و مامانش گفته ، گفت من می خوام برم ، اما غذا که من قراره بگیرم ، تو کلاست رو تعطیل کن ، بچه رو بردار و بیا .

اما خوب ، من دارم فکر می کنم بعد از چند ماه حالا که یعنی ! دعوت کردن ، اون هم پسرشون رو تنها ، اعلام هم کردن که تنها بیا می خوام باهات تنها باشم ، من اصلا درسته که سرم رو بندازم زیر و برم ؟؟؟‌ خوب اگه می خواستن من باشم که حداقل می گذاشتن یک روزی که من خونه باشم ، یعنی ۵ روز دیگه ی هفته ، اما شوهرم که احساس کرد من ناراحت شدم ، می گه ، میل خودته ، دوست داری ، کلاس رو تعطیل کن و بیا بریم .

این درحالیه که اگر یک روز خودشون می خوان خونه ما بیان ، پسرشون باید جدا دعوت کنه ، من جدا دعوت کنم ، اول یه ۵ دقیقه ای ما خواهش تمنا کنیم ، تشریف بیارین ، و هی ایشون بگن نه ، حوصله ندارم و این ها ، بعد هم که میان هر روز می گن می خوام برم ، ولی نمیرن ، تا زمانی که حوصله شون سر بره .

حالا موندم که برم یا نرم !!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:7  توسط آرام  | 

آرام - 5

یغ جیغو جان ، گفتم من یکی اینقدر حرف برای گفتن دارم که باید یک پست جدا بگذارم ، عزیزم ببین قبول دارم که همه آدم ها خرده شیشه دارند ، اما کم و زیاد . ببین ، اگه به خرده شیشه داشتن تعبیر بشه ، من الان بسیار خوشحالم که رفت و آمدم با خیلی از فامیل شوهرم که آزار رسان بودند کمتر شده ، البته به خواست خود شوهرم و با به نتیجه رسیدن خودش ، چرا ، چون کمتر زندگیم به هم می ریزه ، کمتر حرف وسخن می شنوم ، کمتر دخالت می بینم . من ابدا نمی گم مظلوم و پاک و مطهرم ، اما ببین من یه دختر ۱۹ ساله تازه از پشت نیکمت مدرسه در اومده بودم ، یک دختر بی تجربه که اصلا حتی کار خونه هم یکبار انجام نداده ، ببین راه درستش چیه ؟ اگه الان من خودم رو جای مادر شوهرم بگذارم ، وجدانم و آموخته هام ، بهم اجازه نمی ده ، راه به راه از دستپخت یه دختر ۱۹ ساله ایراد بگیرم و هی به پسرم بگم و هی اون هم بیاد حرف های مادرش رو تکرار کنه و آخرش هم بگه آرام توروخدا مواظب باش من حوصله ندارم هی مامانم بهم گیر بده . روزانه با متلک ایراد هام بهم یادآوری بشه . چرا گوجه سالاد زیاد شده ، مگه تو تا حالا خونه بابات کار نکردی ؟ چرا پوست سیب زمینی رو کلفت گرفتی ، آره تو تا خانومی خیلی راه داری !! ، عزیز دلم ، نیش زبون و زبون گنده گویی داشتن خیلی بده ، خیلی دردناکه ، خیلی دردناکه اینقدر تمام رفتار و حرکاتت رو زیر سوال ببرند که تو واقعا اعتماد به نفست رو از دست بدی که یعنی من اینقدر بدم ؟ تو با این دید وارد بشی که باید دختر مادر شوهرم باشم ، اون که یک بچه بیشتر نداره ، بعد هی که اصرار کنی به شوهرت که مامانت گناه داره تنهاست ( اول ازدواج رو می گم ) ، چرا نمی گذاری من همراهت بیام دیدنش ؟ داد بزنه سرت و بهت بگه نمی خوام کوچیک بشی ، چرا نمی فهمی ، اون داره می گه دختره رو نیار تحمل دیدن قیافه شو ندارم ، چرا ؟ چون من انتخاب پسرش بودم ، نه خودش . چون آدم به شدت کینه ای هست . مادر من با این که عروس کوچیکمون رو به همون دلایل خانوادگی ، راضی نبود و لی به انتخاب پسرش احترام گذاشت ، گفت اونه که باید بپسنده و زندگی کنه ، هرگز به خودش اجازه این رفتار رو نمی ده ، مدام می گه خوشحالم که با هم خوشن . تفاوت ها رو آدم نمی تونه نادیده بگیره . آدم ها و نیاتشون با هم متفاوتند . همین عروس ما حامله بود ، مادرم تمام ۴ ماه ویارش رو نگذاشت دست به غذا درست کردن بزنه ، مدام به برادرم سفارش می کرد مواظبش باشه . اما مادر شوهر من روزی که رفت آمریکا از شدت کینه ش به شوهرم گفت ، تا من نیستم بگذارین بچه گیرتون بیاد ، من حوصله عق و پق و حال بدی کسی ! رو ندارم . هیچ می دونین به خاطر همین حرف مامانش تا ۴ ماه از حاملگیم رو به مامانش اطلاع نداد ، بله ، من قبلا هم نوشتم مادر شوهر من همین بچه رو با هزار دعا و درمون می تونست داشته باشه ، حساسیتش شاید بیش از مادر های دیگه ست ، اما فکر نمی کنین باید رضایت بچه ش رو می دید ، به انتخاب بچه ش احترام می گذاشت نه که بخواد مدام آتیش ببارونه و زندگی بچه ش رو به هم بریزه ؟

عروسی رو که تا روز آخر اسفند سرکاره و تمام عیدهایی که مادر شوهر ایران بوده ، عروس ۷ نوع شیرینی رو میز مادر شوهر چیده ، به سفارش خودش ، و به امر مادر شوهر تمام تعطیلاتش رو خونه مادر شوهر بوده که ایشون کمک می خواد برای پذیرایی از مهمون هاش . خیلی عروس بدیه نه ؟ در عوض مداوم به پسرش یادآوری کنه که یادت باشه به خونواده زن نباید رو داد ! مبادا باهاشون صمیمی بشی ؟ پس من چی ؟ مگه این نیست که اون چیزی رو که برای خودت نمی پسندی برای دیگران هم نباید بپسندی ؟ مرگ خوبه برای همسایه ؟

