|
باز هم سلام از راهنمایی هاتون ممنونم ولی مثل اینکه دیگه حوصله ندارید خوب توضیح بدین هما من ساده تشریف دارم روش و راه حل بگین بیزحمت .چه طور به طرف خودم بکشم؟میگین در مورد افراد مختلف راه متفاوتی باید انتخاب کرد.به خاطر همین می خوام در مورد شخصیت همی بیشتر توضیح بدم چون خودم به بن بست رسیدم همی من یه کمی مشکل همسر نیکو رو داره با این که ۳تا پسرن ولی مادرش اینو خیلی لوس کرده و به اسم پسر ارشد کلی هم خر حمالی کرده برا مادرش . مامانی هم همیشه قربون صدقش میره (در عمل من و فامیل هیچی ندیدیم)ولی در حرف صد تا صد تا هندونه میده زیر بغلش مادر من هم مثل مادر نیکو خیلی احترام میذاره در ضمن خواهر من هم یه ماه دیگه عروسیشه ورود همسر خواهرم به خانواده ما و توجه فامیل به داماد جدید که هم خوش تیپ تره هم خوش قیافه و خانواده بهتری هم داره(انتخاب خود خواهرم بود) باعث بیدار شدن حواس مختلف همی از جمله حسادت شده همی دوست داره از همه کارهای اونا سر در بیاره مثلا چون خواهر من عروس میشه میره تهران مادرم وسایل خواهرم رو از اونجا خریدن و چون داماد اپارتمان شخصی داره (طرف ستارخان) همه وسایل رو مستقیم میبرن اونجا و چون همی نمی تونه اونا رو ببینه (انگار هیچ وقت نخواهیم رفت خونه خواهرم) حرصش در می اد و دائم میپرسه تختش رو از کجا خرید. اونم از تهران؟ همی شخصیت ثابتی نداره اگه بره مامانش زاری کنه میاد بی حوصلگی می کنه.اگه مامانش منو تعریف کنه خوشحاله منو دوست داره اگه من از مادرش گلایه کنم اخم میکنه و تو این سه سال من فهمیدم همی منو در صورتی دوست داره که به مادرش احترام بذارم (حتی اگه شخصیت من لگد مال بشه)میگه حرف اخر حرف منه بعد میگه به مادرم احترام بذار (این هم از حرف اخرش) دیروز رفته بودیم پیش خواهرم و نامزدش همی مثل همسر نیکو جان اخم کرد و نشست مثل ماست حرفی نزد انگار اگه با دوماد جدید حرف می زد چی می شد همی درست همون موقع که حالم خیلی خوبه و فکر می کنم روز خوبی دارم بلده همه چی رو زهر مار کنه تازگی ها (بعد از گلایه من )هی حرف مادرش رو یاد اوری میکنه که مامان گفت"اگه من می دونستم انیا از این حرفا بدش میاد پیشش نمی گفتم) همه رفتارهای عوضی مادرش به حرفهاش مربوط نمیشه که اخه نمی تونم مثال نیارم می ترکم اگه نخواستین نخونین {{اینجا رسمه موقع بردن عروس به خونه دوماد جلوش گوسفند قربونی کنن و یک ران اون گوسفند رو می دن به عروس ودوماد یه رانش رو می دن به مادر عروس(البته گدا گشنه ها مثل بقیه غریبه ها یه سهم جدا میکنن-مثل مادر همی)مادرش برای پسرش ومن هم یه سهم جدا کرده بود که من برا دو نفر بیشتر از اون گوشت میپزم ۲سال دیگه (که من نذر کرده بودم )گوسفند رو خونه مادرم بریدیم و مادرم حدود ۲ کیلو برا اینا گوشت خالص جدا کرد (فقط برا مارماری) وقتی اونو بهشون دادیم مادرش انگشتش رو تو گوشت فرو می کرد در می اورد ببینه تا ته میره یا به مانعی به نام استخوان برخورد میکنه که نخورد ولی از رو نرفت بعدش به همی گفت همش استخونه لازم نیست که قسم بخورم؟باور میکنید ؟ مادرش وقتی میبرد گوشتا رو تو یخچال بذاره پلاستیک گوشت رو طوری گرفته بود انگار چیز نجس گذاشتن توش می ترسه دستاش کثیف شه همی کلی ناراحته که من از مادرش گلایه کردم و این رفتار های مادرش رو فراموش کرده هر ادمیزادی میدونه این حرکت زشته. و نیاز به دونستن داره ؟ آنیا ومهری و نگار ..نداره که؟ موقع بحث هم همی هی تکرار میکنه مشکل تو با من یه چیز دیگه هست من مرد خونم ولی تومنو به عنوان مرد خونه قبول نداری جواب من :(نمیدونم مرد خونه یعنی چی؟یعنی بیار مادرتو بنشون رو سر من من هم هیچی نگم مثل گوسفند نگاه کنم؟) همی هر بحثی رو که مربوط به خانوادش میشه کاملا رد می کنه میگه بحث خودت رو بکن دوستان من! مثلا تو همین برنامه مسافرت (که گفتم اول با اونا هماهنگ کرده بود ) وقتی اعترض کردم که چرا اول با اونا هماهنگ کردی می گه حرف خودتو بزن اسم مادر منو نیار وسط در مورد خواهرم هم فکر می کنم وقتی نامزد خواهرم رو و رفتار درستش رو میبینه یاد اشتباهات خودش می افته نمی تونه تحمل کنه همش می خواد تقصیر رو گردن کس دیگه بندازه بهانه های جور وا جور و عجیب غریب رو هم به این لیست اضافه کنید دمدمی مذاج و بی حوصله و بچه ننه و... یه روز مهربونه یه روز دیگه میگه با من مشکل داری اصلا اهل حرف زدن نیست همیشه صورت مساله رو پاک کردیم چون راه حلش مربوط به مامانی میشه و ...... حرف اونا رو نباید زد اگه بخوام بنویسم طومار میشه ببخشید باز هم پر چونگی کردم تورو خدا راهنمایی کلیشه ای نکنید همی مشاوره نمیاد میگه مارو میشناسن آبرومون میره(اینجا مثل تهران بزرگ نیست) بازم معذرت میخوام خیلی شد + نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 21:31 توسط آنیا |