به پسرت سفارش می کنی (‌به گفته خودش ) ، خونه خانواده زنت میری باید خودتو بگیری و صمیمی نشی ، اون وقت تازه عروس ۲۰ روزه ت ، وقتی خانه مادرشوهر مهمانیه و از صبح که رفتی خونشون ، تو ، آشپزی کردی ، میز چیدی ، پذیرایی کردی ، نقش یک کلفت رو به زیبایی ایفا کردی ، اون وقت دیگه اینقدر حرصت در بیاد که ببینی خانم مادر شوهر با همه مهمون ها دارن هر و هر می خندن از صبح ، اون وقت تو تازه عروس داری جای صابخونه همه کار می کنی ، موقع ظرف شستن ، بله ، من هم خرده شیشه دارم ، پیش خودم فکر کنم این چرا این طوری می کنه ، چرا یکی بلند نمی شه میزو جمع کنه ؟ تو هم بری خودتو تو اتاق ، معطل کنی بلکه یکی یک تکونی به خودش بده ، اگر مادر شوهر تو ، خدای نکرده ، زبونم لال ، بیاد جلوی مهمون ها که عمه و عروس و داماد های شوهرم هستن ، داد بزنه سر پسرش که واقعا زن پررویی داری ! به این دختره بگو از خونه من بره بیرون ، دختره پررو ول کرده رفته اتاق ، که مهمون های من بلند شن کار کنن . تو چه احساسی بهت دست می ده ‌؟ شوهرت بهش جواب بده و مادر شوهرت جلوی همه مهمون ها خودزنون و گریه زاری راه بندازه که ببینین پسره رو چطوری عوض کرده ! و حال تو بد بشه از فشار عصبی و دختر عمه شوهر بیاد تو رو مجبور کنه بری به خاطر رفتار زشتت از مادر شوهر معذرت خواهی کنی ؟؟؟؟؟؟؟

اسم این رفتار ها رو چی می گذاری ؟ غیر از یک ذات کثیف داشتن ؟ نه ، هرگز مادر من با عروس هاش چنین رفتاری نمی کنه ، وگرنه هرگز عروس هامون اینقدر به خونه مادرم رفت و آمد نمی کردن . اگر ارتباطشون با هم بد بود ، عروس ما به مادرم زنگ نمی زد بگه مامان غذای مورد علاقه مو درست کن می خوام از دست تو بخورم . و هزار دلیل دیگه که نشون می ده رابطه شون با هم خوبه .

نه عزیزم ، آدم ها با هم متفاوتند .

عروسی رو که آموخته ش از مادر ساده ش ، فقط سکوت کردن و تحمل کردن ظلم های دیگرون باشه ، و خوش بینی بیش از حد ، به حدی که همسرم سال دوم ازدواج می گفت ، من مادرم رو می شناسم نمی خوام تورو ببرم خونه ش زندگی کنیم ، و من با خوش بینی بیش از حد می گفتم بنده خدا مگه چکارمون داره ، تنهان ، من اگه مادر خودم بود نمی تونستم ازش راحت بگذرم . برم ، با این نیت برم ، و بعد کاری به سرم بیارن که برای تمام عمرم بس باشه ، اسم این رفتار ها بد بودن من یا مظلوم نماییم نیست .

بله من هم روزی مادر شوهر می شم ، بارها به همسرم گفتم امیدوارم خدا هیچ وقت به من فرصت ظلم کردن نده ، چون خودم خیلی زجر کشیدم .

نمی دونم برای شما پیش اومده یا نه ؟ مادر شما با متلک و گنده گویی ، اگه حتی شما چیزی بلد نباشین بهتون یاد می ده ؟

من اصلا قصد مظلوم نمایی ندارم ، اما به شدت معتقدم با نیت و هدفی که داشتم حقم نبود باهام این طور رفتار بشه . من هیچ پدر کشتگی به فامیل شوهر نداشتم . حتی بیشتر از فامیل خودم بهشون احترام گذاشتم . حتی بارها به این فکر کردم که اصلا من بد بودم ، آیا زن برادر مادرشوهرم که ۲۵ ساله ازدواج کرده ، و تمام این ۲۵ سال رو با هم قهر بودند و فقط دوسه بار برادرشون رو توی مراسم ختم فامیل دیدن و حتی به هم سلام علیک نکردن ، و همیشه هم مادر شوهرم می گه زن فلانی رو هم نمی خواستیم ! خودشون ولمون نکردن ! اون چی ؟

یا عروس و پسر همین خاله شوهرم که گزارشگر زندگی من بود و زبونش از نیش مار هم تیز تره ، حالا من عروس بدی بودم و در موردم گذشت کردن ، پسر اون چرا که دو ساله ازدواج کرده و بلافاصله هم بچه دار شدن ، پسرشون خونه مامانش زندگی می کنه ، عروس و بچه ش شهر خودشون ! زن و شوهر تو دو تا شهر جدا زندگی می کنن . چرا اون عروسه هم بده ؟ من به این فکر می کنم اصلا چرا همه عروس های فامیل شوهر من بد هستن و خودشون و پسرهاشون با گذشت و بی عیب ؟

جیغ جیغو جان ، عزیز دلم ، امیدوارم از نوشته هام ناراحت نشده باشی ، می دونم که تو نظر خودت رو دادی من هم فقط نظراتم رو گفتم . ممنون که نوشتی و نظرت رو دادی ، از ته دل آرزو می کنم همیشه خوش و خرم باشی تو زندگیت و همیشه رابطه تون خوب بمونه . ساروی کیجا جون تو هم اگه می بینی زیاده وراجی می کنم پستمو وردار خواهر !

در ضمن ایده وبلاگ داشتن مادر شوهر ها هم خیلی خیلی جالب بود . خوش باشین .


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:6  توسط آرام  | 

آرام - 4

الان اینقدر ذهنم درگیر مشکل دوست عزیزمون ننه غلامه که نمی تونم فکرم رو متمرکز کنم . شاید این حسی رو که الان دچارش هستی همه ما گذروندیم . من هیچ نسخه ای نمی تونم برات بپیچم ، اما تجربیات خودم رو برات می گم .
زمانی بود که اینقدر مشکل بین من و همسر گرامی حاد شده بود ، که به شدت احساس نارضایتی می کردم . ۹۵ درصد مشکلات ما فقط و فقط برمی گشت به مشکلاتی که خانواده شوهرم برامون پیش می آوردن .
من حامله بودم و از آمریکا تلفن های نیم ساعته و ۴۵ دقیقه ای مادر و خاله شوهرم ادامه داشت . به بهانه های واهی ، به هر دلیلی که دلشون می خواست بهانه کنند و آتیش ببارونند .
یادمه همسرم دو هفته به مادرش زنگ نزده بود ( آمریکا )‌ ، خاله شوهرم زنگ زد و من گوشی رو برداشتم ، هیچ وقت یادم نمی ره که بعد از سلام و احوال پرسی گفت تو چی فکر کردی ؟ فکر کردی می تونی بچه ی ! مارو ازمون بگیری . فکر کردی ما اینقدر خریم که نمی فهمیم تو می خوای اون با مادرش تماس نگیره . فکر کردی بهت اجازه می دیم اونو از ما دور کنی ؟ پسر ما این طوری !!! نبود از موقعی که زن گرفته تمام اخلاق هاش عوض شده . من گریه می کردم و اصلا نمی تونستم جواب حرف هاش رو بدم . مسلسل وار حرف می زد و منو متهم می کرد . صدای مادرشوهرم رو می شنیدم که می گفت فلانی گوشی رو بده می خوام خودم حالیش کنم !!!!!!‌ و اون هم همین حرف ها رو تحویل من داد . همسرم از راه رسید . هراسون شد که من دارم پای تلفن با کی حرف می زنم و زار می زنم . گوشی رو گرفت دید مادرشه . عجیب بود پس چرا شوهرم عصبانی نبود ؟ ( لحن صحبتشون با پسرشون عوض شده بود ) . خداوندا ، در نهایت آرامش ولی در حالی که در حین جواب دادن به گلایه های مادرش ، چشمش به من بود که من چه مرگمه ، می گفت مامان حق با توئه آره نرسیدم زنگ بزنم و حالا دیر نشده و خیلی زود تماس رو قطع کرد . گوشی رو که گذاشت گفت تو چته ؟ بعد که براش تعریف کردم . اینقدر عصبانی شده بود و فقط داد می زد که چرا گوشی رو قطع نکردی . یادم نمی ره ، اون روز برداشت به مامان و خاله ش زنگ زد پای تلفن فقط فریاد می زد ، که اینو برای تمام عمرتون یادتون باشه مگه نمی گین تنها فرزندمون هستی ، اگه بخواین زندگیمو به هم بزنین خدا شاهده مادرم رو برای همیشه فراموش می کنم . بابا چرا نمی گذارین مثل آدم زندگی کنم؟ حتی به خاله ای هم که ایران داره و نقش گزارشگر رو ایفا می کرد ، زنگ زد و عین این حرف ها رو گفت . گرچه این تهدیدش هیچ اثر مثبتی که نداشت هیچ اونها رو هم جری تر کرد .
و من ، یک زن حامله با اون وضع ، از ناراحتی حرف های اونها ، از اضطراب تا صبح زار زدم و راه رفتم . آرامشم رو گرفته بودند . آیا خدای بزرگ از این همه آزار و اذیت ، راحت می گذره ؟
مادر شوهر من نماز شب می خونه ، بسیار مدعیه که ایمان قوی ای داره ، اما حجاب نداره ، خانواده ش بسیار بسیار اپن رفتار می کنن . اما بسیار مدعیه که آدم خداترسیه !!!!!!
تحمل این حرف ها برای من خیلی سخت بود ، من هرگز نمی خواستم خانواده شوهرم رو از اون دور کنم . هرگز همچین هدفی نداشتم . من هم این دید رو داشتم که برای مادرشوهرم دختر باشم ، ولی هرگز اجازه نداد ، همیشه بدبین بودند . همیشه هر رفتار من رو با دید انتقادی میدیدند . هرگز باور نکردند که من همچین هدفی نداشتم .
***
اما ، همین همسر من که اینقدر مدافع زندگیش و زنش بود ، در یک دوره اینقدر عوض شد که زندگیم با جهنم فرقی نداشت . بماند ، ماجراش مفصله ، فقط همین اشاره رو بکنم که چند ماهی بود که مشکلات وحشتناک شده بود ، دیگه هردو بریده بودیم . هردو افسرده و داغون شده بودیم . با هم صحبت کردیم که مدتی رو از هم دور باشیم . فکر کنیم و ببینیم با این شرایط باید چه کنیم . خیلی ها می گفتن این بزرگترین اشتباهی بود که در زندگیت کردی ، اما شاید این کار لازم بود .