ادامه پست قبلی ... خیلی احساس بدی داشتم. از اینکه خانواده من بیش از اندازه بهش احترام میذارن. حتی خواهر کوچیکم و همسرش برای روز مرد به همسرم کادو دادن چون یکی دوبار برای خرید باهامون اومده بود. ولی یه چیزایی توی حرفاش میگفت که خیلی سنگین بود برام. طعنه و کنایه ای که به خواهرم میزد و اینکه بخاطر اینکه یه ذره دیر شده بود شام خوردن, اینقدر بهانه میگرفت. آخر سر فقط بهش گفتم : بس کن دیگه ادامه نده. من تا الان سکوت کردم بذار احتراممون باقی بمونه. که یهو پاشو زد روی ترمز و چند برابر عصبانیتر شد که یعنی چی چه احترامی و ........... و دیگه یادم نیست چی گفت . فقط لابلای حرفاش اینو شنیدم که گفت فلانی (یعنی خواهر من) بی وقت بیاد بشینه هی به شوهرش آقا اقا بگه بعد تو به من بگی بذار احتراممون بمونه ... خیلی ناراحتم. بیش از حد این حرفاش برام گرون تموم شده. همش به خودم میگم مگه اونا چه بی احترامی بهش کردن. حتی مامانینا خودشونم میگن که به همسر من بیشتر از داماد دومی احترام میذارن چون قدیمی تره و خب سن و سالش بیشتره ... . از همون روزی که خواهرم عقد کرد حس کردم به همسر خواهرم حسادت میکنه. ولی هیچوقت به روی خودم نیاوردم. با اینکه اون خیلی پسر خوبیه. بی نهایت آروم و مظلومه. جز احترام هیچکاری نمیکنه. و باوجود اینکه هردو داماد خانواده هستن اون یه احترامی به همسر من میذاره که من بعضی وقتا خجالت میکشم. اگر جای حسودی هم باشه شوهر خواهرم بیشتر باید حسودی کنه . چون شوهر من در حال حاضر هم موقعیت مالیش خیلی بهتره هم جایگاهش توی خانواده ما یا حتی توی فامیل ما. از لحاظ برخوردی هم جا افتاده تره. ولی ما از اون پسر هیچی جز احترام ندیدیم. نمیدونم چرا شوهر من انقدر احساس حسادت داره. اعصابم خیلی خورده. دیشب بعد از اونهمه سر و صدا من باز هم سکوت کردم و سکوت. وقتی رسیدیم خونه یه بیست دقیقه ای گذشت و نیومد بالا. انگار رفته بود قدم بزنه. بعدش هم که خوابیدیم یک ربعی هی اینور و اون ور شد و آخرش هم جاش رو از من جدا کرد. صبح هم نرفت سر کار. من وقتی داشتم میومدم سر کار با خودم گفتم نذارم کهنه بشه – چون اخلاقش دستمه و میدونم اینجور موقعها یه جوری باید خودشو تخلیه کنه و همش نگرانم مبادا دوباره کار به اونجاها بکشه ... – مثل همیشه که وقتی خواب میموند صداش میکردم رفتم بالای سرش و گفتم بیدار نمیشی. نمیخوای بری سر کار؟ خیلی بی تفاوت جواب داد که فعلا که نه. الان هم که اومدم یه بار زنگ زدم خونه که رفت روی پیغامگیر. چندبار صداش کردم. گفتم خونه ای؟ بیداری؟ گوشی رو بر دار .... . ولی برنداشت. نمیدونم خونه بود یا نه؟ اداره هم که زنگ زدم کسی گوشی رو برنداشت. خلاصه از طرفی خیلی ازش دلخورم و از طرفی میدونم ادامه پیداکردن ماجرا هم حرمت خودمون و خانواده من بخصوص خواهر کوچیکم رو میشکنه – چون خیلی بی ... هست. قبلا هم از این کارا ازش دیدم – هم صد در صد کار به کتکاری میکشه. دیگه برام تجربه شده. حالا نه میخوام عادت کنه به این بهانه گیریا. نه میخوام دعوا کنم. از دعوا خیلی میترسم خیلی. اصلا طاقت قهرو جنگ ندارم. خصوصا که نزدیک عروسی خواهرمه. ولی همسرم بی نهایت لوسه. لوس و بچه. و همه اینا بخاطر تربیتیه که داره. کوچکترین بچه خانواده ست و بعد از 5 تا دختر به دنیا اومده. مامان و خواهرها و چندبرابر بیشتر از اونها پدرش, خیلی لی لی به لالاش گذاشتن و خود من هم از همه اونا بدتر. یه اخلاقی دارم که یکسره دور و برشم. همش نازش رو میکشم و ... . آدم بشو هم نیستم. همیشه به خودم میگم باید درست بشی انقدر ناز نکشی . یه ذره هم ناز بکن. مرد رو که انقدر لوس نمیکنن ... ولی درست نمیشم. دست خودم نیست. ذاتا برای محبت کردن آفریده شدم انگار ... نمیدونم چیکار کنم ... + نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 11:57 توسط نیکو |