من تقریبا دو ماه و نیم رفتم انگلیس پیش خانواده م ، من و بچه ، اما اینقدر داغون بودم وبریده بودم که واقعا هیچ تصمیم دیگه ای نمی تونستم بگیرم ، اینقدر بریده بودم که فکر نکردم این تنها گذاشتن شوهر من چه عواقبی در بر داره . خیلی خیلی داغون بودم . زیاد من و همسرم با هم تماس نمی گرفتیم . هر دو به شدت داغون بودیم . خلاصه می کنم . وقتی برگشتم ، دیدم زندگیم نابود شده ، خاله شوهری که بالا گفتم و به خاطر فضولی هاش شوهرم کنار گذاشته بودش ، تو این مدت با همسرم آشتی کرده بود . یک آن دیدم همه چیز برعکس شده ، مقصر اصلی من شناخته شدم . مادر شوهرم آدم مظلومی بوده که فقط و فقط در حق من گذشت می کرده ! و لاغیر . من اصلا غلط می کردم اسم خانواده شوهرم رو می آوردم . اصلا مسبب همه جدایی خانواده شوهرم من بودم . اصلا من خیره سر بودم . همسر من که آدمی نبوده بخواد دور خانواده ش خط بکشه ، اصلا از این اخلاق ها نداشته ، فقط من مقصر بودم . جالب اینجاست که همیشه شوهرم می گفت من به خاطر مادرم مجبور بودم خیلی رفتارها رو تحمل کنم ولی الان که سر زندگی خودمم و صاحب اختیار زندگی خودمم ، تحمل دیدن خیلی از این به ظاهر فامیل ها رو ندارم .
همسر من کاملا عوض شده بود . اینقدر جلسات توجیهی !! براش گذاشته بودند که به این یقین رسیده بود که من هدفم از ایران رفتن این بوده که هرگز دیگه بر نگردم و اگه هم برگردم برای تعیین تکلیف حساب های مالیه و بس . حتی مادر شوهرم در آمریکا دایی هام رو حسابی پر کرده بود که دختر شما اهل زندگی نبوده و بچه من رو بدبخت کرده . خونه خودمون رو اجاره داده بودند و همسرم رو برده بودند پیش خودشون زندگی کنه !!!!!‌ بماند . یادم نمی ره چیزی از اومدنم نگذشته بود ، رفتم خونه خاله همسرم ، گفتم چرا با ما و زندگیمون این رفتارو کردین ؟ گفتم و گفتم و گفتم . گفتم چرا شما به همسر من نمی گین برگرده سر خونه و زندگیش ؟ چرا اینقدر منفی کار می کنین ؟ شما مگه تو زندگی ما بودین ؟ شما خودتون دختر و پسر دارین . برای اولین بار دیدم این همه سکوت کردنم و احمق بودنم باعث شد زنگیمو از دستم دربیارن .
هیچ وقت یادم نمی ره جوابی رو که بهم داد :
گفت : اینو یادت باشه ، من اگه از پسر خودم پذیرایی نکنم ، از پسر خواهرم می کنم . من ابدا نمی گذارم خونه من بهش بد بگذره . اگر فکر کردی ما دوباره رهاش می کنیم ، کور خوندی . فکر کردی بزرگتر ! پسرمون رفته ، تو هر هدفی داری می تونی پیاده کنی . کور خوندی .
و خیلی چیزهای دیگه که هرگز یادم نمی ره . خداوندا ، چرا اینها اینقدر بدبینند . چرا همه ش منفی فکر می کنند ؟‌
بماند که من ۹ ماه تلاش کردم . کی باور می کنه که اینا همسر من رو تنها نمی گذاشتن ؟ که بتونم خارج از وقت کاریش باهاش حرف بزنم . تو ساعت اداری تو محیط کار ، با اون وضع و روحیه داغونی که شوهرم داشت ، نمی تونستم باهاش حرف بزنم .فقط آبروریزی می شد . مجبور بودم بعد از ساعت کاریش ببینمش . عجیب بود ، عجیب بود ، همین شوهر مدافع من ، یک دفعه تبدیل شده بود به یک عروسک خیمه شب بازی . لحظه ای رهاش نمی کردن .
خیلی تلاش کردم تا زندگی برقرار شد . یک سال و نیم از روح و روانم ، از تمام توانایی هام استفاده کردم تا تونستم یک کم زندگیم رو به حد نرمال برگردونم . دو آدم افسرده و داغون ، که این دفعه خانواده شوهر بیشتر و بیشتر به قول خودشون رو زندگی ما نظارت دارند . مادر شوهری که تازه سه روز بود بعد از ۹ ماه دوری ، ما سر زندگی برگشته بودیم و از آمریکا اومد و اعلام کرد اومدم سر آوری زندگی بچه م رو بکنم . و آمده بود خونه ما مونده بود ، فقط هر از گاهی دو روزی میرفت مرخصی ! خونه خواهرش و دوباره برمی گشت .
یادم نمی ره ، روزی بود که همین منی که همیشه موقع حرف های اونها خفه خون مرگ می گرفتم و فقط گریه می کردم ، تو خونه خودمون ، رو درروی مادر شوهرم ایستادم و بهش گفتم من از پدر مرحومم و مادرم گله دارم . اونا به من بی ادبی به بزرگتر رو یاد ندادن ، اونا همیشه به من گفتن نباید هیچ وقت تو روی بزرگتر بایستم مبادا اصالت خانوادگیم زیر سوال بره . اما حالا فهمیدم که نجابت زیادی کثافت میاره . اینو یادتون باشه با تمام وجودم از خدا خواستم همین بلایی رو که سر زندگی من آوردین سر بچه های خواهرتون بیاد . امیدوارم روزی بیاد که بفهمین من و بچه و شوهرم چی کشیدیم از شما . اینقدر گفتم و گفتم تا حالم بد شد و مادر شوهرم فقط سکوت کرده بود و مات و مبهوت نگاهم می کرد ، فقط گفت : نفرین می کنی ؟؟؟؟؟‌