ادامه ادامه پست قبلی ... ما توی این سه رو تعطیلی یه روز خونه مادرشوهرم بودیم و شبش اومدیم خونه خودمون. بعد صبح تا عصر من رفتم استخر و همسرم خونه خودمون بود بعد هماهنگ کردیم که من یه راست برم خونه مامانینا و اون هم شب بیاد. و همین کار رو کردیم. فرداش هم (یعنی جمعه) خونه مامانینا بودیم تا عصر. ولی چون من روزه بودم همسرم یه کم حوصله ش سر رفته بود و عصر که شد یهو گفت پاشیم بریم خونه. منم سریع لباس پوشیدم و گفتم باشه بریم. این رو هم بگم که خواهر کوچیک من ۱۵ - ۲۰ روز دیگه عروسیشه و مامان برای بار دوم داماد میاره خونه و برای همین سرش اینروزا شلوغه. مامان من یه اخلاقی که داره بیش از حد معمول به دامادهاش احترام میذاره. همیشه با ما یه جوری رفتار میکنه انگار مهمون سالی یکبارش هستیم. هرچقدر میگم مامان گلم یه شب که ما سر زده میاییم نون و پنیر برامون بذار نمیخواد حتما شام آنچنانی با همه مخلفات درست کنی. یا مثلا اگر خسته ای برو بخواب ما که مهمون نیستیم . ولی اصلا گوش نمیده. ولی مادرشوهرم برعکسه. البته من خیلی خیلی دوستش دارم و هیچ مشکلی باهاش ندارم الحمدلله. تازه خوشحال هم هستم که باهامون راحته. اینها رو گفتم که بدونین مامانم چقدر به شوهرم احترام میذاره و از ته قلب هم دوستش داره خیلی زیاد شاید چون پسر هم نداره مزید علت شده باشه. و انصافا همسرم هم (به جز چند باری که دست رو من بلند کرده و پای مامانم به دعوامون کشیده شده و خیلی مامانم رو ناراحت کرده و مامانم یه سر سوزن هم بعدها به روی خودش نیاورد و نمیاره) خیلی به مامانم علاقه داره و هرکاری از دستش بر میاد براش میکنه و توی این ایام هم برای عروسی خواهرم و خریدهاش خیلی به مامانم کمک فکری و کاری کرده. حالا دیشب بعد از سه روز که خونه نبودیم خلاصه ساعت ۶ اینطورا یهو بی مقدمه گفت بریم خونه من لباس پوشیدم که بریم ولی مامانم اصرار کرد که برای افطار بمونید میخواید برید خونه چیکار کنید و اینا ... . من احساس میکردم همسرم بی حوصله ست و نباید بمونیم برای همین به همسرم گفتم من آماده رفتن هستم و ... . اونم گفت من حوصله م سر رفته . از طرفی دلم پیش مامانم بود . بهش گفتم اگر بریم خونه که بازم حوصله ت سر میره و بهش پیشنهاد دادم کارت عروسی خواهرم رو برای خواهرهاش ببریم. اونم خیلی خوشحال شد و قبول کرد و قرار شد اینکارو بکنیم و بعد برای افطار بیاییم خونه مامانینا دوباره. خلاصه رفتیم و تا ساعت هشت و نیم به مامانش و دو تا از خواهرهاش سر زدیم و کارت رو بهشون دادیم و تمام این مدت همسرم خیلییییییییی حالش خوب بود و خوشحال بود. ولی دوباره تا اومدیم خونه مامانینا کم کم شروع کرد به بی حوصلگی. البته من چون روزه بودم و خسته و بیحال شده بودم حتی بعد از افطار خیلی متوجه نشدم فقط کمی احساس کردم ولی چاره ای نبود مامان شام درست کرده بود و نمیشد رفت. موقعیت خونه مامانینا هم یه جوریه که چون پدرم شغلشون آزاده شبا کمی دیر میان. البته دیشب مامان گفتن اگر خواستید منتظر بابا نمیشیم و امشب شام رو زودتر میخوریم ولی نمیدونم چی شد که ساعت حدود ۱۰ اینطورا شد و بابا اومد و هنوز سفره رو پهن نکرده بودیم. همسرم هم تنها پای تلویزیون نشسته بود. تا بابا اومد خواهرم با نامزدش (همون که عروسیشه) زنگ زد که ما هم داریم میاییم خونه. این شد که بازم سفره پهن نشد. ساعت ۱۰ و نیم بود که همسرم یهو دوباره بهم ریخت و گفت که پاشیم بریم فردا باید بریم سر کار و ... . من یه خورده دلخور شدم که چرا یهو قاطی میکنه و میدونه که مامان مخصوص ما شام درست کرده (بخاطر ما سوپ و ماهی درست کرده بود) و حالا میگه بریم. ولی رفتم همون موقع سفره رو آوردم. چون میدونستم داره از اون موقعهایی میشه که دیگه هیچکس و هیچ جا رو نمیشناسه. دیگه منتظر خواهرم هم نشدم چون یه خورده آن تایم نیست و بگه الان میاییم نیم ساعت بعد میرسن. خلاصه همین که داشتم وسایل رو می آوردم یهو همسرم گفت تو چرا اخمات تو همه مگه من چی گفتم و ... . منم گفتم نه ناراحت نیستم و یه چند ثانیه ای این جر و بحث طول کشید و کار بدتر شد. خلاصه با هزار دلهره از اینکه دیگران نفهمن سریع شام رو خوردیم و خواهرم هم سر شام رسید و منم تند تند سفره رو جمع کردم که زودتر بریم. همین که نشستیم توی ماشین خواستم دوباره با شوخی ماجرا رو تموم کنم برای همین اینطوری شروع کردم : - خخخخخخخخخب ... آقای بداخلاق! و همسرم هم اینطوری ادامه داد : - نه من بداخلاق نیستم. مشکل اینه که تو میخوای با همه هماهنگ بشی ولی برای من ارزشی قائل نیستی. مگه من حرف بدی بهت زدم فقط گفتم اگر نمیخواین شام بخورین بریم خونه. هرکی هر وقت دلش میخواد میاد و میره فقط منم که باید با دیگران هماهنگ باشم. اول میگی بابا دیر میاد بعد که بابا میاد میگی حالا باید منتظر فلانی باشیم. همه برای خودشون راحتن. صبح میخوان ساعت 8-9 برن سر کار (به خواهر من و همسرش کنایه میزد که این روزا به خاطر کارای عروسیشون بیشتر اوقات خواب میمونن یا مرخصی میگیرن) هروقت دلشون بخواد میان و میرن فقط منم که باید بشینم منتظر همه و ............................. و چندین بار با عصبانیت این حرفا رو تکرار کرد. و من تمام مدت سکوت کردم. + نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 11:56 توسط نیکو |
سلام بچه ها من نیکو هستم همونی که با همسرم مشکل داشتم و قرار بود برم پیش مشاور بحث امروز من با پستهای اخیر شاه پری عزیز متفاوته. ولی چون فورس ماژوره میذارمش شاید حرفهای شما ذهنم رو کمی آروم کنه. اول بگم که حدود یک ماه پیش رفتم پیش روانپزشک حاذقی که از فرانسه اومده و خیلی باسابقه است. ولی اصلا راضی نبودم. فکر میکنم مشکلم رو خودم باید حل کنم با روش خودم. چون این اقای دکتری که پیشش رفته بودم وقتی گفتم همسرم روی من دست بلند میکنه گفت باید به پلیس زنگ بزنی و ... . بعدش هم گفت حتما باید با همسرت بیایی اینجا. خوب من میدونم به پلیس زنگ زدن توی فرهنگ اجتماع ما (یا نه - حداقل بین خودم و همسرم) یه چیزی در حد جداییه. یعنی به حدی تاثیر بدی میذاره و فاصله ایجاد میکنه که مثل این میمونه که من بگم میخوام طلاق بگیرم. ... خب من که نمیخوام چنین کاری بکنم چون اگر میخواستم مدتها پیش قبل از اینکه انقدر اذیت بشم اینکار رو میکردم. ولی من از آخرین باری که این اتفاق افتاده (تقریبا دو ماه پیش - منظورم ضرب و شتمه) تا الان (یعنی تا همین دیشب) سعی کردم با روش ابداعیه خودم راه زندگیم رو عوض کنم. من میدونم که همسرم درکل آدم بدی نیست. یکی از بدترین روشهایی که تا حالا ازش نتایج بدی گرفتم این بوده که احساس کنه آدم خیلی بدیه و بخصوص اینکه اطرافیان و علی الخصوص خانواده خودش که خیلی بهشون وابسته س بفهمن که چه کارایی میکنه و باهاش قطع رابطه کنن. این بهش خیلی ضربه میزنه. و همینطور در مورد خود من. یعنی اگر احساس کنه از چشم من افتاده و دیگه براش محبت یا ارزش قائل نیستم دیگه میزنه به سیم آخر و فهمیدم که اینطور پیش خودش حساب میکنه که من که دیگه از چشم همه افتادم و آبروم رفته پس بذار هرکاری که میخوام بکنم ... پس من اول تصمیم گرفتم بهش این احساس رو منتقل کنم که ما میتونیم مثل قبل باشیم و تو میتونی همون همسری باشی برای من که اوایل بودی و ... . بعد هم هروقت بحث و مشکلی پیش میاد با خنده و شوخی قضیه رو تموم میکنم و اصلا نمیذارم کش پیدا کنه. اصلا نمی ذارم عصبانی بشه . البته از اول هم خیلی کم توقع و مطیع بودم ولی اون همیشه با بهانه گیری دعوا رو شروع میکرد. ولی الان بعضی وقتا در ظاهر هم که شده البته با همون خنده و شوخی حرفم رو میزنم و بعد هم سریع ازش میگذرم که حساسیت بوجود نیاد و تا همین دیشب هم با کمک خدای مهربون موفق بودم. ولی ... دیشب یه اتفاقی افتاده که دوباره نزدیکه حالم خیلی بد بشه. بقیه ش رو توی پست بعدی مینویسم. + نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387 10:52 توسط نیکو |