****
همه این ها گذشت ، ننه غلام عزیز ، نخواستم بیشتر ناراحتت کنم . ولی به جایی رسیدم که دیدم داغون شدم . بی اختیار گریه می کردم ، اداره ، مهمونی ، خونه . من ؛ آدمی که همیشه شیطون و پر سر و صدا بود و هرجا بود همه از دستش از خنده روده بر بودن ، حالا یک آدم داغون بود .
به این نتیجه رسیدم که در حالتی به سر می برم که مرگ تدریجیه . با خودم گفتم :‌من نباید شکست بخورم . اول از همه به یک دکتر مراجعه کردم . یکسری داروهای ضد افسردگی و ضد اضطراب گرفتم . کلاس ایروبیک رفتم . از تکنیک هایی که دکترم برای آرام کردن خودم بهم یاد داد استفاده کردم . در موقع بروز اختلاف با شوهرم سعی نکردم از خودم دفاع کنم . سکوت کردم ، خودم رو سرگرم کار دیگه ای کردم و زیر لب برای خودم آواز خوندم . سعی نکردم فکر شوهرم رو با حرف هام عوض کنم . فایده ای نداشت . تا کمی احساس ناراحتی می کردم سریع آهنگ می گذاشتم و می رقصیدم . بازیهای شاد با دخترم می کردم . سعی کردم به روحیه خودم بها بدم . سعی کردم زن شادی باشم . به خاطر خودم ، به خاطر بچه م ، به خاطر همسرم ، به خاطر زندگیم . به این نتیجه رسیدم تا من آدم شادی نباشم ، هرگز نمی تونم چیزی رو عوض کنم . یک آدم افسرده فقط شرایط خودش و زندگیش رو بدتر می کنه . به یقین رسیدم که من می تونم همه چیز رو بهتر کنم و کردم .
الان با تمام وجود خدا روشکر می کنم . به خاطر آرامش فعلی زندگیم خد ارو شاکرم که به من این توانایی رو داد که خرابی های زندگیم رو درست کنم . شاید هر کس دیگه ای با شرایط من بود سر زندگی برنمی گشت . ولی من آدمی نبودم که بتونم جدا بشم . من توزندگیم مبارزه کردن با مشکلات رو یاد گرفته بودم ، یاد گرفته بودم اگر شکست خوردم دوباره یاعلی بگم و بلند شم. یاد گرفتم اون مشکلاتی رو که می تونم، حل کنم . اونایی رو که حل نمی شه بپذیرم . یاد گرفتم که نباید اجازه بدم کسی شخصیت من رو زیر سوال ببره ، اگر برد با روش درست طرف رو سر جاش بشونم . یاد گرفتم خودم رو دوست داشته باشم . هر تغییری در زندگیمون باید از خودمون شروع بشه ، یک آدم امیدوار توانایی زیادی داره که یک آدم افسرده نداره . ننه غلام عزیز ، تو قوی هستی . تو حقته که زندگی خوبی داشته باشی و درست کردن زندگیت از تو برمیاد . اول سعی کن آرام باشی . یک آدم مضطرب هرگز تصمیم درستی نمی گیره . مطمئن باش راه های زیادی برای اصلاح زندگیت هست . همان طور که من موفق شدم ، تو هم موفق می شی . تو هم می تونی زندگیت رو بچسبی و فقط و فقط به آرامش خودت و شوهرت فکر کنی . فقط اینو یادت باشه که همیشه باید درست ترین کاری که می تونی انجام بدی . برات آرزوی موفقیت می کنم .
***
راحت بگم : همسران ما هرچقدر هم عاشق ما باشند ، باز این حرف ها رو تحویلمون می دند . من مشکل مفاصل دارم ، به خاطر کار با کامپیوتر و ظریف بودن استخوان بندیم این طوری شدم . به محض اینکه کار سنگین می کنم مفاصل دستم قفل می کنه ، دکترم گفته باید خیلی رعایت کنم که خیلی زود دست هام از کار نیفته ، خوب من انتظار همراهی بیشتری از همسرم دارم که خوب ، یا نمی تونه یا نمی کنه ، همیشه هم از من انتظار سر حالی و شیکی و مرتبی و زندگی تر و تمیز داره . دوست دارم بیشتر درکم کنه ، اما باز یا نمی تونه یا نمی کنه !! مهم نیست ، مهم اینه که من خودم باید دلسوز خودم باشم و به سلامتیم اهمیت بدم . هیچ کس دلسوز تر از خودم ، برای خودم نیست . اینو گفتم که از حرف شوهرت ناراحت نشی . حق داری ناراحت شی اما یادت باشه شوهر های ما مردهای ایرانی یند !!. همیشه زن شاد و سرحال و خوشگل و لوند و با حوصله و خوش اخلاق می خوان . نمی گم حق ندارند اما باید کمی بیشتر مارو درک کنند ، ما فقط همینو می خواهیم . عزیز دلم تو هنوز هم همون زن شاد و باسلیقه و خوش اخلاق و بگو بخندو مهربون و کدبانو هستی . فقط کمی خسته ای . در کت می کنیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:5  توسط آرام  | 