سلام دوستان راه دور، منم فکر نمی کردم که مشکلات اینقدر به هم شبیه باشن. یک توضیحی بدم که البته نظر شخصی من هست و اون اینه که درسته مشکلات ما بسیار به هم شباهت داره ولی لزوما راه حلی که برای من جواب داده ممکنه برای هنگامه جون و یا گلبانو جون جواب نده چون همسران متفاوت با خانواده های متفاوت داریم. هانواده همسری از اول پر توقع بودن و مثلا توقع داشتن که ما براشون بلیط بفرستیم و دعوتشون کنیم به هزینه خودمون و بنده هم با کمال میل ابراز خوشحالی کنم از بودن باهاشون.منم اوایل روم نمیشد که به همسری چیزی بگم ولی بعد از چند وقت و با توجه به حساسیت هاش موضوعات رو بهش میگفتم.همسری من روی مادرش بسیار حساسه من اگر از خواهرش هزار تا گله هم بکنم منو میفهمه و حق رو به من میده ولی برای گلایه از مادرش باید خیلی حساب شده حرف بزنم و من هم ترجیح دادم از روشی دیگه وارد بشم و همیشه به همسری بگم که مادرت که اینقدر با سیاست و عاقل هستند بعیده همچین حرکتی و با این مدل حرف زدن من ناراحت میشم و نمیتونم مثل سابق باشم باهاشون و از این جور حرفا که خودتون بهتر میدونید و یا مشکلن با مادرش رو بصورت جریانی که برای یکی از دوستام اتفاق افتاده تعریف میکنم بعنوان مشورت و بعدش هم اگر نسبی موصوع رو بدونه چون میدونه که من معمولا غیر مستقیم اشاره میکنم خودش سریع مسئله رو حل میکنه. من اصولا از رو در رو شدن باهاشون پرهیز میکنم. در باره تلفن خانواده من هفته ای ۵ تا ۶ بار با ما تماس میگیرن و جویای حالمون میشن اما اونها معمولا ۱ تا ۲ بار اونم فقط مادر و پدرش.اما خواهرشوهرهام اوایل بسیار دیر زنگ میزدن برای فقط اونم تولدم و یا اصلا مستقیم با همسری تماس میگرفتن.اما خب من وظیفه داشتم حالشون رو بپرسم و یا نگرانشون باشم ولی اون ها نه منم روشم رو عوض کردم و شروع کردم به محلی کردن تا اونجایی که متوجه شدن و حالا خودشونن که تماس میگیرن برای هر عیدی.اونها همین مشکل رو با خواهر شوهرهای خودشون هم دارند و وقتی همسری به من میگه که مثلا اینا از دست فلانی ناراحتن منم از فرصت سود استفاده کرده و میگم خب درست مثل من هب اینا خودشون با من بعنوان عروس همین کار رو میکنن پس حالا هم بکشن حقشونه و همسرم جوابی نداره البته میدونم که همه اینها رو بصورت غیر مستقیم به مادرش میگه و اون از ترش از دست دادن پسر جانش همکاری میکنه(گفتم که حیلی با سیایته). من معمولا ایران که هستیم دیر به دیر بهشون سر میزنم ولی همسری هر روز میره و ۲ تا۳ ساعتی رو با اون ها هست البته فقط خونه مادرش.اگر بخواد به بقیه سری بزنه حتما با هم میریم.البته من رفتن تنها خونه مادرشوهر رو توصیه نمی کنم ولی چاره ای نیست و اونم مادره و حق داره و همسری بنده هم دل داره خب دلش برای خانوادش تنگ میشه هر چند من زیاد باهاشون خوب نباشم. در مورد جاری من نمیتونم اظهار نظری داشته باشم چون هنوز جاری ندارم ولی فکر میکنم طبیعی باشه اون جاری که نزدیک به اونها هست باهاشون بیشتر رابطه داشته باشه و از فرصت استفاده منه و خودشو بچسبونه بهشون.سعی کن همونطور رسمی باشی و اصلا صمیمی نشی چون متلک ها و توقعات یه همون میزان میره بالاتر. مادر همسری اوایل به روش خودشون برای من کادو میگذاشت و من اینقدر به کادو بردن بروش خودمون ادامه دادم تا یاد گرفت ولی برای خواهرشوهرهام نه چون که یاد نگرفتن و همیشه متوقع بودن و هستن.دخالت هم که خوراک روزانه کوچیکه هست اوایل یه بار به من زنگ زد که آره من خواب دیدم که بارداری و... من هی گوش کردم و منکر شدم اما وقتی دیدم که داره از حد میگذرونه با خنده بهش کفتم که ااصلا عزیزم خواب زن چپه، چند روز بعدش موقع برگشتنمون که من تنها بودم و همسری زودتر برگشته بود جلوی مامانم برگشته میگه آره اونروز گفتی خواب زن چپه نخیر من برای هر کی خواب ببینم درسته و یک سری چرت و پرت گفت که مامانم بعدا به من گفت تو به این چی گفتی که گذاشته اینجا جوابتو بده!!! من کلی ناراخت شدم و به همسری گفتم اونم حالش رو گرفت میخوام بگم کینه ای هست اساسی و بعد از اون جریان و البته مسائل مشابهش من اصلا وقتی هست ندید میگیرمش ولی از رو نمیره حالا همش بهم زنگ میزنه و دنبالمه با عزیزم جونم ولی من دیگه ازش بدم اومده. میخوام بگم که برای بعضی از آدما کم محلی بیشتر از تحویل گرفتنشون جواب میده.شایرد بهتر باشه در رابطه با تمامی این حرکات بی توجهی کنین و اگر همسرانتون همراهن قضیه رو بسپرید دست اونها تا حل کنند و نوع برخورد با شما رو به اونها یاد بدن. من جدای اینها باید از ۹۰٪ افراد فامیلشون هم تیکه بشنوم و دلیلش اینه که اینا نمیتونن بهتر و بالاتر از خودشون رو ببینن، اینو همسری به من گفت که اینا فکر میکردن که همسری میره یک زنی هم تیپ خود اینا شایدن پایین تر میگیره مه بقیه سرش سوار بشن حالا که نشده بنده شدم کیسه بوکس.جالبه بدونید که اکثر کادوهایی که بعد از عروسی به ما دادند برچسب قیمت هاش رو یادشون رفته بود بکنند . برای منی که همه فامیلا سر عقد به من ۲ تا ۲ تا سکه داده بودن و مامان و بابام یگ سرویسه جواهر و ... واقعا هضمش سخت بود که برای ۱۰۰۰۰ تومن یا روش نوشته باشن با اسمشون و یا قیمت داشته باشه.اگه بخوام بگم مثنوی هفتاد من هست، تازه سر درد دلم باز شده.امیدوارم که در لا به لای حرفای جواب شما دوستای عزیز رو هم داده باشم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 13:59 توسط شاه پری |
من این شکلی ام ان شالا خدا منو بکشه راحت بشم دیگه خسته شدم ااااااااااااااااااه بهتون گفته بودم قراره بریم تهران عروسی پسر خاله همی یادتون اومد؟ قراره موقع رفتن با مادر پدر و برادر همی باهم بریم البته مارماری قراره با ما برگرده بندر البته تا اینجاش مشکلی نیست یه روز می خواد سوار ماشین پسرش بشه پس مشکل من چیه؟ دیروز عصر همی رفته بود خونه مادرش من هم خونه مادرم ( چون برا شام دعوت بودیم) البته همی قرار بود بره پیش دوستش چون اون خونه نبوده گفته حالا که نزدیکی خونه مادرم هستم برم یه سر بهش بزنم (هفته پیش ما ۴روز اونجا بودیم یه بار هم اونا اومدن میشه ۵ بار به نظر شما بازم همی دلتنگ بوده؟) بعد از برگشتن نه اعصاب درست حسابی داشت نه حوصله حرف زدن. نمی دونم چی شده بود شام هم تقریبا هیچی نخورد نمی دونم از حرص خوردن زیادی بود یا مامانش چیز خورش کرده بود با این حال و احوال همی من حدس میزدم مارماری پشت سر من حرفی زده یا شروع کرده به نالیدن که ما هیچی نداریم(سه تا خونه دارن) پول نداریم من زندگی سختی داشتم و.................. شب همی به من گفت می خوام یه برنامه بریزیم با هم بریم مسافرت فلان شهرها رو بگردیم فقط نمیدونم تهران رفتنی از تهران برنگردیم مستقیم بریم اونجا یا برگردیم بندر بعد بریم مسافرت ؟من پرسیدم پس مامانت با چی می خواد برگرده؟با کی؟ همی گفت که با اونا می خوام بریم تازه خواهرم هم می خواد بیاد چون بابا تهران میمونه برنمیگرده بندر و من : مشکل من اینه که همی قبلا همه چی رو با مامانش اینا هماهنگ کرده حالا اومده به من میگه . البته خود همی میگه به اونا چیزی نگفتم ولی من مطمئنم ازشون حداقل پرسیده که می خوان بیان یا نه؟و مادر همی هفته پیش که می خواستیم بریم دهکده یه بار گفت هفته بعد باهم میریم کافیه اون موقع من متوجه نشدم چی گفت ولی فکر کنم به برنامه مسافرت مربوط میشده یعنی همی به من دروغ میگه مثل دوران نامزدی که من اخر از همه می فهمیدم در مورد من چه تصمیمی گرفتن اول با فامیل هماهنگ می کرد بعد به من میگفت . از ۱۰ -۱۲ روز پیش به اونا گفته حالا من خبر میشم.(همی اصلا قبول نمی کنه دروغ میگه قسم دروغ می خوره ) حالا من نمیدونم باهاشون برم مسافرت یا نه؟یه کاری کنم همی اخرین بارش باشه؟ چون از این کاراش دلم پره از یه طرف دیگه مارماری رو کم میبینیم اولین باره با هم می خواهیم بریم مسافرت شاید اونجا یه بلایی سر پسرش اورد که همی دیگه خودش نخواست با اونا جایی بره.(البته من هم باید دو سه روز حرص نوش جان کنم) از یه طرف دیگه خارخاری فضولم هم می خواد بیاد که اصلا اهمیت نمیده هر چی دلش خواست به زبون میاره مثلا پاشو برای همه رانی بخر یا این چه نهاری بود به ما دادی از این حرفا ... راهنماییم کنید ببخشید من خیلی حرف میزنم این دفعه دیگه چانه ام شکست بای بای عزیزان + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 13:27 توسط آنیا |