آرام - 3

ساروی کیجا جون ، گفتی دهاتی یادم اومد ! پدر پدر من و پدربزرگ مادری من شهرستانی بودند و خوب به همین علت !!!! من هم همیشه از طرف مادر شوهرم دهاتی خطاب می شم . یادمه مادر شوهرم که در آمریکا با فامیل مادریم رفت و آمد داشت ، اومد ایران و یکروز پرسید ، راستی شغل پدربزرگت چی بوده ؟ این زمین و اینها که من از داییت شنیدم از کجا اومده !!! ببینم ، مادر تو ! تک دختر هم بوده ! و الان زمین ها چی شده ؟!!!! و من براش گفتم که پدربزرگ من خان حساب می شده و مایملک زیادی داشته و حالا خیلی از اون زمین و باغ و کارخانه رو یا دولت گرفته یا رعیت ها و الان درگیر دادگاه هستن و ............. آخر از همه گفت ، آرررره ! من گفتم پس مامانت هم دهاتیه ! اون موقع تا حالا فکر می کردم فقط پدرت دهاتیه !!!!!‌
***
فامیل پدری همسرم که خوب، انصاف بیشتری دارند و اگر مادر شوهرم پشت سرم داستان سرایی نکنه و نقل مجلسشون من نباشم !! و مادرشوهرم و دو سه تا از خانم های بیکار که کارشون سوژه درست کردن از زندگی مردمه ، حرف جدیدی پشت سرم درنیارن ، به خودی خود آدم های بدی نیستن ، یادمه که یکبار توی یک مهمونی عمه شوهرم که خانم مسنیه به مادر شوهرم گفت فلانی من همیشه به دخترام می گم که کمی از سلیقه آرام یاد بگیرن و هنوز مزه شیرینی های عید خونه تون زیر زبونمه و ....... خداییش من همه جا تو فامیل تعریف عروستو می کنم ، مادر شوهرم ابروشو تو هم کشید و با یک حالتی که کمتر از فحش نبود ، گفت البــــتـــه !!!!!
همون شب خونه که اومدیم یه دفعه در حالی که تازه اومده بودیم و لباس عوض می کردیم با صدای بلند جوری که من از اون اتاق بشنوم ، به شوهرم می گفت ( وای ، از کی تا حالا فامیل ما!!!!! اینقدر خدا تو سرشون زده که از زن تو که یه دهاتیه !! چیز یاد بگیرن . چه هنری ؟ چه کشکی ! همه ش تقضیر عروس فلانیه که هی اومد از زن تو دستور پخت فلان غذا وشیرینی گرفت و هی همه جا گفت حالا مردم فکر می کنن چه خبر که نیست ! از کی یاد بگیرن ؟‌از زن تـــــو !!!‌ ( این تو رو که می دونین با چه حالتی بیان شد ، نه ؟ )
این درحالیه که مادر شوهرم ، فامیل شوهر مرحومش رو هم خیلی آدم حساب نمی کنه !! در صورتی که من حاضرم هر روز خونه اونها باشم ولی خونه فامیل مادری همسرم نباشم ، چون خونه فامیل پدری می تونی راحت باشی بگی بخندی ، اما تو فامیل مادریش همه دماغاشونو یک وری گرفتن و خودشون هم خودشون رو تحویل نمی گیرن و اینقدر از اول عصا قورت داده باهات برخورد می کنن که برای همیشه از رفت و آمد باهاشون بیزار می شی .
***
من اینجا از هرچی حرف بزنم فقط تحقیر و تحقیر و تحقیره ، همین و بس . تمام زندگی مشترکم رو با آدم هایی سرو کله زدم که فکر می کنن خودشون عالم دهرن ، تمام خصوصیات مثبت و تمام هنرها مال اونهاست و دیگران به دماغشون نمی یان ، فامیل همسر من فقط خودشون خوب هستن ، خودشون صاحب تمام کمالات هستن و دخترای مردم که پسرهاشون لطف ! می کنند و میان باهاشون ازدواج می کنن ، هیچی ندارن .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:4  توسط آرام  | 

آرام - 2

نازمنگولا جونم ، اون دوران به زودی تمام نشد . خیلی سخت بود خیلی ، هنوز فامیل همسر گرامی مشکلات زیادی برامون به وجود می یارن ، تنها چیزی که فرق کرده اینه که من اون آدم آروم همیشگی نیستم ، الان اگر مشکلی پیش بیاد هرگز مثل قبل ساکت نمی مونم و نمی گذارم اونها خوب دلشون رو روی من خالی کنند و من هم سکوت و خودخوری کنم و فقط اشک بریزم و هیچ عکس العملی نشون ندم . تجربه به من ثابت کرد که هرچی من ساکت تر باشم اونها بیشتر پیش روی می کنن اما وقتی محترمانه ، تاکید می کنم محترمانه اما به روش خودشون با صراحت تمام ! بهشون جواب حرفشون رو می دم ، کوتاه میان ، اینو از همسرم یاد گرفتم ، همیشه بهم می گه یادت باشه توزندگیت جلوی هرکی شل اومدی برات سفت میاد . اما اگه تو محکم بودی طرف مقابل جلوت شل میاد . به قول همسرم برای اولین باره که دارم آدم می شم و از احمقی در میام . دیگه یاد گرفتم که به خاطر دیوانگی دیگران اعصاب خودم رو خراب نکنم ، چرا بگذارم منو آزار بدن ؟ من چهار دستی این دفعه زندگیم رو چسبیدم و نمی گذارم هیچ چیزی زندگیم رو به هم بزنه چون می دونی که ما ها اگر حواسمون به زندگیمون نباشه این رفتارهای اطرافیان باعث می شه ما ناراحتیمونو مستقیما روی هم خالی کنیم و این کاریه که من انجامش نمی دم .

**

اخیرا احساس می کردم همسرم از موضوعی ناراحته ، ولی یکی دوروزی به روی خودش نمی آورد ، من هم دیدم بر خلاف همیشه مایل به حرف زدن نیست ، ادامه ندادم . اما بعد از یکی دوروز به من گفت ، ببین عجب دنیاییه ، مگه من و تو تمام این ۹ سال رو پا به پای هم کار نکردیم تا بتونیم تو زندگیمون پیشرفت کنیم ؟ من از مادرم انتظار ندارم این حرف رو به من بزنه . معلوم شد مادر همسر گرامی ناراحتی چند سالشون رو بابت اینکه چرا نصف خانه به نام من هست بالاخره ابراز کردند و به همسرم گفتن : این دختره حقش نبود ! که بخواد الان خانه دار باشه !!!!‌ خیلی جالبه ، زمانی که من و همسرم خونه قبلی رو خریدیم هردو ارث پدریمون رو به میزان مساوی روی هم گذاشتیم و هرچیزی رو که می شد پول کرد پول کردیم تا بتونیم خونه بخریم ، خوب خدا هم یاری کرد و ما تونستیم در طول این ۹ سال سه چهار بار خونه ای رو بخریم و بفروشیم تا خونه بهتری بتونیم بخریم و این کارو کردیم . خوب مسلمه ، هردو به یک میزان هزینه کرده بودیم و هرکسی به میزان سهم خودش به نامش بود، اما خداییش نمی شه از حق گذشت پارسال که خونه فعلی رو خریدیم همسرگرامی یک دنگ بیشتر به نام من زد ، اما خدا شاهده من هیچ وقت هیچ وقت مثل خیلی از همجنس هام توقع به نام کردن چیزی رو از جانب شوهرم نداشتم . این دفعه هم خودش خواست و کرد و برای من هم اهمیتی نداره چون معتقد به تو و منی بین زن و شوهر نیستم . اما هر دفعه سر هر جریان خونه عوض کردن من بارها و بارها از مادر همسرم متلک شنیدم . هیچ وقت یادم نمی ره ما چک دست مردم داشتیم و لنگ ۳۰۰ هزار تومن بودیم اما مادر شوهرم که می دونستیم حسابش خیلی بیشتر از۳۰۰ هزار تومن ۸ سال پیش داره ، هیچ کمکی به ما نکرد و همسرم همیشه می گفت عار دارم بخوام ازش تقاضای پول کنم . همون بار اول مادرش بهش گفته بود برو بگو همونی که خونه به نامش می کنی برات جور کنه !!!! شاید براتون خنده دار باشه ، مادرشوهرم سر جریان اولین خونه خریدنمون به همسرم گفته بود پولشو بگیر خونه بخر ولی حلالت نمی کنم خونه به نامش کنی !!! که یادمه همسرم از خنده ای که ناشی از عصبانیتش بود اومد خونه و گفت می خوام جوک سال رو برات بگم !!! مامانم گفته پولتو ازت بگیرم و خونه بخرم ولی به نامت نکنم ، دلیلشون هم اینه که مگه شوهر خاله تو که پول های خاله ت رو گرفت خونه به نام خواهر من کرد که تو خونه به نام زنت کنی !!!!!!!!