سلام به همه دوستان جواب دادن به سوال هنگامه جون احتیاج به یک سری توضیحات داشت برای همین دوباره نوشتم. قبل از ازدواج ما خانواده همسری منزلشون رو چند طبقه ساخته بودند برای پسرهاشون.موقع خواستگاری پدر همسری گفت که خونه پسرش هم آماده هست، همون موقع همسری به من گفت که دوست داره که خودش خونه دار بشه و به مال پدرش چشم داشتی نداره. ما هم طبق حرف اونها گفتیم که جهاز من هم حاضره.من دختر یکی یکدونه هستم و پدرم هم خدازو شگر وضع مالی بسیار خوبی داره و من جهازی رویایی داشتم. من و همسری از نظر طبقاتی با هم اختلاف داریم کمی زیاد.بعد از ازدواج ما که قرار شد من هم برم پیش همسری هیچکس جرات نکرد که حرفی از خونه بزنه اون هم با اون جهاز یکه من داشتم میخواستم چیکار کنم وسایلم رو بگذارم توی کوچه خونشون رو پس بدم!! و البته مادرهمسری بازن طبق معمول همیشه حواسش جمع بود که مثل مادر شوهرهای دختراش نباشه چون اونها وفتی پسرهاشون با هزار قرض جایی رو خریدند با زور بچه هاشون رو وادار کردند که از خونه هاشون بلند بشن (البته خواهر شوهد کوچیکه نه). این مقدمه رو گفتم که شرایطم رو بدونین. اون اوایل که میومدیم ایران میرفتیم خونه خودمون میخوابیدیم و من کلی همیشه گریون بودم که مامانم اینها رو کم میبینم.بعد از دو سفر بالاخره همسری خودش گفت که اگه دوست داری شبها اینجا پیش مامانت اینا میمونیم و گاهی به خونمون سری میزنیم، نمی دونم فکر میکنم از اینکه من رو از خانوادم جدا کرده بود و اینکه بعد از رفتن من مادرم از شدت غصه فشارخون هم گرفته بود، احساس عذاب وجدان داشت. البته این رو هم بگم که ما در خونه مامانم در یک طبفه جدا هستیم که مخصوص مهمون هست و کاملا جداییم و راحت.شاید اگر اینطور نبود با اینکه من با پدر و مادرم راحتم اما بخاطر همسری ترجیح میدادم بریم خونه خودمون که اونم راحت تر باشه. اینم بگم که پدر و مادر من همسری رو مثل پسر خودشون دوست دارند و اون هم همینطور. خلاصه که بتدریج رفتن من به خونه مادر همسری کمتر شد و الان که میریم به هفته ای ۲ تا ۳ مرتبه رسیده که بعض از شبها هم خونه خودمون میخوابیم. در مورد چمدون ها اوایل خواهرشوهر کوچیکه با وجودی که ازدواجم کرده بود عین بچه ها می نشست سر چمدون که البته باز هم با درایت مادرهمسری در خونه خودمون باز میشد و فقط بکبار اونجا باز شد که من با قیافه درهم فقط نگاه کردم و خودشون فهمیدن که من خوشم نمیاد. خودشونو جمعوجور کردن البته بازم این خواهرشوهر کوچیکه نه از رو نمیره. واقعا نمیدونم چیکار کنم باهاش هر چقد رهم که بهش کم محلی میکنم نمیفهمه. ما الان از فرودگاه میریم خونه مامانم اینا، خیلی وقتا دلم به حال همسری میسوزه که مثلا باید صبر کنه تا فرداش که پدر مادرش رو سیر ببینه چون توی فرودکاه که میان فقط در حد ۱۰ تا ۱۵ دقیقه میشه و ما هم که معموولا شب میرسیم و باید تا فرداش صبر کمه تا بره پیششون. واقعا نعمته که مادرهمسری اینقدر سیاستمداره ولی خب من هم از اول سعی کردم با جاب اعتماد همسری مشکلاتم رو با رعایت احتران به خودش بگم و اون در مواقع مناسب اونها رو بصورتی که از طرف من نباشه با دقت مطرح میکنه و حل میشه. بازم پرحرفی شد، معذرت. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 16:56 توسط شاه پری |
معذرت میخوام انگار خیلی ریز نوشتم، سعی میکنم دفعه بعد بهتر باشه راستی ببخشید یک ذره از این شاخه به اون شاخه پریدم، میحواستم قبل از رفتنم به ایران یک قدری با شما دوستای خوب حرف زده باشم. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 15:49 توسط شاه پری |
با سلام به همه دوستای خوب بدلیل کثرت مشکلات در رابطه با سوغاتی خواستم که یک قدری درباره این امر خطیر صحبت کنم. من و همسری هر دو دانشجو هستیم و برای رفتن به ایران اون هم سالی دو بار و بردن سوغاتی قطعا قوانین خاصی داریم که البته از بعد از ازدواج و بوسیله اینجانب بصورتی ناگفته وضع شده.همسری ما قبل از ازدواج معمولا دو روز مونده به سفرشون خرید میفرمودند و اون هم از هر چی که خوششون میومده و یا سفارش داده میشده بهشون، از هر مارکی که شده ولو بسیار گران. از بعد از ازدواج ما و با توجه به نصایح من در رابطه با پس انداز یک مقداری قضایا تعدیل شده و این کار کلا به من واگذار شده. من هم با توجه به حراجهای خوب اینجا بوقتش خرید میکنم/با بهترین کیفیت و البته قیمت جوری که همیشه همه از هدایاشون بسیار راضی هستند. اما در باره خرید برای قوم همسری باید بگم که من همیشه کادوی مادرهمسری و پدرش رو بسیار متفاوت میگذارم و مادرهمسری هم بیش از اندازه جبران میکنه. برای خانواده خودم هم همیشه خییییییییییییییییییییییییییییییییلی خییییییییییییییییییییییییییییییلی بیشتر میبرم چون پدر و مادر خودم بسیار به ما میرسن از همه جهت از سفر گرفته تا خریدهای انچنانی و کادوی تولد اساسی برای هردومون. مسئله و شاید مشکلی که من دارم توقعات خواهرهای همسری هست مخصوصا کوچکتره (خواهرهای همسری هر دو ازدواج کردن و بزرگه دو تا هم بچه داره): مثلا هر بار من ایران میرم خواهر کوچیکه از هر چیز نویی که من داشته باشم سوال میکنه که اینو همسری برات خریده؟؟ از اونجا خریدی؟؟ و بعد هم با مدل حرف زدن خودش حالی میکنه که داداشش باید برای اون هم اینجوری خرید بکنه!!!!!!!!!!!!!! (من نمیدونم برای خواهر همسری کی لباس و کیفو کفش میخره ولی برای من همسری میخره و این اینقدر برام واضحه که از سوالش لجم میگیره) و این در صورتی هست که خواهرهای همسری تا به حال حتی وقتی من میخواستم بیام اینجا هیچ چیزی نشده که برای من بگذارن و یا به این عنوان که رفتن سفر برای ما چیزی بگذارن ولی در عوض از ما توقع دارند که همه جوره حواسمون باشه برای بچه هاشون اسباب بازی درست و حسابی ببریم و برای خودشون هم همین جور که البته من ذره ذره کادوهاشون رو کم کردم و به اندازه میبرم. همیشه هم در لفافه حرفشون اینه که اول زندگیشون هست و قسط دارندو .... انگار نه انگار که ما هم مثل اونها هستیم و جدای قسطهامون خرج دائمی سفرهامون هم هست، من هم با همین استدلال با همسری صحبت کردم که من میخوام کمتر سوغاتی ببریم براشون و اون هم پذیرفت.جالبه بدونید که اوایل وقتی سوغاتی میبردیم فقط از برادرشون تشکر میکردند ولی الان با توجه به اینکه همسری چند بار جلوی خودشون گفته که زحمت خرید اینها با شاه پری هست دیگه یادگرفتن.البته حساب مادر همسری فرق داره چون خیلی حواس جمع و عاقل هست. مشکل اصلی من با خواهر کوچیکه همسری هست چون به من خیلی حسادت میکنه تا به این حد که کارت عروسیش رو هم عین من سفارش داده بود که باعث تعجب همه شد.من زن زیبایی هستم و این رو همه بهم میگن و هر جا که باشیم صحبت از زیبایی و خانواده خوب و اصیلی هست که دارم و همه به مادر همسری بخاطر داشتن همچین عروسی تبریک میگن (ببخشید نمی خواستم که از خودم تعریف کنم فقط خواستم شرایط رو بدونید که سر منشا این مسائل از کجاست). من هنوز جاری دار نشدم اما بزودی میشم و مادر همسری معتقد هست که قطعا عروس بعدی بخوبی من نخواهد بود که البته من این رو بحساب تعارف میذارم.در مل من با خانواده همسری خیلی صمیمی نیستم و همیشه سعی کردم که حد و حدودمون حفظ بشه. حسابی پرچونگی کردم، ببخشید. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 15:44 توسط شاه پری |
سلام بابا چه خبره مثل اینکه همه مشکل سوغاتی دارن هنگامه جان معلومه پست های منو نخوندی حتی اگه یه نگاه گذرا می کردی میفهمیدی جاری دارم . نمیدونم چند سالته و چند ساله عروسی کردی شاید معلومات من کمتر از شما باشه ولی به هر حال پیشنهاد های خودم رو می نویسم هنگامه جون هر عملی عکس العملی داره به نظر من اینکه هر کدوم از ما به یه شکل متفاوت با خانواده های شوهرامون مشکل داریم به خاطر تفاوت رفتار های خودمون هست یعنی نقطه ضعف های مختلفی داریم و بهانه های مختلف دستشون می دیم عزیزم اگه قرار باشه ما با حرف و کنایه این و اون رفتار و روش خودمون رو عوض کنیم اطرافیان ما این رو می فهمن و سو استفاده می کنن ما باید چند شخصیتی باشیم تا مادر شوهر خواهر شوهر ها جاری ها و...ها و....ها از ما راضی باشن .و فکر میکنی خواسته اونا با گرونتر و بهتر شدن سوغاتی هات تموم میشه؟ نه پیش خودشون میگن به به به هر ساز ما میرقصه و توقعشون میره بالا در ضمن مطمئن باش هیچکدوم از جاریهات با اونا صمیمی نیستن فقط از حسودیشون و اینکه شاید تو موقع اومدن به ایران بیشتر مورد توجه قرار میگیری می خوان خودشون رو برا مادرشوهرت شیرین کنن و دل تو رو بسوزونن مادر شوهر تو مادر شوهر اونا هم هست و میونشون معلومه چقدر صمیمی می تونه باشه اگه یه بار دیگه پر حرفی کردن راستی اونا از کجا میدونن تو چی رو چند خریدی ؟نکنه همسرت میگه؟ده بیست سی دلار بیشتر بگو حالشو ببر
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 1:35 توسط آنیا |
|
| ||||||