***

بارها به همسر گرامی گفتم ، گفتم خیلی دلم می خواد بتونم ببخشمش ، اما تا الان نتونستم با خودم کنار بیام . به خاطر این که بهترین روزهای عمرم به خاطر آزار های ایشون خراب شد . هیچ وقت یادم نمی ره ، اولین باری که حامله شدم ، از حاملگیم اطلاعی نداشتم ، روز قبلش تولد برادر زاده م بود و من حسابی رقصیده بودم ، نصفه شب با درد از خواب بیدار شدم . از اون چیزی که می دیدم تعجب کردم ، من بچه ای دو ماه و نیمه ای سقط کرده بودم که اصلا از وجودش اطلاعی نداشتم ، چون هیچ کدام از علائم بارداری رو نداشتم ، و به قول دکترم جز اون موارد خاص بودم که در طی حاملگی هیچ کدوم از علائم تشخیص حاملگی رو نداشتم . تقریبا نزدیک های صبح بود که این اتفاق افتاد و خوب دروغ چرا چون تو شرایط بدی بودیم من و همسرم فقط یک لحظه ناراحت شدیم و بعد خدا روشکر کردیم چون واقعا شرایط بچه دار شدن رو نداشتیم . هرگز یادم نمی ره ، هرگز یادم نمی ره روزی رو که من به خاطر حال بدم خیر سرم خونه مونده بودم تا استراحت کنم و با خونریزی شدید تمام صبح تا ظهر رو تو آشپز خونه کار کردم تا مبادا خانوم صداشون در بیاد و بخواد مثل همیشه به من برچسب بزنه و آزارم بده بعد هم همسرم که از در خسته و خرد می یاد یک دعوای زرگری راه بندازه تا حال اون رو هم بگیره وطبق معمول از بی عرضگی همسرم یاد کنه که اینقدر رام من هست !!! توی این یک سال و نیمی که باهاش زندگی کردم همش آسه رفتم آسه اومدم تا بهانه ای دستش نیفته و کمتر بین من و شوهرم رو به هم بزنه ، هرگز یادم نمی ره که تمام اون روز رو که اون وضعیت من رو می دونست ، خودش زن بود ، خودش تجربه سقط داشت ، من تو آشپزخونه کار کردم و خانوم فقط برای توالت رفتنش از جلوی تلویزیون تکون خورد . حتی یکبار ، خدا شاهده حتی یکبار هم به روی مبارک نیاورد که توهم آدمی ، بیا بشین زمین و استراحت کن . حتی چهره ش واضح تو ذهنمه دستش زیر چونه ش بود و تلویزیون می دید بدون اینکه سرش رو برگردونه ، می دونم که بهم می گین خودت احمق بودی . آره خودم احمق بودم ولی برام واضح بود که آتویی دستشون بدم زندگیمو به خاک سیاه می شونن . همون طور که عاقبت کردن .

بله ، الان آزارهاش کمتر از قبله ، چون کمتر از قبل می بینمش ، شوهرم به شدت مواظب رفت و آمد هاست ، از چند روز موندنش زیاد تر بشه ، یه جور محترمانه شرایط رو فراهم می کنه که خودش پیشنهاد رفتنش رو بده ، الان آزارهاش کمی کمتر از قبله ، چون همسرم تو اون دوره ای که جد ااز هم بودیم بعد ها گفت ، که بارها بهش گفتم هرگز نمی بخشمت مادر ، کاری کن بعد از مردنت خد ابیامرزی برات بگم ، توزندگی من و زن و بجه م رو آتیش زدی . همسرم گفت که بارها به مادرم گفتم ، دیگه چی می خوای مگه آرزوت به هم ریختن زندگی من نبود ، حالا موفق شدی ، حالا خوشحال شدی ؟‌ حالا که به هم ریختن زندگی م رو داری می بینی شادی ؟

و حالا هم همسرم و من به شدت معتقدیم با وجود تمام ظلم هایی که به من وزندگیمون کرده ، بالاخره مادر شوهرمه و پیره و تا هست احترامشو تا اونجایی که خودش خراب نکرده می گذاریم . همین و بس .

***

علت تمام این حساسیت های مادر شوهرم می دونین چیه ؟ اون فقط همسر من رو داره ، بچه ای که بعد از سقط کردن های متوالی موفق به نگهداشتنش شده ، شوهرش زود تر از اون چیزی که انتظارش رو داشته باشه فوت می کنه ، و مادر شوهرم که زن زیبایی هم هست ازدواج نمی کنه صرفا به خاطر اینکه بشینه پای بچه ش و بچه ش رو بزرگ کنه ، اما خوب انتظار داشته که این بچه ای که همه زندگیش رو پاش گذاشته ، به حرفش گوش کنه و سرکش نباشه اما خوب این پسر خوب مامان ! عاشق می شه و برخلاف خود کشونی های مادرش کار خودشو می کنه و طبق میل خودش زندگی می کنه و انتخاب می کنه و این برای مادر شوهرم سخته و همیشه و همیشه به شوهرم ابراز می کنه که من همونیم که زندگیمو پای تو گذاشتم و تو هم همونی هستی که هیچ وقت به حرفم گوش نکردی و همیشه ساز خودتو زدی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:1  توسط آرام  | 

آرام - 1

من آرام هستم . ۲۸ ساله . یک دختر ۴ سال و سه ماهه دارم و همسرم که ۳۵ سالشه . ۹ سال از ابتدای آشنایی و زندگی من با همسرم می گذره و خاطرات بسیار ناخوشایندی در تمام این ۹ سال داشتم . بارها به همسرم می گم که اگر اطرافیان می گذاشتن یک دختر و پسر زندگیشونو بکنن به خاطر عشقی که بین یک زوج هست حتما با هم کنار می یان اما امان از روزی که دیگران پاشونو توی زندگی آدم بگذارن . تمام این دخالت ها بعید می دونم کار آدمی با ذات خوب باشه ، چون خواه ناخواه آدم حرف خوب رو از دشمنش هم می شنوه ، اما امان از بد طینتی .


ازدواج ما در حالی صورت گرفت که هردو خانواده مخالف بودند و خانواده من ناراحت بودند که همسر من مثل سه داماد دیگه پزشک نیست یا دکترا نداره و ما هم کفو نیستیم ، خانواده شوهرم معتقد بودند که پسرشون حیف ! شده و مادر شوهرم که همسر من تنها بچه ش هست ، و خودش با این که سنی ازش گذشته هنوز زن بسیار زیبایی هست ، معتقد بودند که باید حور و پری برای پسرشون می گرفتند که خوب من از دید مادر شوهرم بی ریخت ! هستم . البته از دید مادرشوهرم نه همسرم و نه دیگران . بماند . توی چند پست قبل صحبت از تحقیر و بی احترامی بود . هر موقع من مادر شوهرم رو ببینم حتما حتما باید چندین چشمه از رفتار ایشون رو تحمل کنم . به عنوان مثال :


هر موقع ما قرار باشه با هم جایی بریم مادر شوهرم بدو بدو بدون این که حتی عذرخواهی ای از من بکنه ، می ره در جلوی ماشین رو باز می کنه و می شینه کنار همسر من و من با حس بدی ناشی از تحقیر شدن و دیده نشدن باید دست بچه مو بگیرم و برم عقب ماشین بشینم .


بسیار بسیار علاقمند به کنجکاوی در تمام امور مربوط به من ، همسرم و حتی خانواده م هست . بارها احساس کرده بودم وسایلم به هم ریخته شده اما اهمیتی نمی دادم تا جمعه پیش در حالی که همسرم رفته بود ورزش کنــه و مادر شوهرم فکــر می کرد من خوابم و مشغول بازرسی وسایل من بود ، از خواب بیدار شدم و در حن ارتکاب جرم ! ایشون رو دیدم . جالب اینجاست حدسیاتم اشتباه نیست چون بعد اگر عیب و ایرادی ببینه قطعا به همسرم غر می زنه و همسرم هم چون ناراحت می شه و عادت نداره ناراحتیشو تو دلش نگه داره برای من می گه !


هیچ وقت یادم نمی ره روزی رو که مادر شوهرم قبل از سفر آمریکا ، که می دونست احتمالا یکی دوسالی خواهد موند ، رو کرد به من و گفت می دونی چیه ؟ هیچ وقت از تو خوشم نیومده ، فقط منتظرم ببینم کی پاتو از زندگی بچه م می گذاری بیرون و دست از سر پسرم بر می داری و من احمق و ساده فقط ریز ریز اشک می ریختم .


در تمام این 9 سال یکسال و نیم با مادر شوهرم توی یک طبقه زندگی کردم که اون هم به خاطر این بود که خونه خریده بودیم و به شدت بدهکار بودیم و حتی یه 50 تومن برای اچاره دادن نداشتیم ، مجبور شدیم بریم خونه مادر شوهر زندگی کنیم و خونه رو رهن بدیم تا کمی پولمون جبران بشه و این سرآغاز بدبختی من بود . با این کار که فقط به خاطر خوش بینی بیش از حد من انجام گرفت و با نارضایتی کامل همسرم ، باعث شد که الان بعد از این همه سال دو آدم افسرده و داغون باقی بمونه. مادرشوهرم بالاخره به آرزوش رسید و کاری کرد که دو سه سال پیش من و شوهرم رو به مدت 9 ماه از هم دور کرد . همسرم برای خودش زندگی می کرد و من و بچه با هم . خیلی خیلی تلاش کردم تا زندگی دوباره برقرار شد و این بار هردو من و همسرم مواظبیم تا احدی لطمه ای به زندگیمون نزنه ، گرچه مادر همسرم هنوز آزار هاش ادامه داره اما این بار من و همسرم به شدت مواظب برخورد هاش هستیم و من هم اون آدم ساده و احمق چند سال پیش نیستم . زمانی که به من توهینی می کنه مودبانه اما رک دستشو از زندگیم کوتاه می کنم . این رفتار من باعث شده که خیلی کمتر از سابق اذیت کنه و کمی مواظب حد و حدودش باشه . هردو خد اروشکر می کنیم ، که با یک امتحان باعث شد هر دو قدر هم رو بیشتر بدونیم و روحیه مون رو حفظ کنیم و دنبال شاد کردن هم باشیم . سرتون رو درد آوردم . امید که موفق باشیم زندگیمون رو درست حفظ کنیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:0  توسط آرام  |